تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
بچه های خوب که خوبند پس چرا براشون قصه های خوب میگن؟پدر جان قصه های خوب برای اینه که یا این بچه ها خوبتر بشن و یا این که به طرف بچه های بد جذب نشن. میدونی برای خوبی یا باید دور از بدی باشی و یا با خوبا باشی . بچه ها از هم درس میگیرن و زود هم یاد میگیرن. حالا چه درسهای بد و چه درسهای خوب . اما چون برای بدی خیلی نباید اولش زحمت کشید ، آدم تنبل و راحت طلب زودتر سمت بدیها کشیده میشه.

هر ساعت و هر روز یه قصه ای بدون این که یادت بیاره که قصه هست و بدون این جمله ی "یکی بود و یکی نبود"شروع میشه. ما پچه ها هم که دور از جون شما از همه جا غافل قاطی اون قصه ها میشیم.

راستی میدونی چرا میگن "کلاغه به خونه اش نرسید"؟اصلا میدونی چرا میگن کلاغ؟ چون سیاهه و رمز آلود و  خیلی باهوش و بالاتر از سیاهی رنگی نیست. همه قصه ها خیلی باهوش طراحی میشن . از قصه های زندگی با نگاه گذرا و بی تفاوت گذر  نکن . اینو هم بدون که این کلاغ تا حالا خیلی راه اومده و خیلی قصه گفته و باز هم قصه میگه . قصه ی تو رو برای من و قصه ی منو برای تو، عزیزم!

من و تو باید دایم توی گوش و دل خودمون قصه ها رو  با حواس جمع بخونیم و مرور کنیم .بالاتر از  اون باید توی این قصه ها بازی کنیم. البته بدون که هر کسی هر قصه ای رو یه جور میخونه. اصلا هیچ تکراری در کار نیست و هیچ کسی هم به جای دیگری نه قصه ای رو میخونه و نه توی هیچ قصه ای بازی میکنه. و نه اگه بخواد بازی کنه ازش پذیرفته اس .

هر روز یه قصه شروع میشه. توی یه متن . توی متن روز.توی متن زندگی. توی متن دوستیها ،خوشیها آرزوها ، بیماریها ... بازیگرش من و تو .مراقب باش نقش خودتو خوب بازی کنی. بهتر بگم: مراقب باش نقش خوبی رو انتخاب کنی و اون نقش رو خوب بازی کنی.

حالا نوبت شب میرسه: شب که رسید یه نگاهی به قصه ها و نقشها بیانداز. نگذار چیزی از دستت در بره. فردا دیگه وقت نیست.چون که فردا یه داستان دیگه شروع میشه. تو هم شروع هم نکنی خودش برات شروع میشه. این جبر زیبای زندگی من و تو هست. اگه این جبر نبود ، اختیار و تکلیف معنی نداشت و اصلا آدم معنی نداشت. پس سعی کن شروع و ادامه ی قصه ها رو خوب تشخیص بدی و ستاره ی خوبی باشی و سرمشقهاتو خوب یاد بگیر تا خودت هم بتونی زودتر بزرگ بشی و سرمشقای خوب و زیبایی برای بچه هایی که به این مدرسه میان به جا بگذاری.موفق باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 20:31  توسط نای  | 

