تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي

تو مجبور نيستي هر كسي رو توي زندگي خصوصي خودت راه بدي.

تو مجبور نيستي با هر كسي توي هر راهي كه او شروع كرد يا پيشنهاد كرد بري.

تو مجبور نيستي هر راهي رو كه شروع كردي با هر شرايطي ادامه بدي.

تو مجبور نيستي مسئله ي  همه ي آدما رو حل كني . اما ميتوني كمكشون كني تا فكر كنن  وراه حل پيدا كنن.

تو مجبور نيستي اونقدر كار كني كه بيحال توي رختخواب بيفتي و نفهمي چه طور صبح شد.

تو مجبور نيستي همه ي كارا رو يه تنه انجام بدي . ديگرون رو هم تو كارات شريك كن تا احساس كنن مثبت هستن . شادي رو تو فضا پخش كن و  از ديدن شادي ديگرون شاد شو.

تو مجبور نيستي به داراييهات ، چه پول و زمين باشن و چه علم وتكنولوژي ، بنازي . اگه خيلي خوبن پيش خودت نگهشون دار و مثل گداها زندگي كن.

تو مجبور نيستي پيش هر كسي سفره ي دلتو واز كني و از بدبختيات و حقارتات  اونارو باخبريا دلشاد يا غمگين كني . اگه اين كارو بكني يه فايل خصوصي توي كوه اطلاعات اونا براي روز مبادا درست  ميكني . اون روز ديگه تو اون فايل رو نمي خواي ولي ديگه دسترسي به اون فايل براي پاك كردنش دست تو نيست و ممكنه به ضررت باشه.

تو مجبور نيستي اونقدر بخوري كه تنها راه چاره و نجاتت اين باشه كه مجبور باشي خودت يا ديگري  اضافه ها رو با زور و درد ازت بيرون بكشين.

تو مجبور نيستي دروغ بگي تا مجبور بشي براي راست نشون دادن اونها و نتيجه هاي اون دروغا هزارتا چيز دروغ رو توي ذهنت دائما مرور كني  و خيلي وقتا هم دروغاي ديگه اي بگي . عاقبت هم كه ميدوني يه روزي وزن اين دروغا توي ذهنت اونقدر سنگين ميشه كه ديگه نميتوني ادامه بدي و مجبور ميشي يه گاف گنده بدي . اونوقت همه ي كاخ خيالي كه براي خودت يا ديگرون ساخته بودي ميريزه زمين و نابود ميشي.

تو مجبور نيستي جواب همه ي حرفا و آدماي ناجور رو همون جوري كه اونا گفتن بدي.

تو مجبور نيستي بي ادب باشي

تو مجبور نيستي كاري بكني كه همه خوششون بياد . ولي خودتو مجبور كن كارايي بكني كه بتوني بارشون رو بكشي و تحمل كني و  توي هر جايي كه انصاف داشته باشن بتوني  به خوبي ازشون دفاع كني.

تو مجبور نيستي راههاي بد رو امتحان كني . ولي اگه بخواي خوب زندگي كني ميتوني از دقت درزندگي بدها درسهاي خوبي بگيري .

تو مجبور نيستي پولتو هر جوري خرج كني . اما مجبوري در مورد خوب خرج كردنش به خوبي فكر كني .

 

اما عزيزم تو مجبوري فكر كني. پس بهتره ياد بگيري كه چه طور فكر كني . وقتي ياد گرفتي ، خوب فكر كن و خوب به كار ببند . از سئوال و مشورت با آدمايي كه فكر ميكنن و نيت خوبي دارن خجالت نكش و برو سئوال كن. اگه هم جواب سئوالتو نگرفتي  نا اميد نشو . بگرد تا برسي .  تو ميرسي. مطمئن باش.   

 

                                               

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 17:37  توسط نای  | 

هواپیما افتاد. همه مردند . زنی که بر روی بالکن خانه اش رخت کودکانش را پهن میکرد نیز مرد . شاید دیگری نیز  که برای همسر و فرزندانش غذایی تهیه کرده بود در آشپزخانه سوخته باشد.

اما آنها که در هواپیما بودند را ما شهید اعلام میکنیم. آنها که در خانه هایشان بودند را چه مینامید؟

خوب البته ....

مسئله باید به گونه ای رفع و رجوع شود .

اگر در ژاپن این اتفاق میافتاد از درد و احساس کوتاهی در اقدام، آن مسئول خودش را به پای محاکمه ای مرگ بار میکشید.

