|
|
|
|
|
زمانی در دیاری هیاهوها به پا شد و در این میان عده ای از مردم نسبت گرگ صفتی به عده ای دیگر دادند. گرگها با هزاران مشقت و ترس از انسانها از بلندیها سرازیر شده و صفات مردمان آن دیار را به نظاره نشستنه و با اندوه فراوان بازگشتند . دوای غصه ی خود را در آن دیدند که بیانیه ای صادر کنند و از گرگ صفتی در مقابل صفات برخی انسانها دفاع کرده و اعلام کنند که جماعت گرگها از این نسبتهای ناروا برائت میجویند . اکنون آن بیانیه آن گونه که بدست ما رسیده چنین است: ما جماعت گرگها اعلام میکنیم که 1- در میان ما هیچ گرگی هرگز دروغ نگفته و نخواهد گفت 2- ما از حقوق خود هرگز تجاوز نکرده ایم 3- ما هرگز در پوست گوسفندان نرفته و خود را به هیات آنان نیاراسته ایم 4- ما هیچیک از همنوعان خود را هرگز نه در بند کرده ایم ، و نه در قفس از هر نوع متصوری زندان کرده ایم 5- ما هرگز آنقدر غذا نخورده ایم که به حال تهوع بیافتیم 6- گرگها هیچگاه تنها و دور از جماعت زندگی نکرده اند و همواره مشارکت جو بوده اند 7- گرگها هرگز هیچکاری که مغایر مصلحتهای محیط زیست باشد انجام نداده اند 8- ما اگر زوزه کشیده ایم یا از روی محبت بوده و یا دردی در دل داشته ایم. قصد ما ترساندن هیچ موجودی نبوده است 9- ما هرگز دنیا طلب نبوده ایم و همه چیز را برای خود نخواسته ایم 10- ما اگر گوسفندی را شکار کرده ایم برای ریا نبوده و صادقانه اعلام کرده ایم که بر نیاز طبیعی خود راه پیموده ایم 11- ما هر غذایی را خورده ایم سهمی هم برای دیگران قائل بوده و راضی به گرسنه بودن حتی کفتارها هم نشده ایم 12- ما هرگز به پست و مقام هیچکس چشم ندوخته ایم 13- اصلا در قاموس ما چشم و همچشمی نیست 14- ما هرگز به هیچکس تهمتهای ناروا نزده ایم 15- اصولا ما موجودات عقده ای و ناراحتی نیستیم 16- ما هرگز ملت و دین فروشی نکرده ایم 17- ظاهر و باطن ما همواره یکی بوده و دوستی و دشمنی ما کاملا برای همگان روشن بوده است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:3 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
گویند در گذشته ای نه چندان دوردر دهی از دهات ولایت ، خانواده ای زندگی میکرد که رزقش فراهم و روزگارش به خوبی می گذشت و خانواده با با قناعت به شکر میگذراند. آنان بر طبق سنت دیرین ، هر روز کم یا زیاد با هم بودند ، نمازشان را می خواندند و رضایتی در میان بود. این بود تا آنکه در ده آنان بنای گزینش بر پا شد. برخی به این و برخی بر آن امید بستند و هرکس رنگی را برای نشان خویش برگزید. روز به روز تنور همبستگی و وابستگی و دلبستگی گرمتر می شد. برخی آرامتر و برخی تند تر بر طبلها میکوبیدند.اما همچنان خانواده ی کوچک ما دلبستگیها و آرامش خود را داشت . قوت خویش میخورد و حالی از دعا و نمارز باخود داشت . به تازگی اعضای خانواده زمزمه ی آهنگهای پیچیده در کلمات مقدس می شنیدند و ایمانشان با آهنگهای مقال گزینش آمیخته میشد . تا آنجا که نمازهایشان نیز با دلبستگیهایشان ترکیب و با آهنگ علایقشان خوانده میشد.حالی ، در مقال گزینش شقاق پدید آمد و مطلوب آنان حاصل نشد.