تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
میگن هر چیزی یه کارکردی داره که به خاطر اون ایجاد شده. اما بعضی چیزا چند تا کارکرد دارن و بعضی چیزا یه کارکردایی دارن که دیگه تحمل نمیتونی بکنی. یکی از اون چیزا کارتونه که  وسایلی که ظریف هستن و رنگ شدن رو توی کارتون میگذارن تا سالم بمونن و ضربه نخورن . بچه که بودیم اونایی که پول نداشتن کارتون کهنه ها رو بند بهشون وصل میکردن و یکی مینشست توش و یکی دیگه میکشید تا بالاخره احساس ماشین سواری یا چیزی شبیه این بهشون دست بده. میدونین خیلی قبل از اینکه ایده ی دنیای مجازی توی مخ فرنگییها بیاد ما ندارها خودمون اصلا توی دنیای واقعی میشناختیمش!!

اما میخوام برات بگم که هرچی به زمستون و فصل سرما نزدیکتر میشیم کار کرد کارتون روشنتر و مهمتر و غم انگیز تر میشه.حتی گرونتر و عزیز تر هم میشه. به خاطرش ممکنه دعواکنن و از همدیگه کش برن.  شبای سرد از ساعت ۱۰ ببعد  یه جاهایی توی تهرون مثل میدون بهارستان و پایینتر  کنار خیابون میشه دید  که چه آدمهایی که جوان هم کم بینشون نیست کارتونها رو این طرف و اون طرف میکشن تا یه جایی  برای خوابیدن و فرار از سرمای گزنده و کشنده پیدا کنن. خیلیاشون توی همون کارتون از شب تا صبح با شکم گرسنه و گلوی درد ، سرفه های کشنده میکنن. کو فریاد رسی؟ خیلیهاشون هم معتاد و خمارن.ای خدا یه صدای مهربون، یه آش گرم یه چای داغ چقدر بداد این بی کسا میتونه برسه. بازم بنازم به همت این دانشجوها که سال گذشته به خاطر این کارتون خوابا توی خیابون بست نشستن. بابا یه کاری کنیم اینام انسانن.بعضی هاشون از خونواده هایی هستن که روشون نمیشه پیششون برن. ولی مگه چه فرقی میکنه اوناهم خونواده ی ماهستن . مگر فقط سردر سازمان یونسکو باید بنویسن

بنی آدم اعضای یکدیگرند           که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار         دگر عضو ها را نماند قرار

خوب چی میشه ما هم یه خورده عمل کنیم . پولدارا که مسئولیت خودشونو انجام دادن و با خیال راحت توی جای نرم خودشون لمیدن .کسی از اونا انتظار بیشتری لابد نباید داشته باشه.

اما شما "دل دارا "به فکر باشین و کاری بکنین . مسئولیت مال شماس

شاید یه موقعی هم به دل  تامین اجتماعی بیفته و از شما با غیرتا عبرت بگیره و بیاد یه فکری بکنه.

اگه این کارو کردی "حتی یه مرتبه" ، من کسی نیستم اما  قول بهت میدم تو زندگیت خیلی خوشبخت تر و دلشاد تر از اونایی بشی که با پول میخوان شادی بخرن. فقط یه بار امتحان کن. اگه اشتباه گفتم بیا این وبلاگو بردار و بمبارون کن. منم میرم پی کارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:51  توسط نای  | 

فریدون مالکی قهرمان شوت بوکسینگ جهان رو میگم.پهلوان بود و جوان . خوش هیکل و زیبا رو. هرکسی موقعی که ضربه توی صورتش میخوره از فرم طبیعی خارج میشه ولی اون مشتایی که خورده بود یه پف قشنگی به ابروهاش داده بود که خیلی زیباش کرده بود.

خیلی با ادب بود. خیلی با اخلاق بود. مخصوصا نسبت به بزرگترا خیلی متواضع بود . سرش همیشه پایین بود. توچشمات خیره نمیشد. توی کوچه سرشو میانداخت پایین و میرفت . با اینهمه همیشه پیشتاز در سلام بود. زیاد حرف نمی زد.هیچوقت زبون تند وتیز به کار نمیبرد و سرزنش نمیکرد . دیگرون از دست و زبونش در عذاب نبودن. خیلی پر قدرت بود . ضربه های سنگینی رو تحمل میکرد . اما توی سینه اش زیر اون پولاد ماهیچه دلی مثل آینه، مثل بلور داشت. خونه اش باشگاهش بود . کسی اجازه نداشت سوسکهارو اگه توی باشگاه پیدا میشدن بکشه. میگفت مگه شما بهشون زندگی دادین که میخواین بکشینشون.

