تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
به کوه که میری چند تا کاره که میتونی تمرین بکنی شاید بتونی بهره ی بیشتری از موقعیت ببری

اول اینکه هر از یک ربع ساعتی  که رو به بالا حرکت میکنی  یک یا دو دقیقه توقف کن. یک نگاهی به پشت سرت و مسیری که اومدی بیانداز . خوشحال باش که تونستی این راه را تا همین جا بیای و امیدوار باش که از اینهم بالاتر بری.

دوم اینکه توی مسیرت اگه آب وجود داشت و به صورت جویبار یا رودخانه ی کوچکی که سر و صداش رو بتونی بشنوی جاری بود ، وقتی را به این اختصاص بده که کنار جویبار بایستی و به صدای اون با چشم بسته گوش بدی . زمزمه رو به خاطر بسپار .

سوم اینکه زیاد غذا نخور . بجاش وقتت رو به توقف در یک جای آرام که زیباییش تو رو جذب میکنه اختصاص بده و خودت رو از نگرانیهای شهر برای مدتی رها کن.با چشم بسته دقت کن ببین چه طور تنفس میکنی. به قلبت گوش کن . بعد چشمتو باز کن و خوشحال باش که میتونی از این فضا استفاده کنی.

بعد از چند مدت که این طریق کوه رفتن رو آزمایش کردی و نتیجه اش رو دیدی :

حالا ببین میتونی یکی از گرههایی که به نظرت مشکل میاد رو با قدرتی که در آزاد کردن فکر به دست آورده ای و بدون استفاده از راههایی که دیگران پیشنهاد کرده اند ،باز کنی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 18:0  توسط نای  | 

با خشونت تمام برخورد میکند. انتظار این برخورد را ندارم. توهین میکند .دروغ میگوید. تهمت میزند. به یکباره آتش خشم در وجودم شعله میکشد. مغزم سوت میکشد . خون جلوی چشمهایم را میگیرد. در اثر تعصب است یا چیز دیگری که این طور عصبی شده ام ؟ نمی دانم. شاید هم نمیخواهم که بدانم. دستها را بلند میکنم که یقه اش را بگیرم.

یک لحظه توقف!         اگر دست و پایت با سیمهایی با لبه های اره ای بسته بود ، بازهم همین طور عکس العمل به خرج میدادی؟ هر حرکتی در این حالت میتوانست برش وحشتناکی در بدنت ایجاد کند.

آرام باش . به خود بیا. متمرکز شو .

به حالش رحم کن. و به خودت نیز .

نترس. تو به قدرت بالاتری متصلی و متوسل.

پیشانی اش را در نظرت بیاور . یا اگر خواستی به آن نگاه کن.

درخواست کن که شیطان از او دور شود و رحمت او را در بر گیرد

بعد از آن بخواه که شیطان از تو دور شود و رحمت تو را در برگیرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 17:21  توسط نای  | 

ای که با غصه روزگار می گذرانی ،روزگارت می گذرد و تو از تمام لحظات بی بهره گذر می کنی ونصیب خود را تنها نزد گذشته نزار ونحیف با خیال چراغ های کم سو و تاریکی های نمور می جویی و آ بشخور  از سرای مرداب می گزینی.

از این تاریکی نمدار و بی لذت به درآ و سوی چشمه های پاک و ساحل دست نیاز به سوی بی نیاز روان شو ، بر ساحل بایست و دست و دل از کران تا کران باز کن و نیاز پاک خواه.دراین میدان هیج جای محدودیت و بغض و خودخواهی نیست.

اقیانوس از کجاست تا به کجا؟ از کجا شروع می شود و کجا خاتمه می یابد؟ آیا توانی گفت؟ همان گونه که زمین و آسمان را پایانی نیست و سیر گردش تو در آنها همیشگی است.