ابتدا بهت بود و بهت. چند روزی دعوا و بلوا و سپس شکاف و شکافت و یاس و تلخی پدیدار شد. در این میان نمازها دیگر آن رنگ سابق را نداشت و ضرب آهنگی از دوران هیجان در آن نبود. اعضای خانواده فراموش کرده بودند که سالها بدون این آهنگهای نوین دست به دعا بر میداشتند و با معبود سخن میگفتند و با آرامش زندگی میگذراندند. گاهی خواسته هایشان برآورده می شد و گاه برخلاف میلشان زندگی سپری می شد. امادر آن زمانه ی گزینش انگار باور کرده بودند که باید ایمانشان همرنگ و پیرو زبان و خواسته شان شود. تاریخ گذشته که بارها خواسته هایشان زیر پا گذاشته شده بود را انگار از یاد برده بودند. پدر میگفت فرزندانم، ما به دنیا نیامده ایم تا کام خویش برگیریم. بلکه این دنیا صحنه ی امتحان همه ی مردم و معرفی فرزندانی است که در پایمردی گوی سبقت از دیگران برگیرند. ونیز آنکه جهان در این مقوله ی گزینش خلاصه نمی شود. و گزینش ملاک ایمان نیست تا گزینش شده نماینده ی ایمانیان و ااگوی آنان باشد. بلکه رفتار در جریان گزینش است که ملاک سنجش ایمان است . این را نیز پدر تاکید داشت تا تفهیم کند که این تنها و آخرین گزینش نخواهد بودو هر کسی و هر قومی دورانی و مهلتی دارد. می دانید فرزندان، ایمان که پایه ی آرامش زندگی انسان است با چه آفتهایی تهدید می شود؟ بلی با شبهه های نسنجیده و نشناخته ای که بر دل و خانه ی ما عارض میشود و سخت لانه میکند و سنگین بیرون میرود. با ادعاهایی که ایمان دارد و بر طبل ایمان می کوبد اما طبلهایش توخالی است وطبلش دهلی است که از دور خوش بر گوش می نوازد. پس بهوش باشید گوش ایمان شما را صدای دهل منحرف و لرزان نکند. اما اکنون اگر لرزان شده اید بدانید که یا در ایمانتان خلل پدیدار شده و یا آنکه غفلت از خود آرامش ایمان شما را برهم زده است. پس بیایید و خاطر پریشان را با کوشش بلیغ باز آرید. ویا آنکه آرامش گذشته را بازکاوید. علل خللها را جستجو کنید، لوازم را فراهم آورید تا به ایمانی محکم دست یابید و دهل نوازان مدعی و مخل ایمان را نا امید سازید و بار دیگر خانه را پر مهرو بالنده ، ودستهای دعا را گرم و پر دعا گردانید که دستگیری هست و دستگیری هست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:12 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود . سالها قبل مردی بعد از عمری زندگی ، یک روز با خودش فکر کرد آیا بهتر نیست سفری را آغاز کند شاید بتواند از راز زندگی سر در بیاورد . مدتها به این قضیه فکر کرده بود که آخر چطور شد از آن همه موجودات ممکن خدا آدم را با این هیبت و هیئت و مشخصات و اخلاقیات آفرید. هرچه فکر کرد دید که پاسخ این سئوال را نمی تواند در شهر خودش به دست بیاورد . پس به خودش گفت مگر من مشکلم این نیست که چرا به جای آدم با این شرایط و ویژگیها ، موجودات دیگری در سطح آدم و یا بالاتراز آدم در این زمین آفریده نشدند؟ بالاخره بار سفر را بست و شروع کرد به رفتن . حالا مسئله برایش تبدیل شده بود به اینکه اگر قرار است موجود دیگری به جای آدم آفریده شود چه شکل و ویژگیهایی باید داشته باشد. اصلا شاید لازم باشد ببینیم چه چیز آدم خوب نیست که باید بهتر شود . اما قبل از این باید ببینیم همین چیزهایی که به عنوان ویژگیهای آدم تعریف میکنیم چه هستند. برای پاسخ به این سئوال مجبور شد هرچه بیشتر سفر کند و آدمهایی از انواع رنگها ، اندازه ها و با زبانهای مختلف را ببیند. سفرش به دور و درازا کشید . مجبور شد از درون لاک خودش بیرون بیاید تا بتواند اخلاقیات مختلف را بشناسد . کار سختی بود و تازه مجبور بود خیلی چیزها را هم یاد بگیرد. هر کسی اخلاقی داشت . البته بعد از مدتی متوجه شد که نیاز