درسته از اینكه من و هر كسي كه دعوتت رو قبول كرد به اين مهموني همگاني دعوت كردي ،و خيلي هم از اين بابت ازت ممنونم، ولي ميخوام ازت اجازه بگيرم و مهموني رو نيمه تمام بگذارم. چون يه حرفايي دارم  كه بايد به مردم بگم و بعدش هم برم. ميدوني، حرفام از قول و تو و خواسته ي تو هست . ميدونم اين كاريه كه تو به عهده ي من گذاشتي و پدرم و پدر بزرگم رو  قبل از به دنيا اومدنم ازش با خبر كردي . من آدمي نيستم كه خواست تو رو رد كنم. پس اجازه بده كه حرفامو بزنم ، و اونوقت برم دنبال كاري كه خودت هم بهتر از هر كس دوست داري انجام بشه. پس فعلا با اجازه ي تو از اين مهموني عمومي ميرم. فردا با تو و همراه تو با همه حرف ميزنم. نيتهام رو بهشون ميگم. اونوقت  مي خواهيم بگيم دوست داريم آنقدر شيفته ي تو باشيم كه  با تو اون طور حرف بزنيم مثل اين كه تو رو ميبينيم. ميخواهيم بگيم آفربن بر تو كه سلطان قلبهايي و بارون به نام تو ميباره . نوري و نور از تو نور ميگيره. هيچ بودم و خاك نمور رو با مهر آميختي و مهر آفريدي.

ميخوام بگم كه من حتي در ثروتمندي خودم فقير و نيازمندم چه رسد به اينكه در نيازمنديم چه باشم.

فقط خواهش ميكنم به  حرفاي ما گوش كن . چرا كه جز حرف تو حرف ديكه اي نيست. هرچي ميخوام بگم ازتو هست. اي خود پسند متكبر مهربون

 بعدش با هركس همراه من بياد ميرم به سرزمين  ياد تو .البته همراه خواهرو برادرو خانواده ام ، و خصوصا دختر كوچيكم كه خيلي دوستش دارم. ميدوني كه سه سالش بيشتر نيست. پروانه ها رو هم با خودم مي برم. البته همه رو به دلخواه خودشون ميبرم. من ازشون پرسيدم . بازم شب آخر اون موقعي كه كار خيلي سخت بشه ، ازشون ميپرسم. چراغا رو هم خاموش ميكنم تا كسي خجالت نكشه و همه آزاد باشن انتخاب كنن كه بمونن يا برن.و فردا كسي نگه اونا رو مجبور كردن. هر كسي كه ميمونه فقط به خاطر تو بايد بمونه. من فقط دعوت ميكنم . ببين، تو همه رو توي مهموني عمومي دعوت كردي. اما من از قول تو  و به خاطر تو و با اجازه ي تو توي يه مهموني خاص و خيلي خصوصي " آدمها "  رو دعوت ميكنم. مهموني عام براي همه است و تا اندازه اي هم بالاخره هركسي توانش رو داشته باشه كه يه اسبي و وسيله اي داشته باشه مياد به مهموني . هم زيارت است و هم سياحت و براي بعضي ها هم تجارت و كسب و كار. اما توي اين مهموني خاص كسب و كار نيست و منفعت مالي هم فراموش. نه كسي اجبار داره بياد  و نه هركسي رو راه ميدن . البته گناهكاراي پشيمون رو ممكنه راه بدن. اما گناهكاراي زرنگ و حرفه اي كه حيا و شرف سرشون نميشه راهي ندارن. هركسي توي اين مهموني مياد ، سرشو تو دستش گرفته و پاش هم روي زمين بند نيست. زن و مرد هم نداره. هركسي جايگاه و وظيفه اش رو ميدونه. خودم مهموندار همه هستم . اونوقت ما همه يه قبيله ايم از اون قبيل كه تو ميدوني و دوست داري.

 ميخوام يه محفلي كنار آب روان ، به ياد تو و به خاطر خوشبختي همين مهموناي عمومي كه هرسال و هميشه دعوتشون ميكني و خيرخواهشون هستي بر پا كنم كه هر كسي كه ادعاي عاشقي داره اونجا كه رسيد سرشو بگذاره زمين و اعتراف كنه كه خام بوده و عشق رو نشناخته. ميخوام يه مدرسه بسازم كه توش درس فداكاري و فهم ياد بگيرن. نه فقط با كلام  بلكه خودم ميخوام فدا شدن رو با تقديم سر وجان به نمايش بگذارم . توي اين راه كسي از من نمي تونه جلو بزنه .همه دنباله رو هستن . من خودم سردار و سربازم.