از جای شو ، بر بالا ی کوه رو ، کنون اگر زمستان و هنگام برف است و باران، چشم به چشمه ها دوز و گریان هوای پرواز در سر پرور. گاه نیز در میان راه به عشق بهار لطیف خنده ای از شادی در دل نشان و گل آرزو های بلند و معرفت زا در عقل سپید خویش پروران.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:32  توسط نای  | 

قامت تو دلواپسیهای منو رفع میکنه. بازوهات هم  خاطرمو جمع میکنه. هر وقت که تو تو جمع ما وارد میشی ،همه برات خودشونو لوس میکنن. ولی تو با من تو خفا ، سری داری. من میدونم، اینو تو چشمات میخونم . اینو تو چشمات میخونم. همون چشما، که شیطون ازش میرمه. همون اخمی که بد ها رو دور میکنه. ساده بگم دوستت دارم،بابام هم این رو میدونه. بابا بزرگ، بازوی تو رو بوسیده . هر وقت میری زودتر بیا ،که طاقتم، هرچی که میگذره داره، کمتر میشه. منو تو تنها نذاری چون میمیرم . تا زنده ای سرم رو بالا میگیرم. دوستت دارم عموی من . عموی نازنین من. ظرفا رو از فرات برام پر میاری. هیچکس نمی دونه که من ،چقدر برات دلواپسم. ساحل قلب کوچک یه دختر  سه ساله ای.تو عشقمی تو ماهمی.عموی نازنین من.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 8:47  توسط نای  | 

تو کی هستی که از اول تا به آخر توی این عالم سرمد جز تو رو نمی شناسن

تو کی هستی که هزارتا دل عاشق شب و هم روز  سر و سر با تو دارن

تو کی هستی که توی هر گل و گلدون روی ماهت همه رو  واله وشیدا میکنه

تو کی هستی که با هر لحن و زبونی توی هر دیر و کنشتی اسمتو داد میزنن

تو کی هستی که روی دیواره ی کوه ،وقتی بند ها  میبرن، آدما بیادتن

تو کی هستی که بازم هر چه گناه از من بیچاره دیدی، سر تو میگردونی تا نبینن

تو کی هستی که یه مادر یا پدر ،دستا بالا، آرزوی سلامتی از تو دارن

تو کی هستی که شاگردای زبل و درس نخون ،توی کلاس ،نمره های خوب رو باز، از تو میخوان

تو کی هستی ،تو کی هستی ، یه نگاه،  یه کلام ، یه سلام    

تو سلامی تو سلام  

والسلام  دوستت دارم    دوستت دارم  والسلام   آی ی ی 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 7:30  توسط نای  | 

سالها دوام آوردی برای یک دیدار. اگر میسر شد چه داری که عرضه کنی ؟                                         

من که چیزی برای عرضه ندارم. سئوال هم ندارم.

پس چرا صبر کردی و به دنبال چه بودی؟

این که خواستم، زیبا بود. این که مرا به دنبال خود کشاند ، در سربالایی های نفس گیر ، نیازم بود.

یعنی بیمار بودی که بدون هیچ به دنبالش دویدی؟

نه برای هیچ نبود. ولی راست میگویی ،بیمار بودم.بیمارش بودم. اما نمی دانستم . اولش نمی دانستم.

این که صبر کردم و صبر را یاد گرفتم ، خوب بود. تو فکر میکنی که دیدارش کم چیزی است؟ به هزار سال صبر و کوشش میارزد . و دم نزدن، دستاورد کوچکی نیست.خصوصا آنگاه که به خاطر دستاوردی کار نکرده باشی و تنها خلوص و پاکی و نیاز ،تو را به آنجا رسانده باشد.

دیدارش رسیدن است .میدانی مبهوت شدن چه معنایی دارد؟ پایان همه ی حرفها چیست ؟ سکوت.

سکر سکوت در برابر لطافت وصف ناشدنی ،بالاترین اظهار  است .هیچگاه در  دشتی سبز در بهار یا شبی پر ستاره در کویر  بوده ای ؟لطافت در عین عظمت .آنگاه مبهوتی و متحیر.

یعنی تو از خود رستی و در او هستی. یا بهتر ، تو نیستی و او هست. 

دیگر چه خواسته ای باقی میماند؟

هیچ ،مگر اراده ی او. 

