تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
اینک رمضان.مقارن اوقاتی است از زمانه ای که فریادی در سپیده دمان از محرابی برآمد که ندای رستگاری در مرگ خویش و پایان عمری از کوشش، تحمل درد و رنج برای نیک بختی ناداران و به روشنایی رساندن مردمان سر داد. آن که هنوز در پس قرنها و اعصار آبی که به گلوی مردمان تشنه میرسد از چاه اوست در وادی تفتیده، و قوتی که ارزانی مردم میشود ُ ،مردمی که از همه عالم در آن مکان گرد میآیند اما قدرش را  نمیدانند ،از درختان سبز و بوستانهایی است که با دستهای آسمانی آن پدر خاک و خاکیان کاشته شد و پرورش یافت. هم او که به فرزندانش سفارش کرد تا آن گونه از این بوستانها مراقبت کنند که  انبوهی بوستانها چنان اوج گیرد که به سان جنگلی برای مردمان گردد. مبادا درختها بریده شوند فرزندانم. انگار در همین امروز میزید که دغدغه ی محیط زیست دارد . اما نه به سان دانشمندان بل چون حکیمان راستگوی ، خوشخوی و خوب کردار که حرف و عملشان یکی است و خود آستینها بالا زده و دل با یار و دست باکار دارند. فرزندانم  شما را به رسیدگی در امور یتیمان سفارش میکنم. قاتلم را شکنجه نکنید تا مبادا هرگز پس از من با نام من شکنجه را توجیه کنند .که میکنند. عدالت ندای همیشگی اوست که دشمنانش نکشتند بل عدلش او را کشت. چند نفر را میشناسی که عدل را در باره خود برتابند. سخت است . اما او چنان در ایمان به عدالت ذوب بود که صورت در مقابل تنور میگرفت و از گناه زمانه، نفس خویش را عتاب میکرد. اما چه بگویم از شبهایش که بیداری بود در میان خفتگان و زنده ای بود در میان مردگان و زندگی بخشی بود برای آدمیان.

مگر از من بپذیری ای عزیز . وگرنه تو کجا و زبان بسته ی ما کجا . دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 14:41  توسط نای  | 

ذره

و تو چه داني كه ذره چيست.

اصلا ذره بودن به چيه؟ يعني چه چيزي تعيين ميكنه كه يك موجودي ذره اس يا نيس؟ همينكه مثلا خيلي كوچيك باشه ، ذره بودن اونو مسلم ميكنه؟ اما چقدر كوچيك؟ يك سانتيمتر؟ يك ميليمتر ؟ يك ميكرون ؟ يك آنگستروم(يك ميليونيوم ميليمتر) يا كمتر يا بيشتر؟ اگه يك ميكرون باشه كه مسلما ما نميتونيم ببينيمش ، معناش اينه كه براي همجنسهاش هم كوچيكه؟ براي كوچيكتر از خودش چطور؟

ببين يه طريق مطرح كردن مسئله  اينه كه يه جوري نفوذ كنم و ببينم اين چيزي كه من دنبالشم وبه نظر من كوچيك هم هست واقعا يه چيزواحده يا چند تا چيز جمع شدن و يك چيز رو ساختن.

 خوب پس مسئله اين شد كه چه طور تشخيص بديم  كه يه چيز كه من و تو بهش ميگيم كوچيك  يا ذره ،واقعا يك چيزه. فكر ميكنم بايد يه راهي براي پرسيدن ازخود اون وجود داشته باشه . البته اين احتمال هم هس كه تا اونجا كه ممكن باشه خودشو به خاطر زبون نافهمي ما مخفي كنه و اونوقت ما گمراه بشيم و برداشت و تئوريهاي غلطي بسازيم. خوب پس بايد دنبال راه نفوذ مطمئني باشيم.