به دسته بندی رنگها ، شکلها ، اخلاقیات ، رفتارها ، عادتها و غیره دارد. خیلی از زبانها را مجبور شد یاد بگیرد . با خیلی از آدمهایی که دوستشان نداشت مجبور شد زندگی کند . گاهی اوقات به کسی علاقمند می شد ولی به یکباره به خودش می آمد و میگفت من برای هدف دیگری آمده ام و نباید از هدفم دور شوم . با گروههایی مجبور بود دوست و همدرد و همرفتار شود. البته دل بریدن کار ساده ای نبود همان طور که برخی از آنها را تحمل کردن هم آسان نبود. مجبور بود برای پاسخ به سئوالات گیج کننده ای که سالیان دراز او را به درون گرداب سهمگین خود کشیده و رهایش نمی کردند همه ی این مسایل و سختیها را با صبر فراوان تحمل کند.همین طور از دیاری به دیار دیگر میرفت و توشه ی اندیشه و یافته هایش ازویژگیها و قابلیتهای آدم را پرتر میکرد . حالا آنقدر اطلاعات و یافته هایش اضافه شده بود که نگهداشتن همه ی آنها کار مشکلی شده و مجبور بود به فکر انبار سازی ، تنظیم ، طبقه بندی ، و امکان جستجو در آنها شود ، که صد البته کار ساده ای نبود، تا بتواند چمع بندی و تحلیل و الگو سازی و تبیین کند . اما تازگی با این مشکل روبه رو شده بود که قابلیتهای نوینی بر حسب شرایط و در موقعیتهای تازه از آدم پدیدار می شد . این یعنی دردسر جدید . بدین معنی که بالفرض که او میتوانست همه ی قابلیتهای آدم را جمع بندی و او را تا یک زمان مشخص بشناسد ، از کجا معلوم که اندک زمانی پس از آن ، قابلیت نوینی که آدم از خود بروز میداد باعث نمی شد تا همه ی نظریه های او خدشه دار شود ؟ یادش به قبل از گالیله افتاد که عمدتا زمین را فضای تختی در مرکز عالم میدانستند . دفاع از این عقیده باعث شده بود تا گالیله را به توبه وادار کنند . اما مدت زمانی پس از آن این ایده رها و نگرش آدمی کاملا متفاوت و تا آنجا پیش رفت که حامیان آن نظریه که زمانی حاضر بود برایش آدم کشی کند را مسخره می کرد.این فکر، دلهره ی عجیبی را برایش ایجاد کرد چون او به دنبال پیدا کردن حقیقت یا آدم به این سفر آمده بود . اما اکنون متوجه شده بود که هر شناخت مقطعی ، حکم نوعی محدود سازنده را دارد و به دنبالش این حساسیت در او ایجاد شده بود که همین شناخت مقطعی میتواند او را با همه ی نیت خیری که دارد به یک عامل ایجاد محدودیت برای خودش و دیگران تبدیل کند . زیرا از ویژگیهای آدمهای زمان او این بود که بعضا به الگوهای شناخت خودشان از پدیده ها خصوصا در صورتی که چندین آزمون را میگذراندند آنقدرعلاقمند ، وابسته و پایبند می شدند که دیگر آنها را به عنوان احکام نهایی و مطلقا صحیح قلمداد میکردند به گونه ای که حاضر به تشکیک و رها کردن آنها نبودند . بدتر آنکه حاضر بودند حیات خود و دیگران را برای دفاع از آن ایده ها درمخاطره قرار دهند. این امر مبنای جنگ و جدالهای گسترده ای بود که نمونه ی بارز آن را جنگهای صلیبی در قرون وسطا میتوانست به شمار آورد. اکنون او در میان دو مسئله گیر کرده بود .اولا از یک طرف میخواست تکلیفش را با این پدیده یکسره کند و به اصطلاح او را بشناسد تا بتواند به این مسئله بپردازد که چرا خدا انسان یعنی موجودی با ویژگیهای کاملا قابل تعریف را ایجاد کرد. پس از آن می توانست سراغ مسئله ی امکان جایگزینی برای او برود. ثانیا ، از سوی دیگر متوجه شده بود که مسئله ی او تعریف گریز و به عبارتی کاملا سیال و گریزپاست . هر کوششی برای شناخت آن مسئله (انسان) مسئله زا و خود یک مسئله است . با خود اندیشید در این معرکه چه باید کرد. آیا می توان به خاطر مسئله زا بودن این مسئله دست از پرسشگری برداشت؟ آیا این سیر و سفر وی بیهوده بوده و بهتر می بود که با آنچه از انسان میدانست قانع باشد ؟ مسلم بود که این سیر و سفر مسایل اساسی او را لااقل تا اندازه ای به پیش برده و دست یافتن به نتایجی که برایش حاصل شده بود ، خود حدود توقعات او را از فهم انسانی تا اندازه ای روشن کرده بود . اینکه او اکنون میدانست شناخت دارای دو ویژگی مقطعی بودن و سیالیت بوده و نیز آنکه فرایند شناختن انسان بر روی انسان تاثیر میگذاشت و او را دگرگون میکرد و این جریان در صورت تداوم ، قابلیت تعالی و تعالی بخشی دارد ، برایش بسیار ارزنده بود. در این جریان به محدودیت شناخت پی برده بود و این مسئله برایش مطرح شده بود که تعلق خاطر به شناخت محدود انسان تا چه حد و تحت چه شرایطی ارزش تقبل مخاطرات را دارد . شاید بهترین دستاورد جوانمرد ما این بود که سفر او به سلوکی در خودشناسی رسیده بود و شاید به همین خاطر بود که دیگر نمی خواست هیچگاه از سفر باز ایستد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:17 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستم در باب انسان کامل چیزی بنویسم یکی از درون نهیب زد که تو را با انسان کامل چه کار . تازه اگر بنویسی کارت را سخت تر کرده ای چون بالاخره کسی پیدا میشود و میپرسد تو که میشناختی چرا عمل نکردی ؟ چون عمل کردی چرا ای گونه عمل کردی ؟ گفتم شاید من اگر بدانم و نگویم هم با مشکل مشابهی روبرو شوم . ممکن است کسی بپرسد اگر تو شرایطش را میگفتی شاید کسی به دنبالش میرفت و سعی میکرد آن گونه که گفته بودی و تشخیص داده بود خود را اصلاح یا تصحیح میکرد و یا آنگونه تربیت میکرد. شاید مفهوم "چرا میگویید آن کاری را که عمل نمی کنید " این نباشد که اگر چیزی را دانستید تا موقعی که عامل به آن نشده اید نباید اظهار یا توصیه کنید . شاید معنایش این باشد که انجام چیزی که میدانید و به خوب بودنش واقف هستید اما انجامش نمیدهید را ادعا نکنید . اگر فرض کنیم این دیدگاه درست باشد ، که البته اگر مسئولانه با آن برخورد نکنیم میتواند مقدمه ی بسیاری از توجیه گریها برای کجرویها باشد ، آنگاه شرایط کمال و یا بهتر بگوییم شرایط کامل شدن چیست ؟ پاسخ به این سئوال مستلزم به دست دادن شناخت ما از انسان و قابلیتهای اوست . هربحثی در این باب به وسعت نظر و عمق فهم تحلیلگر بر میگردد . از آنجا که انسانها از دریافتهای گوناگون و سطوح متفاوتی از شناخت برخوردارند و این امر از فرهنگ به فرهنگ و در تمدنهای مختلف فرق میکند ، هر تعریف و توصیفی در نهایت موقوف به گستره و مرزهای شناختی مزبور است . لذا ممکن است توافقی در این زمینه ها در نهایت حاصل نشود. وادی عجیبی است . حتی تصمیم به ورود ، با معضل "من کیستم و از کجا می آیم" روبه رو میشود . با اینهمه ، با عنوان کردن سختی مسئله نمی توان آن را نادیده گرفت و یا صورت مسئله را پاک کرد. مانیامده ایم که بی مسئله باشیم و اتفاقا بسیاری را عقیده بر این است که برای پاسخ به همین مسایل به این وادی حیرت وارد شده ایم و غنیمت حیات در همین است . دلیلش هم این است که تنها آنها که سعی کرده اند تا با هر مشقتی پاسخی برای این گونه پرسشها پیدا کنند صاحب معرفتی شده و مقبول مردمان قرار گیرند و راههای برون رفتی از مسایل را برای مردم بیابند. مگر برای حیات هدفی جز فهم و کسب معرفت می توان قایل شد؟ از اینجا شاید بتوان مدخلی بر سئوال اولیه به دست آورد. اگر هدف حیات را بتوان در" کوشش برای کسب معرفت از هستی با دقت در و مراجعه به چرایی ، چیستی و چگونگی " خلاصه کرد پس شاید بتوان گفت که اولا انسان کامل یک مقصد رسیدنی نیست بلکه یک جریان طی کردنی و سیر کردنی است به عبارتی سلوک است . ثانیا ، انسانی بسوی کمال در سلوک یا حرکت است که مراقب است تا خط سیر و مقصود را هیچگاه از نگاه خود و چشم انداز خویش دور نکند . این امر به معنای تمرکز تام بر مقصد و مقصود است .اگر این گونه سلوک را بپذیریم آنگاه جان باختن در راه مقصود بهای راه تواند بود و میتوان با دل آرام در این راه جان باخت و آنهم چه آسوده و آرام . اما آیا میتوان به تنهایی در این راه رفت و اگربه جایی رسیدی دیگران را به حال خود رها کنی ؟ خود خواهی در این وادی جایی ندارد . زیرا این مسیر خط سیر جان باختگان است و پوست انداختگان. هر کس که در این راه قدم بر میدارد اگر جوانمرد این نیستان است ابتدا از خود شروع کرده تا به چیزی رسیده که او را بادرون آشتی داده است . سخن کوتاه کن که بیش از این پرعقاب و تیزبینی او را میخواهد که در خور گنجشکی چون تو نیست . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:40 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
چاره می جویم از باد که گاه برایم از سفرهای دور خبری ، اثری ، عطری و قاصدکی می آورد ای دوست که گاه در چهره ی نسیم صبحگاهی و گاه در هیبت طوفان می وزی و حیات می آوری و یا زندگی می گیری تو کیستی و چیستی که خوش خبری برای عاشقان و بد یمنی برای کاشانه از دست دادگان اما شاید کاشانه ای را بر میگیری تا از فرسودگی به نوآوری رسانی و یا آن را که مهربانانه می نوازی ، به خواب می بری تا دیگر روز با تازیانه ای به همراه رعد و برق بیدار کنی از تو درسها می آموزم از نگاههای گوناگون با تو زندگی کردن در دریا و به هیجان آوردن موجها و بر روی موجها آموزش یافته غلتیدن، رمز زندگانی ناخدایان دریادل است و در صحرا در باد رمل با چشم نیمه باز سفر کردن رسم ساربانان راهدان است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:59 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی ، یک لحظه اش هزارسال و هزارسالش یک لحظه است . زندگی ، میلیونها میلیون خاطره است که از انبار حافظه برگرفته میشود . اگر حافظه نباشد فقط در حال زندگی می کنی . و اگر تنها در حال زندگی کنی هیچ اندوخته ای نخواهی داشت تا مابقی را بر روی آن بنا کنی یا رابطه ای با چیزهای دیگر برقرار کنی . زندگی ، سرتا سر امید است . اگر امید نباشد فقط تاریکی است و تاریکی یعنی نابودی. اگر میخواهی با نشاط زنده بمانی باید در نور حرکت کنی و از ظلمتها بپرهیزی و به نور پناه ببری حرکت مبنای سلامت و سلامت تضمین کننده ی حرکت است . اگر میخواهی سالم باشی باید همواره هم در فکر حرکت و هم در حرکت باشی ، آنهم حرکتی در پرتو نور و با هدایت نور عشق، انگیزه و انگیزاننده ی حیات است . اگر میخواهی با انگیزه و پویا، حرکت بی وقفه و غیر تکراری داشته باشی با عشق زندگی کن. عشق به دانستن، آموختن ، محبت ورزیدن ، فداکاری کردن حیرت ، پایه ی مستی و غرق شدن در هستی ناب است و آنگاه زیباتر میشود که بر حیرتت افزون شود تا آنجا که خود را هیچ ببینی .آن هنگام نقطه ای میشوی که در کاینات ، بی هیچ بار و زحمتی رقصان به هر سو می رود . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:52 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