چه بگویم از این دوستی. از این نیستی . از این هستی . کلام را در این وای چه جای.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 6:30  توسط نای  | 

با یک درخواست آمد. نمی شد باور کرد.

میدانی که چیست؟دانستنش مهم نیست. مهم این است که هست و چقدر لطیف و کارساز است.

ابتدا یک لرزش ، گز گز  . سپس شروع میشود. نبض می زند، اما همراه با هر نفس یا همگام با هر نفس

حالا یک مکث و سپس ارسال. باز مکثی دیگر و ارسالی دیگر . و ادامه می یابد.

گرم میکند. حضور پیدا میکند. ادامه می یابد . با درخواست از بالا، حضور قوی تر میشود.

آرامش شروع میشود.خوشحالی از نوعی دیگر، مطبوع ،غنی ، پاک. گاهی گریه. خلوص-حضور - غرق

همین الان هم هست. همشه شفا میدهد. اما دست کسی از ما نیست.ولی با درخواست حاضر میشود

بخواه . همین الان.چشمها بسته. نگاه کن به قلب کف دست.

اگر بخواهی ، صمیمانه ، میگیری. اگر گرفتی ، فکر نکن مال فرد خاصی غیر از اوست. حفظ کن.

سکوت و صبر. آنگاه تپش همراه با هر نفس.

تو نیز در زمان خود تپش را به دیگری منتقل کن. بخشش تو را غنی تر میکند ، اگر از بالا آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 8:46  توسط نای  | 

این مطلب برای کسانی است که نسبت به هر حرکت خودشون حساس هستند و قبل از ورود به پرتگاه اگر خیلی خوب رانندگی نمی کنند لااقل ترمز گرفتن رو خوب بلدند.

میدونین اینترنت یه دنیای خیلی وسیع و در بعضی جاها خیلی هم عمیقه. اگه شنا بلد نباشی حسابی گیر میافتی . این شناگری هم از جنبه ی فنی اهمیت داره و هم از نظر نگرش. یعنی باید بدونی چه طور جستجو کنی تا در کمترین زمان به نتیجه یا نتایج خوبی برسی و گم نشی . از این نظر هم باید حواست جمع باشه که گیر آدما و گروههای ناجور نیفتی تا ببرنت اونجایی که نباید . خلاصه معصومیتت فدای گردشگری نشه.

برای این کار تعدادی از موسسات و شرکتها و سازمانها بسیج شدن که من و تو و خصوصا خانواده ها رو کمک کنن. اونها نرم افزارهایی رو طراحی کردن که گشتزنی های ما رو تحت ضابطه های زمانی و اخلاقی  در میاره و یه مقداری خیال آدمهای جدی و اهل حساب و کتاب رو راحت میکنه که خودشون و اطرافیانشون در محدوده ی حفاظت شده تری شنا کنند و در عین حال از دنیای اطلاعات و همکاریهای فکری تا حد امکان استفاده ی سازنده کنند.

برای این کار سعی کردم یه آدرسی براتون پیدا کنم که انواعی از این نرم افزار ها رو در اختیارتون قرار بده . تعدادی از اونها هم مجانی هستند و البته هیچکدامشون خیلی گرون نیستند. شما با کارتهای اعتباری به راحتی میتونین اونها رو از روی اینترنت بگیرید.

http://www.sharewareconnection.com/titles/parental-control.htm

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:50  توسط نای  | 

آیا شهرت خوب است یا بد؟

سئوال ساده و در عین حال مشکلی است! مشهور شدن یعنی به نوعی مورد توجه عده ی قابل توجهی از مردم واقع شدن. کسی که مشهور میشود مطمئنا چیز های خوشایندی را برای عده ای دارد . ما فرض میکنیم که این چیزهای خوشایند حتما از نوع اخلاقی بوده است . چون ما آدمی مثل هیتلر هم داریم که مشهور بوده و هست اما نتیجه ی عمل او اخلاقی و مثبت نیست. با همان فرض بالا ، اگر امروزه شما مشهور شدید ،این یک امر مثبت است یا منفی؟ 