 معذرت ميخوام كه پشت سرهم ميگم "من" . آخه از قول تو دارم ميگم "من". ببخش . آخه از وقتي كه دوستي منو پذيرفتي ديگه موقعي ميگم  "من"، منظورم  "تو" هست. چه كار كنم كه با اين زبون نارسا بايد حرف بزنم. زندگي بين مردم به خاطر تو ، يه مشكلاتي داره كه بايد محدويتهاش رو پذيرفت. آخر خودت گفتي كه ما بايد به هرحال به آدما كمك كنيم تا خودمون آدم بشيم.  پيام تو رو ، غير از دوستات چه كسايي بايد به مردم برسونن؟ تو كه با همه ي آشكاري ،خودت پشت پرده  ايستاده اي و هر كس هم كه نزديكت شد سوخت. خيلي ها هم  تو رو كه ملاقات كردن ديگه دلشون نيومد برگردن.

چي بگم . آخه تو چه جاي گفتن باقي گذاشتي. حرف اگر هست مال توهست . از من فقط شنيدن و گفتن به خودم و ديگرون . اما به چشم . فرمانبردارم. فقط با من باش. .چون با تو شجاعم ، سخنورم  و...توهستي.

 

من فداكاري را معني ميكنم، با جان  پروانه ها  و خون كودك خردسالم كه از جان بيشتر دوستش دارم.

من به همه نشان خواهم داد كه فداكاري ،محبت،  و دليري فقط حرف نيست. من اين كلمات را جان خواهم بخشيد.

من براي هيچكس ، هيچ شبهه اي  در مورد حقيقت باقي نخواهم گذاشت.

من در عمل به همه خواهم گفت كه آزادگي  و رهايي از خودخواهيها چه مطاع گرانبهاييست.

من زور مندان و زر مندان و تزوير گران را با بذل جان خويش رسوا خواهم كرد. تا ديگر ستمگري آسوده نخوابد و اسارت را به خاطر عقيده ي مخالف  و با نام تو توجيه نكنند.

من گواهي خواهم داد كه فقر اگر از دري وارد شود ، گناه وفساد و بيعدالتي هم به همراه شيطان با او خواهند آمد .

من نشان خواهم داد كه مرگ  شرافتمندانه بهتر است از زندگي ذلت بار با ظالمان

من نشان خواهم داد كه برادري به زاده شدن از يك پدر و مادر نيست و ميتوان برادراني داشت كه هرگز آنها را نديده باشي.

من نشان خواهم داد كه زن ميتواند رسالت  بس بزرگ دفاع از حق مظلوم را بر دوش گيرد و وظيفه ي  اطلس كه بار رنجهاي جهان را بر دوش گرفته محدود به جنسيت  نيست. بلكه او ميتواند كوري ظلم را با نور دل خويش باطل كند و اميد را در شب تاريك خفتگان بي خبر يا ترسان ، زنده كند.

من زشتي عمل مردمان پيمان شكن ترسان از مال و جان  را با دادن سر در راه تو نشان خواهم داد.

من به خود نخواهم باليد بلكه  همواره منادي حضور قدرتمند ،لطيف و  مهربانانه ي تو خواهم بود.خشونت شيوه ي من نيست.

 

من و پروانه ها در كنار رود خروشان ،خود تشنه، با آب زلال عشق وآگاهي براي ابد از هرطالب تشنه اي سخاوتنمدانه پذيرايي مي كنيم.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 15:14  توسط نای  | 

ای یار

ای نزدیکترین

ای شادی دل و گرمای جان

ای که با هر نفس و هر لحظه و در هر حال حضور خویش را اعلام میداری

زندگی ما با بارش زیبای تو معنا می یابد

گیاهان که زیبایی زمین ما با طراوت آنها تعریف می شود ُ با سخاوت باران تو جان میگیرند