اینجا اما ممکن است بگوییم خدا آنها را دوست داشته که گلچین کرده است. میدانید لابد ارتباط ما با خدا اینقدر خوب است که هم سخنگوی او هستیم و هم از طرف او قضاوت میکنیم. شاید معنی خلیفه ی خدا هم در دوران جدید همین باشد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 13:15  توسط نای  | 

صبح اون روز با ياد تو از خواب بيدار شدم. تا ظهر هر وقت كه ياد تو  مي افتادم بوي خوشبوترين عطر دنيا رو حس مي كردم. مي رفتم نزديك آدمايي كه اطرافم بودن بو مي كشيدم . نكنه بوي عطر اين آدماس كه اشتباهي گرفتم . ولي اون عطر يه مرتبه مي زد و مي رفت . اما منو توي خماري نمي گذاشت . يه جوري دعوتم مي كرد . منو دنبال خودش مي كشيد. اما به كجا؟ اگه اينقد قدرت داره كه همه ي دل منو به خودش مشغول كرده پس لابد يه جايي مي خواد ببره و لابد خودش يه وسيله اي رو هم مي فرسته. من فقط بايد گوش به زنگ و حواسم جمع باشه تا به چيز ديگه اي مشغول نشم. اصلا اينقد كشش زياد بود و باغش آباد كه نميتونستم به چيز ديگه اي مشغول باشم . كار دست من نبود كه بخوام تصميم بگيرم. عصر كه شد و برگشتم خونه با همون حال و فضا  و بازهم منتظر و در عين حال روان به دنبال تو ، يكي از دوستاتو فرستادي دنبالم كه ميياي ؟ ديگه نگفتم ميام. فقط اومدم . و توي راه خوندم و خوندم و خوندم و اشك ريختم . تا رسيدم . اما هنوز نرسيده بودم . بازم شك . آخه با من چيكار داري. منو چه به اين حرفا. اين عاقلانه نيس . من تو خط عقلم . اما تو يه چيز ديگه مي خواستي. مي خواستي چشممو واز كني. روحمو شاد كني . دلمو بيتاب كني.

ولي آخر شب  يه مرتبه ديگه تصميم گرفتي اختيارمو بگيري و اين عقل نصفه  رو تعطيل كني و يه چيز ديگه جاش بذاري  . از اين به بعد فقط نگاه مي كردم كه جسممو كجا مي كشي و مي بري. بي شعور شدم . منو بردي به طرف  خونه ات .  زمين خاكي رو بوسيدم.  ميكروب داره . شايد. حالا دوباره بوي عطر اما هزار برابر قويتر. نگاه كردم ببينم جايي عود ميسوزه . چيزي نديدم. رفتم سمت راست . ايستادم و شروع كردم  نجوا . تموم شد.  كشيده شدم به سمت چپ . پاي يه ستون . خيلي مستقيم ...ديدم ... بهتر از اوني كه انتظار و بيشتر از اوني كه حقشو داشتم  . دستور دادي . اجرا شد. . افتادم زمين . كار تمام شد. از دست رفتم .  حركت روان روان روان .و دوباره زنده شدم.

سر بلند كردم كسي نبود . جز يك نشاني. اما اون هم از دستم رفت تا فقط خاطر عزيزت بدون هيچ واسطه اي دنيايي در قلب  و روحم باقي بمونه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:47  توسط نای  | 

نگاهی به خودم و جهان اطرافم می اندازم.

به غذا نیاز دارم تا زنده بمانم. به هوا نیازمندم تا نفس بکشم. آب جزئ حتمی بدن من است. گیاهان و درختان و حیوانات همگی به نحوی فضای حیات مرا تکمیل می کنند. خورشید وستارگان راهنما و پرتو افکن بر وجود من و زمین ما  هستند. به گل و گیاه نیاز دارم تا زیبایی را عینا درک کنم. نیازمند محبت و یاری دیگرانم تا زندگیم را با شادی بگذرانم. آزادی را برای خلاقیت و سلامت روحم لازم دارم.

اینها همه انواعی از انرژی برای زندگی من و همه ماست. اگر یک لحظه این دمیدن انرژی به زندگی من قطع شود ، زندگی من دوام پیدا نمی کند. زندگی سایر موجودات هم از همین روند و قاعده پیروی می کند.

پس زندگی همه ی موجودات یک "اعلام نیاز" است. یعنی همه ی موجودات در همه حال یک مفهوم و یک کلام رابا هستی خود ندا می دهند:

                                               "ما      نیازیم"

اگر ما نیازیم ، پس چرا بنازیم؟ و به چه چیزی بنازیم؟

اما ما همه می نازیم . به بودنمان ، به زیباییمان، جوانیمان، قدرتمان ، دوستانمان، داراییمان ، دانشمان، خانواده مان ،کشورمان ، و به بسیاری چیزهای دیگر می نازیم .

وقتی خوب دقت می کنی می بینی که این نازیدن ما یعنی اینکه به نیاز خودمان افتخار می کنیم.

عجب معمایی است : یعنی اینکه "همه ی ما به فقر و ناداری خودمان افتخار می کنیم."

تفاوتی که در بین ما آدمها هست این است که بعضی از ما دانسته به فقر خود افتخار می کنند ، ولی بعضی ها نادانسته!!

مشکلات اساسی ما هم از همین جا شروع می شود و ادامه پیدا می کند.جنگها و اختلافها و خانمانسوزیها از همین جاست : "اشتباه در تشخیص و از "یاد" بردن نیازمندی مطلق خویش"!!