يه سئوال . آيا ما ميتونيم از ديد رفقاي يه جسم  كوچيك يا همجنسهاش يا هم اندازه هاش و يا هم سنخهاش ( اونهايي كه توي برخي صفات با اون شباهت دارند يا مشتركن ) يا حتي ضد هاش با اون ارتباط برقرار كنيم و از نوع برخورد بين اونها  به اطلاعات بيشتري در مورد اونا برسيم؟

يه امكان ديگه . آيا ممكنه ما بتونيم بي واسطه ي چيز ديگه اي با خود يك چيزي كه از نوع ما نيس مثلا يه گنجشك يا ميكروب يا الكترون رابطه ي شناختي و مراوده و گفتمان ( نه الزاما گفتگو) برقرار كنيم؟ .مثلا تو در او پيدا بشي؟ يا حتي تو او بشي؟ داستان پيچيده شد .نه؟

قبل از هر چيز شايد هيچوقت نشه اطمينان پيدا كرد كه ما همه راههاي نفوذ رو بررسي كرده ايم و به اصطلاح جستجوي ما تمام شده . اگه اينطوره چرا پس  اينقدر در مورد علم خودمون بيشتر  وقتا غره ميشيم . فكر ميكنم روح و روان  آدما يه جورايي با  ذره ها شباهت داره. مثلا قابل روئيت نيس . خيلي مخفيه و راه نفوذ بهش به صورت كامل براي هيچ آدمي امكانپذير نيس.حتي خود هر آدمي هم به طور كامل به درون خودش، اون زوايا، يا راه نداره و يا خيلي زوايا و ابعاد رو نميتونه باور كنه وجود داره .چه رسد به اينكه بتونه وارد بشه. اما بازهم كوشش براي هشياري و  آگاهي از همين موضوع كه ما به خيلي زواياي وجودمون نا آگاهيم  خودش بهتر از بي خبري و غفلته. حداقل گزافه گوييهامون رو ممكنه كم كنه. دانشهامون رو زير سئوال بگذاره تا به هيچ حدي از فهم قانع نباشيم . فكر دايم و ياد آوري هميشگي رو هميشه توي ما زنده بگذاره .آخرش رود بهتر و خوبتر از مردابه   .

و من نيز ندانم كه ذره چيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 17:8  توسط نای  | 

در پاسخ به بابک عزیزم  در مورد مقاله ی داستان باید عرض کنم که یک بار دیگه مثل همه ی تاریخ باید یاد بگیریم که اگر همه عالم هم بخوان بار من و تو رو بردارن خودمون باید زحمت کارمون رو به عهده بگیریم یا حداقل تدبیر کار و چشم باز داشته باشیم. چون اگه کاری خراب شد اونوقت داستان طوری نوشته میشه که تو دوست نداری. یعنی آخر داستان بد تموم میشه . اونوقت به جایی که شب راحت بخوابی مجبوری شب و روز بیدار بمونی و غصه بخوری. راحتی من و تو در بیداری و  داستان شدنه. راه دیگه ای نیست عزیز من.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14:41  توسط نای  | 

موقعی که خیلی کوچک بودی مامانت برات قصه میگفت. بعد که یه خورده بزرگتر شدی و به کودکستان یا مهد کودک رفتی لیلی خانوم ( بخون لیلی جون) برات قصه می گفت.یه خورده بزرگتر که شدی قصه ها رو مینوشتن و تو میخوندی. یه چیز توی همه این قصه ها مشترک بودن. اونا در باره ی دیگرون بودن. دیگرونی که قهرمان بودن . دیگرونی که خوب بودن . دیگرونی که مهربون و اهل صفا و وفا و عدالت و از خودگذشتگی بودن. با بدها میجنگیدن تا خوبی باقی بمونه. اما بالاخره کسان دیگری بودن. اینهمه داستان گفته شد . لابد یه چیزی هست و بود که همه بازم حاضرن داستان بخونن و ببینن. شاهدش این همه فیلمهایی که ساخنه میشه و برای سازنده هاش توی سراسر دنیا جایزه تعیین میکنن. هر داستانی که باقی مونده  واقعیتی یا آرمانی از پر زدنی بوده که در وقت ویژه به طور ویژه در طرحی ویژه  به وسیله ی پروانه یا پروانه هایی اتفاق افتاده و خود اونها یا دیگرانی آنقدر کنار اون شمعی که روشن شده پر زدن تا آتیشش به جاهای دیگری رفت و اونقده آدمو سوزونده و میسوزونه که توی قرنهای پشت سرهم دوام پیدا کرده.