به نظر میرسد که این قضیه تا مقدار زیادی بستگی به نوع برخورد و ظرفیت شما دارد. شما نویسنده ی توانایی هستید. مطالب نو و آموزنده ای می نویسید . نکات ریز و ظریفی در نوشته های شما هست.دیگران شما را در ذهن خود ستایش میکنند.هر وقت به شما برمیخورند از شما تشکر میکنند. و بالاخره محبوب جمع زیادی میشوید. جشن لوح و قلم و نویسنده ی برگزیده و... همه ی اینها از یک طرف نشان دهنده ی محبت دیگران  و از طرف دیگر نشان دهنده ی قابلیت شما در پاسخ دادن به نیازهای تعدادی از انسانهاست .

از این جنبه ، شهرت خوب است . اما امان از وقتی که شما باور کردید که کسی هستید و دیگران به شما احتیاج دارند و محبوب قلبها شده اید . آنوقت دشمن طاووس آمد پر او. آنوقت اوقات شما صرف خودنمایی و مطرح کردن خود و تکنیک زدن و لوس شدن و سخنرانیهای طویل و نوشته های رنگارنگ و ادا های بیاد ماندنی میشود. اولین چیزی که از دست میدهی خلوت خودت و گوشه ی آزادی از قید و بند هاست . از این پس تو نظر میدهی . منتظر نظر دیگران نیستی. از دیگران یاد نمیگیری و به خاطر بهروزی آنها قلم و قدم نمی زنی . بهروزی تو خدای توست . آنهم یعنی تو در مرکز بمانی و دیگران حول تو پر بزنند.شهرت اشکالی ندارد اما برای آدمی که از شهرت رها شده است. یعنی تعریف آدمها برای او عبرت آور باشد نه خوشحال کننده.همه ی اینها را گفتم تا هشداری برای من باشد که یک وقت اگر دو نفر برایم یادداشتی نوشنتد ضمن تشکر از آنها خام نشوم و فقط مسئولیتی اگر احساس میکنم با جدیت بیشتری کار کنم. یک نکته هم به کسانی که شتایش میکنند: فرد را بشناس ، ظرفیت او را در نظر بگیر -خصوصا اگر جوان است . و به هرحال در ستایش هیچکس افراط نکن.چون ممکن است کار تو نتیجه ای متناقض با منظورت بدهد.    

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 15:11  توسط نای  | 

چرا او را انتخاب كردي؟

مادرش خيلي فداكار و مهربان و زلال بود.

 توي پاكترين خانه‌ها بدنيا آمد.

آنقدر قوي و سالم بود كه اسمشو گذاشتن شيربچه. بازو و ساعدش از درشتي به هم چسبيده بودند. توي بچه‌گي هيچكس ازش بدي نديد.

تعداد بچه‌ها (خواهر و برادرهاش) اونقدر بود كه باباش نمي‌توانست خرجشان را در بيارورد.

7 ساله بود كه به خانة پسرعموش رفت تا بقية عمر با او و همسر فداكارش زندگي كند.

فقر را با تمام وجود حس ‌كرده بود. اما بي‌تاب نبود.

پسرعموي فهيم، نمي‌توانست از زشتي و خواري زندگي انسان، بي‌تفاوت گذر كند. به دور دستها نظر داشت.

حضور تنديس‌ها عامل اصلي فقر و حقارت و جنگ و بي‌خبري كه به خاطر منافع عده‌اي قليل در قلب خانه و از آنجا به قلب انسان نفوذ كرده بودند را نمي‌توانست قبول كند. پانزده سال تلاش، صداقت، صفا، صميميت، شب زنده‌داري، نگاه به آسمان، با مردم زمين، رستن و رهايي از خود...

... آنگاه نور، روشني،

همزمان با بروز نور در وادي شن و دعوت به پاكي ، صداي شكستن ستون فقرات شيطان را در اعماق هستي شنيد.

شب هنگام با احترام گفت پسرعمو بگذار از پدرم اجازه بگيريم كه با تو همراه شوم. تا صبح بيدار بود و بيتاب. همين كه سپيده زد با شرم و حيات بسراغش رفت.