نقل از سایت تابناک
شهید مطهری از منظر یک اندیشمند برجسته اسلامی به دفاع و تأکید بر آزادی بیان و اندیشه و در کل آزادی سیاسی میپرداخت. با نگاهی به اندیشههای ایشان به خوبی میتوان دریافت که نه تنها نباید از آزادی سیاسی حتی برای مخالفان بیمناک بود بلکه باید از آن استقبال کرد؛ هم حق انسانی است و هم برای دفاع از آرمان و باورهای دینی سودمند است. به باور مطهری «اگـر در جـامـعـه ما محیط آزاد برخورد آرا و عقاید به وجود بـیـایـد، به طوری که صاحبان افکار مختلف بتوانند حرفهایشان را مـطـرح کـنـند و ما هم در مقابل، آرا و نظریات خودمان را مطرح کـنـیـم، تنها در چنین زمینه سالمی خواهد بود که اسلام هر چه بیشتـر رشد میکند و به اعتقاد من، تنها طریق درست برخورد با افکار مـخـالـف، همین است والا اگر جلو فکر را بخواهیم بگیریم، اسلام و جمهوری اسلامی را شکست دادهایم، در جمهوري اسلامي هيچ محدوديتي در افكار وجود ندارد و از به اصطلاح، كاناليزه كردن انديشهها اثر نخواهد برد؛ همه بايد آزاد باشند كه حاصل انديشهها و تفكرات اصلي خود را عرضه كنند. (1) علی (ع) که شیوه حکومتداری عادلانهشان زبانزد دوستان و دشمنان است، در پاسخ به یکی از یاران درباره به زندان افکندن و برخورد با یکی از مخالفان که قصد شورش و توطئه داشت، میفرمایند: (انـا لو فعلنا هذا لکل من نتهمه من الناس ملانا السجون منهم ولا اگر ما این کار [زندانی کردن] را درباره همه کسانی که آنان را بـه مـخـالـفـت مـتهم میکنیم، انجام دهیم، باید زندانها را از مـخـالـفان پر کنیم. من از آنان نیستم که به مردم بتازم و آنان را زنـدانـی کـنم و کیفر دهم، جز آن گاه که با ما اظهار مخالفت کنند و البته منظور حضرت از «اظهار» مخالفت هم مشخص است. در حالی که خوارج با حضرت مخالف بودند و به گفته شهید مطهری در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند، اما حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبهرو مىشدند و صحبت مىكردند، طرفين استدلال مىكردند، استدلال يكديگر را پاسخ مىگفتند. شايد اين مقدار آزادى در دنيا بىسابقه باشد كه حكومتى با مخالفان خود تا اين درجه با دمكراسى رفتار كرده باشد. مىآمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازيت ايجاد مىكردند و حتی به ایشان ناسزا میگفتند اما حضرت تا آن زمان که خوارج دست به اسلحه برای اظهار مخالفتشان نبردند، حضرت به مقابله با آنان برنخاست. به گفته استاد مطهری «امـیـرالـمـومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دمکراسی رفـتـار کـرد. او خلیفه است و آنها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی بـرایـش مـقـدور بود، اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتی سـهمیه آنان را از بیتالمال قطع نکرد، به آنها نیز همچون سایر افـراد مینگریست. این مطلب در تاریخ زندگی علی عجیب نیست، اما چیزی است که در دنیا کمتر نمونه دارد.» (2) از سوی دیگر، حضرت علی که حکومتداری او جایگاه خاصی در اندیشه سیاسی مطهری دارد حق انتقاد از حاکم را برای مردم محترم میشمرد و حتی از آن به