شبها عموما نمیخوابید. بیدار بود و توی حال خودش بود. باباش یواشی متوجه شده بود که صبحها رفتگرها رومیاره توی خونه اش و با دست خودش پاهاشونو توی طشت آب گرم  میشوره و اونوقت باهاشون صبحونه میخوره.

میگفت دو تا چیز هست که کهنه اش بهتره : یکی دوست ، دیگری گنج

خیلی شاگرد داشت و خیلیها میشناختنش ولی کسی نمیدونست. اینو روز ختمش همه متوجه شدن. موقعی که ظرف یکساعت ونیم متجاوز از ده بار اون مسجد بزرگ پر و خالی شد و هنوز خیلیها سر پا بیرون مسجد ایستاده بودن.اینو بعد از فوتش متوجه شدیم که خرج خیلی از خونواده های فقیر رو میداده.خونواده هایی که موقعی به نزدیکترین شاگرداش پول میداد که به اونا تحویل بدن ، بچه ها تعجب میکردن که این فقیرا رو توی این بیغوله هایی که زندگی میکنن از کجا پیدا کرده. خیلی عاشق حضرت علی بود.  شاید به خاطر همین هم بود که فردای شبی که توی  یه جلسه ای که به طور اتفاقی براش دعا کرده بودن یه خانمی از همسایه ها اومده بود در اون خونه و گفته بود دیشب اینجا چه خبر بود چون من خواب دیدم که  تعداد زیادی توی این خونه جمع شدن و میگن که حضرت علی اومدن توی  مراسمی که برای درگذشت یه جوونی (پهلوانی ) تشکیل شده شرکت کنن.آخه توی اون مراسم  برای شفاعت این جوون و آمرزشش خصوصا از حضرت علی درخواست کرده بودن.

  در آمد خوبی داشت . اما چیز چندانی توی زندگیش نداشت. بیشترشو خرج ندارها می کرد. غصه اش تو دلش ولبخندش توی لبش بود. برای دوستاش و دیگران پناهگاه بود.

نه تکبر داشت و نه ریا. چندتا آدم اینجوری میشناسی؟

از من کوچکتر بود ولی حق استادی واقعی به گردن من داشت.حیف که دیر متوجه شدم. همیشه همینطوره. وقتی از دستم میره تازه میفهمم چی رو از دست دادم. به خودت بیا!!!!

خیلی جوانمرد بود. خیلی... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:53  توسط نای  | 

مسئله ی همیشگی آدمها اینه که چطور میشه عمر جاودانه داشته باشن. یه راهی برای این مسئله وجود داره که اگه بتونیم اونو عمل کنیم عمرمون میتونه یه چیزی نزدیک به اندازه ی عمر این دنیا  بشه. ببین نشونه این که ما زنده ایم چیه؟   یه نشونه اش اینه که دیگرون در باره ی ما خبرهایی به دست میارن که جدیده. دوم اینه که ما روی زندگی اونا تاثیر میگذاریم. ولی مهم نیست که ما مثلا غذا میخوریم یا نه. تو میتونی تا چند روز هم غذا نخوری ولی زنده باشی. تازه غذا خوردن من و تو از نظر دیگرون چه اهمیتی داره.داشتن تولید مفید که آدما رو رشد بده هم میتونه یه نشونه ی دیگه برای زنده بودن ما باشه.

حالا با همین چند تا چیزی که گفتیم چه کار کنیم که عملا بتونیم عمر جاودانه داشته باشیم:

اول: باید مثل خودمون رو تولید کنیم. تعدادش خیلی مهم نیست. ولی کیفیتش خیلی اهمیت داره. باید سعی کنیم انگیزه ایجاد کنیم که اون هم همین دید کلی رو دنبال کنه تا این رشته دراز تر و گسترده تر بشه.