رودها این روندگان پر امید که شادی حیات را برای ما به ارمغان می آورند ُ چشم امید به باران بارش تو دارند

دوستیهایمان که با بذل دسترنجمان به یکدیگر معنا میشود ، در زیر باران تو رشد و نما می یابد

فرزندانمان که تداوم هستی ما هستند ، با بارش تو شادی میگیرند و خنده های معصومانه شان در دشتهای پر آب و زیبای بهاری ات نقش می بندد

اسبهایمان در دشتهای سبز تو جان میگیرند و در پناه درختانش آسودگی مییابند

آلودگیهای تن و جان ما در زیر باران آسمانی و رحمت بیکران تو پاک میشود

پس ای دوست بهتر از جان .....به حق آنانی که خواسته هایشان را می پذیری با بارشی نیکو تر از نیاز ما ناتوانیها ،کوتاهیها،کم اندیشیها ، بداندیشیها ، و بد عملیهایمان را به پنداری و گفتاری و کرداری نیکو مبدل ساز . و بر ما ببار ای مهربان ترین مهربانان تا لطافت یابیم و حیاتی نیکو از آنگونه که باید باشد  و تو  نیکو میدانی و می خواهی.          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:24  توسط نای  | 

 

پشت اين دستگاه كامپيوتر كه ميشيني و وارد اينترنت ميشي يه سري حرفايي براي گفتن داري و منتظر شنيدن يا ديدن يه سري حرفا هستي .از اون موقع كه هر كدوم از اين حرفا از ذهن يه كسي با زدن چند تا دكمه وارد كامپيوتر و از اونجا وارد دنياي اينترنت شد در واقع چيزي كه داره حركت ميكنه و بين ذهنها منتقل ميشه چيزي نيست جز بسته هاي نور كه به اونا پكت ميگن . هر چيزي رو كه من و تو تايپ ميكنيم اول روي يه صفحه كليد به سيگنال يا علامتهاي الكترونيك تبديل ميشه كه خود اونا هم چيزي جز داد و ستد الكتروني نيست. الكترونها هم از طريق ميدانهاي الكترومغناطيسي با هم حرف ميزنن كه چيزي كه توي اون محيط به عنوان واسط و رابط بين الكترونها عمل ميكنه ذرات نور هستند كه به اونا كوانتوم نور يا فوتون ميگن.

 توي اينترنت با استفاده از تكنولوژي ، مهندسي نرم افزار و فنون شبكه اي و با ابداع روشهاي سازماندهي و ارسال و تبادل اين بسته هاي نور ، سعي شده حرفاي ما تا حد امكان امروز ، كه هنوز هم در حال پيشرفت و بهبوده ، به گوش و چشم و ذهن ديگرون برسه. نهايتا هم هر اطلاعاتي  بالاخره يا از يك صفحه مانيتور كه اونم نور هست به من و تو ميرسه و يا از يه بلند گو كه چيزي جز يه تبديل كننده ي سيگنالهاي الكترونيك (نور) به امواج صدا نيست اونا رو ميشنويم ويا بالاخره هر چيزي كه منتقل ميشه و يا ذخيره ميشه جز نور نيست.

 تمام اين حرفا براي اين بود كه بدونيم همه ي فضايي كه توي اون داريم روي اينترنت براي هم مطلب ميفرستيم فضاي نور هست . نور پاك ترين ، خالصترين و در عين حال منعطف ترين چيزي هست كه توي اين عالم وجود داره . نور ميتونه به شكل ماده ي عيني در بياد يعني الكترون ، پروتون ، ذرات بنيادي و تركيبهاي اونها يهني همه ي آنچه كه توي اين دنيا وجود داره.

پس موقعي كه ما توي اين فضاي اينترنت كه بهش فضاي سايبر هم ميگن هستيم ، از اول تا آخر با روشني سر و كار داريم.