همه اینا درست اما مگه منو تو همیشه باید قصه ی دیگرونو بخونیم . چرا فکر میکنیم دیگرون باید قصه بشن تا ما بخونیمشون؟ شاید تو هم بتونی قصه بشی . اتفاقا امروز از هر روز دیگه ای فرصت داستان شدن شاید بیشتر فراهم باشه. کم مسئله داریم ؟ کم نیازمند داریم؟ کم فرصت داریم؟البته  در مورد این یکی شاید حق با تو باشه. چون اینقد وقتمون توی ترافیک و لای اخبار اینترنت به دنبال داستانهای این و اون تلف میشه و نداشتن قناعت و خواسته های مشروع اما نه مطلوب اونقد مارو گیر میاندازه که دیگه یه لحظه به خودمون نمیرسیم . روی یه دیواری نوشته بود اگه فرصت کردی یه سری به خودت بزن.میدونی همه داستانای بزرگ مخصوصا آدم شدنها تو شب اتفاق میافته. شبا رو از دست ندیم بیا یه کاری کنیم تو کتابا برای بچه ها یه داستانی به جا بذاریم تا ما هم توی زندگی پاک اونا و آدمای بعد از خودمون و یا آدمای همین امروز یه جای واقعی داشته باشیم . شاید کمکی از دست ما بربیاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 22:11  توسط نای  | 

          یه سلام پنگوئنی برای همه اونایی که به سیستمای آزاد اما مودب و مرتب و تمیز و زیبا و خوش اخلاق اعتقاد دارن. کسانی که برای هر کاری که میکنن همون موقع دنبال تشکر و پول نیستن. در کنار خیلی از برنامه های کاریشون ( خصوصا برنامه نویسای خوش فکر)خیرشون هم به مردم دنیا خصوصا جوونایی که اینقد پول ندارن که از عهده ی نرم افزارهای گرون وآپدیتها بربیان میرسه.

لینک پایین هم برای شما تا از کتابای خوب بهره ببرید. بخوان و بدان و بیاموز و عمل کن و امیدوار باش. اگه به خواسته ات نرسیدی به شرطی که پیگیر و ثابت قدم باشی بالاخره یک جایی یه موقعی توی یه حالی به یه زیبایی میرسی و سیراب میشی و  یه کسی تو رو درک میکنه یا تو یه کسی رو درک میکنی. میدونی که معنی درک چیه؟ درک یعنی رسیدن و جفت شدن. یه نوع تماسی که درک کننده و درک شده از هم تشخیص داده نشن. 

تونیکی میکن و در دجله انداز  بقیه رو هم که خودت میدونی 

  http://www.ssuet.edu.pk/~amkhan/cisco/

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 14:38  توسط نای  | 

خوشحالی یعنی خنده ای ماندنی در صورت و دل یتیمی کاشتن

خوشحالی یعنی هزار سال بعد از مرگت بوی گل از مزارت میاد

خوشحالی یعنی سر چهار راه هیچ بچه ژولیده ای نیست که آدامس بفروشه

خوشحالی یعنی جاده های خوبی را ساختن تا جوونها با سرعت و احترام به بزرگترها از هم سبقت بگیرن و به آینده ای بهتر برسن

خوشحالی یعنی پشت سرت چند تا گل کاشته باشی

خوشحالی یعنی اینکه در دل به زرنگیهای گربه ی دزد که خودشو سیاستمدار میدونه بخندی

خوشحالی یعنی پوزخند زدن به رشوه، تقلب، دروغ، و ریاکاری

خوشحالی یعنی کار کردن برای ندارها و همدرد و مرحم بودن برای دردمندا

خوشحالی یعنی، اول خوشحالی دیگران

خوشحالی یعنی در مورد بدیهایی که دیگرون به تو میکنن و اونچه تو ازش خبر داری ، شتر دیدی ندیدی تا مردم ازت خجالت نکشن

خوشحالی یعنی زیر تیغ او رقص کنان رفتن

خوشحالی یعنی وقتی میگی دوستت دارم ، تو چشمات چیز دیگه ای نخونن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 8:39  توسط نای  | 

ثبات قدم رو کسی میدونه که به کارهایی مثل رفتن به بعضی قله ها مثلا دماوند دست زده باشه. اول خیلی شوق داری. یه مقدار که بالا میری سخت میشه. هی به خودت میگی بابا برگردم کسی که مجبورم نکرده. امان از وقتی که با چند نفر به سمت قله میری و توی روی اونا رودر واسی داری . از اون سخت تر موقعیه که تو پیش قدم شده ای و یک عده ای رو دنبال خودت کشیده ای. اون موقع دیگه نمی تونی نق و نوق بکنی و از سختی راه بنالی. سختی رو بکش و دم نزن و برای دیگرون هم الگو باش.اون موقع دیگه قدمات نمی تونن بلرزن . اما از قبلش چکار باید بکنی ؟