دوم: روحیه یادگیری و یاد دادن رو هم حفظ کنیم و هم به دیگرون منتقل کنیم تا ما تو ذهن اونا جابگیریم و به مرور زمان هم پالایش بشیم.

سوم: سعی کنیم نون ما توی دست دیگرون بره و از غذایی که ما تهیه کردیم روزی اونا تامین بشه تا ما توی  سفره ی اونا و زندگیشون بریم و توی اونا و بچه ها و نوه-نتیجه ها شون تا هرچه میره بالا زندگی کنیم 

چهارم: برای خودمون و دیگرون شغل و کار سازنده و رشد دهنده ایجاد کنیم ( نه سرکاری بلکه یه کاری که دست و عقل و دل آدما رو فعال و زیبا کنه)

پنجم: لازمه کارای سازنده بکنیم و نو آور باشیم. فقط تقلید از دیگرون که نمیتونه همه ی مسائل رو حل کنه

برای اینکه بالاخره به یه خورده از مسایل بالا برسیم لازمه قبل از هر چیز ببینیم استعداد واقعی ما چیه و توی چه چیزی قویتریم . اینو که فهمیدیم سریعتر و بهتر و درست تر حرکت میکنیم. اونوقت مسئولیتایی  رو که میتونیم قبول کنیم و به خوبی با توجه به استعدادهایی که داریم اجرا کنیم رو تشخیص میدیم . در عین حال استعدادامون هم رشد میکنه.

توی این جریان یه نکته وجود داره: هر چه آدمای بیشتری توی درخت تو بیان و هرچه قویتر و فعالتر باشن تو زنده تر و دایم تر میمونی.

   اینو بهش میگن گلد کوئست . چرا ؟ چون گلد کوئست یعنی "جستجوی طلا" . چون طلایی ترین فرصت رو تو فهمیدی و برای خودت و دیگرون ایجاد کردی.

گلد کوئست این نیس که هی دنبال طلا جای دیگه ای بدوی.

طلا تویی. اون مسه . اون باید دنبال تو بدوه . اشتباه نکن دادا   !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:4  توسط نای  | 

محمد در باره ی موضوع " روشندل" مطلب زیر رو نوشته:

" به نظر من خيلي سخته...
اولش بايد بتوني خودت نباشي! منظورم اينه كه بايد از خودت بگذري و اون باشي.
من وقتي فكر ميكنم ميبينم كه خيلي سخته ...راستش من تا حالا نتونستم ولي آدم هايي رو ديدم كه تونستن.نمي دونم خوبه يا بد و خوش به حالشون.چون ديگه آدم نيستن.
در مورد چشم ها بايد بگم كه وقتي آدم ، آدم نبود (حق بود) ديگه چشم يا بقيه اعضا ، بودنش خيلي مهم نيست...مهم با اون بودنه
Naay عزيز اگر فرصت كردي دوست دارم در مورد آدم نبودن حرف بزنيم
اينكه از همه چيت بگذري ...
اينكه براي رسيدن به اون ، از همسرت هم بگذري....خيلي خيلي سخته!!!؟؟؟ "

ممکنه که من هم به عنوان یه عضو این وبلاگ نظری داشته باشم اما دوست دارم پاسخ به اونو به همه کسایی که به اینجا سر میزنن واگذار کنم.حتی فکر جایزه دادن هم کردم. اما شما بگین که چه جایزه ای و  چطور ( چطور نمره بدیم و با چه معیاری) به بهترین نظر ها داده بشه 

اما به عنوان شروع اول اینوبگم که محمد جان آدم بودن ایرادی نداره. و در واقع ما خیلی که کارمون درس باشه ممکنه یه خورده آدم بشیم

دوم اینکه از خود گذشتگی مال آدماس

سوم اینکه آدم شدن یه جریانه (منظورم فراینده) .بعنی اینکه کسی نمیتونه یه شبه آدم بشه

چهارم ، آدم شدن پایان نداره بلکه یه حرکت مارپیچ توی گردنه های نفس گیره. ولی واقعا رابطه ی خیلی نزدیکی با از خود گذشتگی ، تحمل ،دوستی ، قناعت برای خود و خواستن حداکثری برای دیگران، پایداری ، فکر مدام و در حال بهبود ، نگاه به دور دستهاو فراگیر ، و مسایلی از این قبیل داره