عنوان حق خود بر آنها یاد میکند. حضرت علی ـ علیه السَّلام ـ میفرماید: و امّا حقی علیکم فالوفاء بالبیعة و النصیحة فی المشهد و المغیب. نهجالبلاغه، خطبهی 43. و امّا حق من بر شما این است که به عهدتان وفا کنید و مرا در نهان و آشکار نصیحت نمایید. امام خمینی نیز به پیروی از همین سیره بود که میفرمودند:«هر فردی از افراد ملت حق دارد که مستقیماً در برابر سایرین، زمام دار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده بدهد. (صحیفه نور، ج7، ص 91 ) یا آنجا که میگفتند: «اگر من یک پایم را کنار گذاشتم، کج گذاشتم، ملت موظف است که بگویند پایت را کج گذاشتهای، خودت را حفظ کن.» (صحیفه نور، صص 33 و 43) مطهری حتی امکان اشتباه کردن مردم را دلیل گرفتن آزادی سیاسی از آنها نمیداند: «اگر به بهانه اين كه مردم قابل و لايق نيستند و خودشان نميفهمند آزادي را از آنها گرفت، اين مردم تا ابد بيلياقت ميمانند. مثلاً در انتخاب وكيل اگر بخواهند فردي را كه از نظر آنها شايسته است، تحمل كنند اين مردم تا قيامت مردمي نخواهند شد كه رشد اجتماعي پيدا كنند. رشد مردم به اين است كه آزادشان بگذاريم، ولو در آن آزادي ابتدا اشتباه هم بكنند.»(3) امروز اما جامعه ما همچنان اصول و آرمانهای خود را طلب میکند و برای تحقق آنها تلاش میکند. نسل امروز نیازمند آشنایی و ارتباط بیشتر با این اندیشههای ناب است. اندیشه نابی که متحجران تاب تحملش را نداشتند و با گلوله در برابر آن قرار گرفتند. اگر مطهری و بهشتی امروز نیستند، اما همچنان اندیشهشان زنده است. انقلاب برای آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی بود. اگر خوارج در حکومت علی آنهمه آزادی داشتند، اگر اسلام با همین آزادیها زنده بوده است، اگر با آزادی بیان میتوان از دین دفاع کرد، چرا نباید آنهایی که دلبسته به همین انقلاب و کشور و دینند بتوانند آزادانه حرفشان را بزنند؟ آیا اگر کسانی با برداشتهایی متحجرانه سد راه این آزادیها بشوند و اجازه طرح و بیان افکار و آرای گوناگون را در جامعه ندهند و به این حق انسانی نامهایی برای توجیه کردن گرفتن این حق طبیعی از آنها بدهند، نباید امروز نگران باشیم و خواهان بازگشت به همان اصول؟ آیا اینکه امروز چگونه میتوان از دین، از باورها، از انقلاب و نظام دفاع کرد دغدغه ما نیست؟ آیا همانگونه که نگران اسلامیت نظام باید باشیم نباید نگران سدکردن آزادی بیان و اندیشه و جمهوریت باشیم؟ امروز دفاع از حق انتقاد از حاکمان و مسئولان و بیان آزادانه انتقادات و آرا و اندیشهها و جلوگیری از برخوردهای تحدیدی و سلبی و کاهش هزینه فعالیتهای سیاسی، عدم برخوردهای قهرآمیز با فعالان سیاسی و مدنی به عنوان دغدغهای مهم برای بازگشت به آرمانهای انقلاب شکوهمند اسلامی مطرح است. نباید تصور کنیم همه خطرها از بیرون متوجه ماست، هر چقدر از این فضای آزادی که مطهری و بهشتی و امام برایمان ترسیم میکردند، تحت هر نامی فاصله بگیریم این هم یک خطر است. باور کنیم همان گونه که استاد مطهری میگفت: «اسلام به اين دليل باقي مانده كه با شجاعت و صراحت با افكار مختلف مواجه شده است. در آينده هم اسلام تنها و تنها با رویارویی صريح شجاعانه با عقايد و افكار مختلف است كه مي تواند به حيات خود ادامه دهد و من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار ميدهم كه خيال نكنند راه حفظ معتقدات اسلامي جلوگيري از