اگر این نیازمندی مطلق که همه موجودات عالم را شامل می شود را تک تک ما تشخیص می دادیم

دستهامون همیشه بالا بود و تسلیم بودیم.  " یادآوری" این نیازمطلق ، رمز خوشبختی انسان است.

اما نه یکبار ، نه هر روز ، نه هر دقیقه ، بلکه همیشه و دایم و بی وقفه باید به "یاد" آورد.

این طور نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 19:7  توسط نای  | 

از كجا معلوم ميشه كسي كه ميگه  خوبي زندگي من و تو رو  ميخواد  دنبال ايده و خواست شخصي و نفساني خودش نيست؟ مگه تو تاريخ امثال هيتلر كم بودن كه به خاطر توسعه و بهبود و به آقايي رسوندن مردم  و رهبري جهاني و امثال اين حرفا همه ي آرزوها رو بر باد دادن؟

كم هستن پدر هايي كه به خاطر آينده ي بچه هاشون اونا رو توي درس خوندن يا كار كردن به اجبارهاي زجر آور ميكشونن؟ فكر ميكني دروغ ميگن كه ميخوان بچه هاشون آينده ي خوبي داشته باشن؟

معلمي كه شاگرداشو تحت فشار قرار ميده تا ياد بگيرن و براي خودشون آدمي بشن ، رئيسي كه اعتقاد داره  مردم بايد فشار و ديسيپلين رو تحمل كنن تا آدم بشن و وضعشون بهتر بشه ، همه توي همين خط هستن. دلشون پر از اين درده كه چرا آدما زودتر نمي جنبن و خوبي خودشونو تشخيص نميدن. اين نوع آدما موقعي كه با مقاومت بچه هاشون و زيردستاشون روبه رو ميشن عصباني ميشن و عموما با خشونت برخورد ميكنن. سر ما نادونا داد ميزنن كه چقدر خنگين ، و تو دلشون ميگن حالا ادبتون ميكنم .

در واقع اونا جز ارضائ خواسته هايي كه خيلي وقتا نيازهاي سركوب شده ي دوران گذشته ي  خودشون و يا آرزوهاي دراز و دست نيافته اونهاست دنبال چيز ديگه اي نيستن. فقط به اين خواسته ها پوشش قشنگي دادن و رنگ و لعاب  زدن . اونا خيلي وقتا با توجيه هاي منطقي و قانع كننده و تئوريهاي گيج كننده خواسته هاي خودشون رو زيبا جلوه ميدن و تا مرز جنگ و حتي نابود كردن همون كسايي كه ادعا ميكنن ميخوان براشون آينده ي بهتري بسازن پيش ميرن و عمل ميكنن.

آدمي كه به طور حقيقي و واقعي دلش ميخواد ديگرون به خوشبختي برسن و زندگيشون بهتر بشه، قبل از هر چيز خواسته ي خودش براش زير سئواله و شناخت خودش براش مسئله اس. اين آدم به خاطر گذشت از منفعت شخصي خودش حاضره راحت گذشت و فداكاري كنه . بيشترين رنج و زحمت رو خودش به دوش ميكشه و خواسته ي ديگرون براش قبل از خواسته ي خودش مطرحه . بنابراي براش مهمه كه قبل از هر عملي بدونه كه چقدر فكر و عملش براي ديگرون مقبوله. پس شناخت آدما و احترام به نظر اونا رو اهميت ميده. محروميت خودش در حد محروميت پايين ترين اونها هست.. خودشو قيم اونا نميدونه ولي مسئوليت بالايي توي وجودش داره. تفاوت معلمي كه به خاطر خواسته ي خودش شاگرداشو آموزش ميده با معلمي كه به شاگرداش عشق ميورزه  اينه كه اولي اگر شاگرداش به خواسته ي اون جواب مثبت ندادن عصباني ميشه و يا حاضر نيست شكست رو قبول كنه و يا سريعا نا اميد ميشه. اما معلمي كه به شاگرداش عشق ميورزه  سعي ميكنه روشهاي خودشو بسنجه و اصلاح كنه. استعدادهاي شاگرداش رو بشناسه و به خاطر بهروزي اونا هزار راه نرفته رو فكر كنه. بارها اونا رو تشويق كنه . دلش براشون مي تپه و خودش رو از يادگيري از اونا  بي نياز نمي دونه. نزديكه كه به خاطر خوبي اونا خودشو هلاك كنه.

كسي كه دلش براي بهروزي من مي تپه با من همدل ، همسخن ، همفكر، همگام و همكار ميشه .غم من غم اونه .  اون بالا نميشينه و برام حرف بزنه و تصميم بگيره  و منو در مقابل عمل انجام شده قرار بده

اونوقت غم اون هم غم من ميشه و حاضرم به خاطر خواسته ي مشروعش هر زحمتي رو تقبل كنم. چون دوستش دارم و باورش كردم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 21:1  توسط نای  |