همه اینا توی حرف بود . توی عمل رستم دستان هم بالاخره موقعی که کار سخت شد یه زیرکی کرد و حواس نزدیکترین کسش یعنی پسرش سهراب رو پرت کرد و با یه ... ضربه ی کاری رو به اون زد تا خودش باقی بمونه. منتها بعد فهمید کار بدی کرده که ریشه ی خودشو بر باد داده و سراغ نوشدارو رفت. اما دیر شده بود. فردوسی به عنوان یکی از کسانی که حق بزرگی به فرهنگ ما داره رو باید ازش درس گرفت. 

لازمه که میراث گذشته رو خیلی بهش توجه کنیم . اینها گنجینه هایی هستن که راه رفته ی کسانی که  خودشونو ساختن و دیگرونو هم ساختن رو برای ما ایجاد کرده. این آدما داستان شدن تا دیگرون بخونندشون ( مراجعه کنین به مقاله ی داستان - توی آرشیو )

خوب خواهش میکنم بقیه اشو شما بگین. یا منو اصلاح کنین. البته سرمو نمیگم ها! من خیلی وقته دیگه احتیاط میکنم مبادا سرمو به باد بدم عزیزم!!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:43  توسط نای  | 

سالها قبل، تابستون براي امتحان كنكور به تهران اومد . جلوي دانشگاه كه رسيد تشنه اش شد.براي يه ليوان آب مجبور بود دو ريال پول بده. پول چنداني نمي خواست خرح كنه. از يه نفر پرسيد كجا ميتونه آب مجاني بخوره. بهش گفتن برو جلوي كاخ دادگستري . اونجا كه رسيد ليوان آبي پر كرد و سرشو بالا برد و شروع كرد به خوردن آب . چشمش به مجسه ي فرشته عدالت افتاد . عجب چرا چشم اين مجسه بسته اس؟ از يه نفر پرسيد . بهش گفت براي اينكه براش فرق نكنه عدالت رو در مورد چه كسي داره در نظر ميگيره و اجرا ميكنه . همونجا به خدا گفت اگر من هم اينفدر در درگاه تو ارزش داشته باشم كه بدون هيچ چشمداشتي و بدون نگاه به اينكه چه كسي مقابلم هست  عادل باشم ، حاضرم از چشمم بگذرم و چشماممو بدم.

چند سال گذشت ، راهي براي تو خط عدالت حركت كردن براش باز شد. مدتي بعد يه مرتبه يه صدا ي مهيب و  يه سوزش شديد و درد توي چشمها و اونوقت موقعي كه به هوش اومد متوجه شد راهش تاييد شده و چشمشو ازش قبول كردن.

حالا سالهاس به جاي چشم با قلب روشن حركت ميكنه. سخت اما خيلي دل انگيزه. منظره و چشم اندازهايي رو كه اون ميبينه هزارتا بيناي رسمي نمي تونن ببينن.

راستي چرا ما با چشم باز ، كوريم يا كم بينا ويا نزديك بينيم؟

كي همچي فهمي داره و بالاتر از اون كي اينقدر راست پنداره كه عدالت از چشم ما هم بالاتره و ميشه به خاطرش از خيلي چيزا گذشت و واقعا هم  بگذره؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 19:59  توسط نای  | 

ميگن يه ماري بوده كه درحدود دو سال عاشق يه مار ديگه بوده و خلاصه شب و روزشو با خيال اون ميگذرونده . يه روز يكي از دوستاش به سراغش ميره و ميبينه كه خيلي غمگين و دل شكسته اس. ازش ميپرسه چي شده. مار بيچاره  ميگه بابا متوجه شدم كه اون مار نبود بلكه اشتباهي عاشق يه شيلنگ شده بودم.

مراقب باش تو هم توي شناخت دوستيات اينقده طولش ندي تا يه مرتبه طرف شيلنگ از آب در بياد . البته بدتر از اينم ميتونه اتفاق بيفته . يعني ممكنه همون شيلنك رو بردارن و بزنن كف پاهات . ما گفتيم و رفتيم بقيه اش با خودت. فقط يه موقعي نگي ناي ميدونست و به ما نگفت ها!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:15  توسط نای  |