 اما همه ي اين مطالبي كه روي فضاي اينترنت حركت ميكنه در دو طرف فرستنده و گيرنده  يه عامل داره كه ميتونه اين فضاي نوراني رو تاريك يا روشن كنه. اون من و توايم. من و توايم كه ميتونيم فضا رو پاك نگهداريم و دنياي زيبايي رو زيباتر و با طراوت تر  و گلبارون كنيم يا با ذهن اشتباه و ظالم ،آب رو گل كنيم.

 هر كسي موقعي كه توي اين فضا وارد ميشه ممكنه وسوسه ي ورود به سياهي و وارد كردن سياهي و ظلمت رو پيدا كنه. اما بايد بدونيم كه هر كسي هر وسوسه اي پيدا كرد گرچه وسوسه گر ممكنه كس ديگه اي باشه اما قبل از همه اين مشكل خود منه كه راهمو درست انتخاب نكردم . عزيزم موقعي كه جاده ي بزرگ و روشن و گلزار و دشت و كوه توي بسترنور براي پاكي و رشد ما آماده اس چراه كوره راههاي تاريك رو انتخاب كنيم. تو بيا انتخاب خودتو درست كن. نور  دانش ، فضا و كيهان و قلب و شعر و  شعور و عرفان و عشق و محبت فضاي اينترنت رو پركرده. آنقدر دردهاي آدما با احساس عالي توي سايتها و گروههاي خبري تشريح شده و مسئله ي آزادي و فقر و عدالت مورد بحث ادماي فهميده هست  كه ديگه وقتي براي مسخرگيهاي آدماي پوچ سودجوي فرضت طلب نبايد براي ما باقي بگذاره. عمر من و تو در رهگذر اين عالم ، كوتاه ولي خيلي ارزشمنده. شبها رو اگه توي اينترنتي فقط پرسه نزن. اينجا گنجي نهفته كه بايد بري و كندن و باز كردن و استفاده كردن و استفاده رسوندن رو شروع كني.هر وقت هم تنوع خواستي اونقدر گل و گياه و منظره و زيبايي و دوستان پاك و ادماي خوب و پر هستن كه تا بخواي ميتوني از ديدن و مصاحبت و شنيدن صحبتاشون لذت ببري. اگه توي اين كار مثل هر كار ديگه چشماتو واز كني و هوشيار باشي خيلي ميتوني ععميق و فهميده بشي .

البته به مسئله يه طرفه نگاه نكن. موقعش كه رسيد توهم بايد به سهم خودت وارد صحنه بشي.  مگر تو چي كم داري كه نتوتي به زندگي ديگرون چيزي اضافه كني كه زندگيشون رو بارورتر كني. به فرهنگ كشورت و دنياي اطرافت نگاه كن. كم علم و فرهنگ و فداكاري و عشق و محبت وجود داره؟ به خودت بيا!!

شروع كن. يه شروع زيبا و پاك و اميدوار. تو موفق ميشي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 17:5  توسط نای  | 

هر قطره اي در سيلاب بلنداي صخره ها ،درگير جريان تند آب است . در حالي كه بر جريان سيلاب اثر ميگذارد ، خود نيز در ميان قطره هاي ديگر با سرعت فزاينده تري محدود ميشود.اين حال تا لبه ي پرتگاه آبشار به طول ميانجامد. اما به يكباره  سرازيري است و پرواز در فضايي كه تا قبل از آن فقط گهگاه در اثر ضربات و تحولات جريانات سيال و بنيان كن ، قطره ي ما را به سطح مي آورد و حتي براي لحظاتي بسيار زودگذر در فضا رها میکند اما بازهم او را به درون آشوب مي كشد.

اكنون تويي و فضاي باز . نه دلهره و غلياني كه ترا برآشوبد و آرامشت را برهم زند. نه قطره هاي ديگري كه با هم دست به يكي كرده و پيوندشان ترا به هر سو كشاند. نه آنكه پیوندی  نخواهند ، بلكه توان آنكه پيوند برقرار كنند و ترا محدود كنند ، وجود ندارد. چرا كه خود نيز در اين فضا غوطه ورند.