تدارکات تدارکات تدارکات

اولین شرط اینه که خوب در مورد راهی که میخواهی بری تا حد ممکن اطلاعات جمع کنی ، برنامه بریزی و نقشه راه داشته باشی

دوم لازمه نیازهای سفرتو فراهم کنی. اسباب و اثاث . اما نه خیلی سنگین . سبکبار و تند رو 

سوم همسفراتو بشناسی و بدونی کدوم اهل ایستادن و کدوم نیمه ایستا و کدوم بیشتر نشستن رو دوست دارن. بعضی ها هم که فقط سر راهت وای میسن و راه تو و بقیه رو سد میکنن.

یادت نره که در مورد قدرت خودت دچار اشتباه نشی. اهل راه رفتن هستی و تا قله  یا نه؟ اگه به خودت دروغ بگی  حداقلش اینه که به دیگرون خیانت میکنی

از این ببعد باید نگاه کنی ببینی هدفت چقدر با ارزش و حیاتیه. اگر به اندازه کافی حیاتی و گریز ناپذیر بود باید همه عوامل مورد نیاز بالایی رو در حداقل در نظر بگیری و اقدام کنی . یادت باشه به همراهات هم بگو که چه مشکلاتی توی راه هست . نکنه یه موقع فکر کنن تو میدونستی ولی گولشون زدی.

همه این موارد که انجام شد اونوقت عزمتو جزم کن و چشمتو به قله بدوز و با لطمینان قدم بردار.

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم    سرزنشها گر کند خار مقیلان غم مخور 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:4  توسط نای  | 

دوستي داشتم كه هر وقت دلش براي "نميدونم چي" تنگ ميشد راهشو ميگرفت و ميرفت ترمينال مسافراي خارجي فرودگاه مهر آباد و صحنه ملاقات و بدرقه مسافرا و عزيزاشون رو تماشا ميكرد.آخه مگه چي اونجا هست كه تو رو اينقدرعلاقه مند كرده؟ آخه ميدوني خيليها كه از سفر ميان يه خونواده منتظرشون هستن . براي ديدنشون اشك ميريزن. براشون دعا ميكنن. حتي براي اينكه زودتر ببيننشون حاضرن خيلي كارايي كه فكرشو نميكني انجام بدن . بچه بشن و از دست مامورا در برن و... . امان از وقتي كه ميبيننشون . نفسشون بند مياد.گريه ميكنن. آغوش باز ميكنن. و ديگه چي بگم. درست مثل اون موقعي كه يه بچه به دنيا مياد. همه غرق خوشحالي هستن. چرا كه يه طفل معصومو ديدن كه بوي دنيا رو نميده. يه بوي بخصوصي .نميتونم بگم چي . آخه گفتني كه نيس. موجودي از راه دور رسيده كه دوسش دارن.
شايد به خاطر همين احساس بود . احساس تازگي . معصوميت . مورد علاقه نيكان بودن . و معصوميت كه دوستم به فرودگاه ميرفت . پايانه مسافربري . مگه ما همه مسافر نيستيم. ميايم تو اين دنيا . روي اين زمين . هر روز يكبار يعني چند كيلومتر (شعاع زمين 6400 كيلومتره بقيه اش رو خودت حساب كن .. رياضي كلاس چهارم ابتدايي) . هر سال با چنان سرعتي دور خورشيد ميگردوننت . خورشيد تو كهكشان با سرعتي نزديك به سي كيلومتر در ثانيه در مدارش . كهكشان با چه سرعتي در خوشه ي كهكشاني و..... مسافر عزيز .
شايد اسم اينو بتونيم شوق ديدار بگذاريم . فكر كن بعد از يه عمر سفر در آخر كار محبوبت به همراه اوناي كه دوستشون داري اما ازشون مدتي دور بودي و حتي كسايي كه نميشناسي و اونا وصف تو رو شنيدن كه "اهل" خونواده اي بيان ملاقاتت.
فكر ميكنم دوستم كه ميرفت فرودگاه و اونجا ميايستاد مسافرا رو نگاه ميكرد و اشك ميريخت كار بيخودي نميكرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 15:14  توسط نای  |