ابراز عقيده ديگران است. از اسلام فقط با يك نيرو ميشود پاسداري كرد و آن علم است و آزادي دادن به افكار مخالف و مواجهه صريح و روشن با آنها.» هر رفتار و برخوردی که باعث برخورد با فعالان سیاسی و منتقدان و جلوگیری از حق انتقاد و بیان بشود و به سلب حقوق مدنی دامن بزند و به افزایش هزینه فعالیتهای سیاسی در جامعه ما دامن بزند، با اندیشه مطهری به عنوان یک تئوریسین بزرگ انقلاب اسلامی و آنچه در حکومت علی(ع) در برخورد با مخالفان سرسختش دیدیم که از فضای آزادی بیان برای مخالفت و برخورد با حکومت حضرت استقاده میکردند، همخوانی و همراهی ندارد. امروز باید از ارزشهای انقلاب دفاع کنیم. بپذیریم که آزادی سیاسی در متن تعالیم اسلام و سیره ائمه و آرمانهای انقلاب است و نمیتواند با براندازی نرم ارتباطی داشته باشد. 1- پیروامون انقلاب اسلامی صفحه 49 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:31 توسط نای
|
||
|
|
|
|
|
(بروزن آهنگ گل پونه ها از مرحوم ایرج بسطامی ) چرا که با بی وفایی عجین شد این دل من چرا همه دوستی بدل به دشمنی شد چرا گل شادی به تیر سرکشی بدل شد چرا که وحدت ما فدای خود کامگی شد چرا ز حلقوم ما به جای ناله ی نی کلام دشمنی برون شد شاید آنکه اندرون من ز اهرمن فزون شد چرا گذشته های خوبم بیاد من نیامد چرا جبیب من سراغ من نیامد شاید آنکه لایقم همین بود شاید آنکه درد من همین بود اکنون میجوشد خشم اهرمن از گلوله های سوزان گلوله های سوزان مگر دعای من نبود آنکه صبوری ام عطا کن چه شد دعای پیرمردان و گریه های مادران ما ن دوباره میروم سراغش دوباره می کنم صدایش دوباره جستجو کنم در اندرونم که شاید چو کودکی بگویم که ناتوانم که بی نوایم که درد من دوایی که خانه ام ز درد و غم رهانی زغم رهانی زغم رهانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:23 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
این کدام پیروز است که میترسد این کدام محبوب است که جفا میکند این کدام عاقل است که خطا میکند این کدام صادق است که دروغ میگوید این کدام منعم است که دریغ میکند این کدام برگزیده است که طرد میکند این کدام مومن است که ریا میکند این کدام لطیف است که خشونت میکند این کدام قاضی است که حکم بی دلیل میکند این کدام دختر است که بی گناه کشته میشود این کدام انسان است که ظلمت را دوست میدارد این کدام حمله ای است که بر بی دفاع میشود این کدام مادری است که نعش فرزندش را میبوسد این کدام حسینی است که یاری نمیشود این کدام خواهری است که در سوگ برادر میگرید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:39 توسط نای
|
||
|
|
|
|
|
این کدام پیروز است که میترسد این کدام محبوب است که جفا میکند این کدام عاقل است که خطا میکند این کدام صادق است که دروغ میگوید این کدام منعم است که دریغ میکند این کدام برگزیده است که طرد میکند این کدام مومن است که ریا میکند این کدام لطیف است که خشونت میکند این کدام قاضی است که حکم بی دلیل میکند این کدام دختر است که بی گناه کشته میشود این کدام انسان است که ظلمت را دوست میدارد این کدام حمله ای است که بر بی دفاع میشود این کدام مادری است که نعش فرزندش را میبوسد این کدام حسینی است که یاری نمیشود این کدام خواهری است که در سوگ برادر میگرید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:38 توسط نای
|
||