اين زمان ، زمان آزادي است. زمان در اختيار خود بودن . زمان درك خويشتن . زمان بي نيازي از تكيه گاههاي نا استوار و توهمي. این فضا ممکن است هر شب فراهم شود . آنگاه که روز در شب غرق میشود و آزادی دعوتت میکند. شاید روزی نیز چنین شود. شاید . اما بیشتر، روزها، پیوندهای شناخته شده در سیلاب زندگی تو را با خود میبرد. بالای آبشاری. تا رهایی  راهی مانده است.

اكنون حال سرخوشي فرا رسيده. حالي كه سير در آن امكانپذير شده و ترا بي كوششي ،بدان گونه كه تاكنون ميشناختي ، در فضاي بي كران ، غوطه ور و سرمست ميسازد.

اكنون را قدر بدان . همين حال را . و حال را . خود را درياب ...تا زمين نخورده اي. قطره ...از كجا مطمئني كه ديگر بار به فيض اين پرواز خواهي رسيد. به اميد آن زمان ديگر ، اکنون  را و اين حال را رها مكن.

  

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 22:30  توسط نای  | 

مرگ یعنی فرصتهات تموم شد

مرگ یعنی دیگه نمی تونی غرور داشته باشی

مرگ یعنی پایان دروغها و زرنگیها

مرگ یعنی دیگه تو قاضی نیستی ، حالا باید در مورد تو و قضاوتهات قضاوت کنن

مرگ یعنی هرچه دست و پای این و اونو بستی تموم شد، حالا دیگه دست و پای خودت بسته اس

مرگ یعنی دیگه نمی تونی چیزی رو تعیین کنی ، بلکه برات تعیین میکنن

مرگ یعنی اول سنگلاخ بعد از روندن توی جاده های سراشیب

مرگ یعنی دیگه غرور رو بگذار کنار

مرگ یعنی پایان پنهان کاری

مرگ یعنی کمتر از یه چشم به هم زدن و اونوقت یه دنیا تفاوت

مرگ یعنی پایان خواب خوش

مرگ یعنی پایان خوش خیالی

مرگ یعنی پایان تلاش

مرگ یعنی بیدار شو

مرگ یعنی یه موجودی که همیشه با تو بود ولی نخواستی ببینیش

مرگ یعنی اونچه که خوبه اما برای همسایه؟

مرگ یعنی هیچ نوع لباسی برای فخر فروشی نداری

مرگ یعنی نوبت به دیگران رسیده

مرگ یعنی پیاده شو

مرگ یعنی دوستات و خانواده رفتن و تنها شدی

مرگ یعنی هیچ سپاهی فرمان تو رو نمیبره هرچند که خرجشون کرده باشی حتی با آبروت

مرگ یعنی تقلب وغیبت ممنوع

مرگ یعنی عدالت رو که میگفتی ،روبه روته

مرگ یعنی خودتو زیاد پروار نکن

مرگ یعنی پرونده ات زیر بغلت ، دو تا مامور هم دست بسته و بی اختیار میبرنت

مرگ یعنی فقط یه راه برای فرار داری

مرگ یعنی زمان دیگه معنی نداره

مرگ یعنی مکان در اختیار تو نیست

مرگ یعنی دیگه هیچکاره ای

مرگ یعنی زودتر برو که هرچه بیشتر بمونی مردم رو دلزده تر میکنی

 

مرگ یعنی اول راه نو  و خوش به حالت 

مرگ یعنی اول راحتی بعد از پیمودن گردنه های بلند

مرگ یعنی بارت رو  که با دسترنج خودت تهیه کردی بده به دیگران حمل کنن و تو سبک بار پرواز کن

مرگ یعنی همیشه بیدار و بهوش باش

مرگ یعنی هرچه پاکتر و خالصتر و سبکتر

مرگ یعنی قدم نورسیده مبارک

مرگ یعنی خیلی منتظرت بودیم خوش آمدی

مرگ یعنی فقط چشمم به توست و بس

مرگ یعنی آب از منبع زلال تو

                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 22:43  توسط نای  | 

 

تابستون زمان کیف کودکیهای ما بود. روزهاش همیشه داشتیم بازی میکردیم . اما شباش خصوصا وقتی که مادر بزرگ به خونه مون می اومد خیلی وضع فرق میکرد.هوا گرم بود و بساط رختخواب توی حیاط برقرار بود. اما از بس جک و جونور ، خصوصا برای ما که خونه مون نزدیک رودخونه خشک ولی نمدار شهرمون بود ،روی زمین زیاد بود بنابراین روی تخت چوبی میخوابیدیم.آخر شب هر تعداد از نوه ها که حاضر بودن خصوصا دخترا میرفتن تنگ مادر بزرگ (خدا بیامرزدش )که بهش میگفتیم دوسی(دوستی) میخوابیدن و اونم شروع میکرد قصه ی نارنج و ترنج و نمکی و خلاصه قصه هاش تمومی نداشت تا بچه ها یکی یکی از حال میرفتن و میگذاشتشون توی رختخواباشون. البته ما پسرا رو خیلی دخترا اجازه ی عرض و اندام توی این حوزه نمیدادن و قصه های کوتاه مال ما بود و اصلی ها مال اونا. به خاطر همین من هیچوقت نتونستم چیزی از دنیای قصه ها سر در بیارم .

اما یه چیزی بود که عقده ی کم قصه دانی منو ارضا میکرد . موقعی که روی اون تخت چوبی با یه بالش نازک که اصرار داشتم حتما نازک باشه سر بالا میخوابیدم و به آسمون نگاه میکردم دیگه دنیا یه جور دیگه میشد. آسمون اونقدر صاف بود و بی دود و بدون هر گونه بخار که همه ی شش هزار ستاره ای که با چشم غیر مسلح باید بشه ببینی رو میتونستی ببینی. دب اکبر ،دب اصغر،  ثریا، دلو، پروین،کهکشان راه شیری که ما بهش راه مکه میگفتیم .... از همین جا هزارتا سئوال توی ذهنم میزد . کی اینا رو درست کرده؟یعنی چه طور این ها به این شکل در اومدن؟ چرا بعضیها چشمک میزنن؟فاصله ی اونا تا ما چقدره؟ یعنی یه روزی میشه بتونیم به اونا سر بزنیم؟ توی اونا هم آدمی یا کسی هست ؟ اگه هست چه شکلی دارن؟ اصلا چرا نمی افتن روی زمین؟ مردماش در مورد ما چه فکری میکنن؟ از چه چیزی درست شدن؟ اینقده فکر میکردم تا خوابم میبرد. اونوقت دوباره فردا شب ، یه قصه ی بچه گول زن که خودم هم میفهمیدم الکیه، بعد مادر بزرگ و دخترا خودشونو به خواب میزدن و منو روونه ی رختخواب خودم میکردن و دوباره من بودم و آسمون و   هزار تا سئوال. حالا دیگه روزها هم آسمون  مسئله شده بود .  حالا شبا کارم نگاه کردن و روزا نظریه پردازی بود. وسط بازی با بچه ها یه مرتبه میرفتم توی فکر . یه روزی از بس سئوالا زیاد شده بود تصمیم گرفتم برم یک مجله ای یا کتابی پیدا کنم تا شاید بتونم بعضی سئوالها رو جواب بگیرم. از همین جا علاقه به فیزیک و نجوم توی دلم شعله ور شد و همینطور چیزی ورای اونها . یه مسئله ای که خیلی برام جالب بود این که اگه توی اونا کسایی زندگی بکنن میشه ما باهاشون ارتباط برقرار کنیم؟ چه طور من به فکر اونا افتادم؟ خوب لابد باید اونا هم تو فکر ما بیفتن! اما چه طور ارتباط برقرار کنم؟

از اینجا یه بعد جدید توی فکرم ایجاد شد که تا سالها بعد ادامه پیدا کرد و هیچوقت از بین نرفت. به مسئله ی بشقاب پرنده ها، ارتباطات از راه دور الکترونیک، مشکل محدود بودن سرعت نور ، فضا-زمان ،مسئله ی ذهن و قضیه ی شعور  ، مسئله ی ، ارتباطات تله پاتیک، ارتباطات روحی ، معراج و ... کشونده شد.اما بهترین احساسی که داشتم این بود که یه دست مهربونی منو مجانی سوار یه سفینه ای کرده که با سرعت سرسام آوری داره منو با خودش دور دنیا میگردونه و عجایب اونو به من نشون میده.

نمیدونم برای شما و خودم قصه گفتم یا کار دیگه ای کردم . زندگی چیزایی برای من و شما در هر لحظه توی مشتاش داره که نمیدونیم تا چه حد میتونه تاثیر گذار باشه . شاید بهترین کار این باشه که به اونها خوشامد بگیم و با صبر و حوصله منتظر و فعال باشیم و به هوش تا ببینیم به کدوم کوپه وارد میشیم  و به کجا ها قدم میگذاریم .نمیدونم .فقط باید بگم نمیدونم.

 

 

                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 16:8  توسط نای  | 

بهار است و از ميان دشت عبور ميكنم تا به گلزار زيبايي كه بوي گلهايش مشامم را پر كرده برسم. شايد هيچ كس بيش از من نياز به آب چشمه را احساس نكند . تشنگي هميشگي براي سيراب شدن از زلال آن در وجودم رفع نشدني است. آبهاي دور از چشمه همگي طراوت خود را از دست داده اند. ميتوان در آنها نظر كرد و لذت برد. اما تا چشمه هست ، هرچند دور ، بازهم حلاوت نوشيدن ازآن را با هيچ چيز ديگري نمي توان عوض كرد. دوست ندارم در ميان كندويي كه آدميان ساخته اند زندگي كنم و اطاعت از فرمان آنان را شيوه ي زندگي خود نميدانم.

چيزي به من ميگويد و از كودكي همواره در دلم  ندا داده است كه آزاد در ميان كوهها و دشتها و سقفهاي بلند ماوا گزينم و راههاي دور را عاشقانه طي كنم. پر بزنم تا آنجا كه همه چيز را با چشمانم كه مانندش را گمان نكنم كه جز همنوعانم داشته باشند به صورتي وسيع و فراگير ببينم. آنگاه از ميان بهترينها و پاكترينها گزينش كنم. اما در وجودم چيزي است كه نمي گذارد هر چيزي را آزمايش كنم كه اگر چنين كنم  قبل از هرچيز وجدانم مرا طرد ميكند و سپس دوستانم . با وجود عشق به آزادي ، نياز به پاكي و صفا مرا از نزديك شدن به هر شهد ممنوعه اي باز ميدارد. و آزادي براي من آزادي از هر چيزي  نيست. آزادي براي من پرواز در اوج و در فضاي عطر آگين گلهاييست كه با هر چشيدني مرا تا اوج هستي ميبرند.

اين گونه كه زندگي ميكنم همه را علاقند وجود خويش ميبينم ، هرچند كه اين شيوه و راه طبيعي زندگي من است . مثل اين است كه با زبان بي زباني اين گونه زندگي كردن را ستايش ميكنند و آرزو دارند كه خود نيز اينگونه باشند. نمي دانم چگونه است كه بارها در درونم اين ترانه از زبان ديگري مينوازد كه:

 

این شرابی که تو با دست دلت میسازی نوش داروی نیاز من بی سامان است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 16:2  توسط نای  |