نيازي به اجازة پدرم نيست. راه تو درست است. پذيرش حق نياز به اجازه ندارد.

اين كلام چهل‌ سالگي او كه «عقل انسان فهيم در جلوي زبان اوست» را در هفت سالگي عملاً نشان داده بود. ويژگي او «عمل به كلام قبل از اداي كلام و تعهد به عقيده و سخن» بود.

از آن پس همواره با يار و استاد و مراد خويش راه پيمود. از جانش با جان خويش حمايت كرد. بدنش را زخمهاي رشادت پر كرده بود. و اين در برابر چشمان همگان بود. انساني به غايت فكور، آگاه، شجاع، مدير، بي‌خطا، با مروت، با صفا، سخنور، اهل سكوت، نكته دال و نكته‌سنج، رحيم، بخشنده، با كودكان چنان بود كه گويي يكي از آنان است. و با مردمان از هر كيش با انصاف و مهربان. گريه‌هايش در فراغ معشوق ، نخلستان را به غوغا كشيده بود. آگاه به راههاي آسمان بيش از راههاي زمين.

همدم ناداران، دوست يتيمان، هماورد برترين سياستمداران، آگاهترين به ذخاير زمين، بهترين استاد براي اسنانها كه هنوز نيز در پس قرنها، عمل و گفتارش در باب خلقت عالم، حقيقت انسان، زيباييها و شگفتيهاي زمين، و گياهان و جاندارانش شگفتي دانش و حكمت، تحمل و احساس عظيم او را عيان مي‌سازد و هر دوستدار حقيقتي را شيفته مي‌سازد.

بازهم ميپرسي چرا او انتخاب شد .

 اكنون برترين دموكراسيهاي عالم، مگر چگونه انتخاب مي‌كنند؟ مگر در تبليغات خود چه مي‌گويند؟مگر نمي گويند كه برگزيدة ما داراي تجربيات فراوان است، پاك زندگي كرده است ...و براي نشان دادن اين امر خانوادة كانديداي خويش و ميزان موفقيت او را از لحاظ خانوادگي به نمايش مي‌گذارند. دانش و ميزان محسوبيت او را مطرح مي‌كنند. ميتواني در اين مقايسه ، همترازي را معرفي كني؟ همسرش ، دخترش ، پسرانش كه چراغ راهنماي عالمند.

انساني كه  ملتي و عقيده‌اي را در سرنوشت‌ساز ترين روزها از خدعة و مكر ظلمت و شيطان نجات داده و كمر غرور را شكسته، خانه را به صاحبخانه بازگردانده و راه مردم را هموار نموده و هيچگاه به خاطر فداكاريهايش كسي را وامدار خويش ندانسته و نخواسته.

اسطوره‌اي است كه بايد بر بلنداي قامت همة هستي، نام او را صدا زد. تو برتريني، همانند اسمت.

پس اين انتخاب نه از روي هوي و هوس بلكه به خاطر سعادت انسانهاست.

اين گزينش، گزينشي است از گونه اي كه بايد باشد و نيست. اين است الگوي گزينش براي من، انسان امروز تا با ارزيابي و شناخت معيارهايش، راه خويش را بشناسم و هر انتخابي را با ديدة عبرت و فهم محك بزنم.

جاي او بر بالاي انبوه بار شتران نبوده و نيست. چه كند راهنما كه جز اين انبوه بار شتران، در چشم مردمان عادي نمي‌گنجد. او را بايد بر بالاي آسمانها بالا برد و به همة خلايق نشان داد، همانگونه كه در معراج اين گونه شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 6:7  توسط نای  | 

مدتي اين مثنوي تاخير شد
اما چرا گاهي از دل فوران ميكند و گاهي ساكت است؟ اگر آتشفشانها را در نظر بگيريم.مسئله ساكت بودن آنها به اين ترتيب ميشود كه يا راه دودكش بسته است و يا در آن منطقه هر چه تحولات قرار بوده اتفاق بيفتد انجام شده و ديگر چيزي در چنته ي آتشفشان نيست. شايد يك مسئله هم اين باشد كه توجه ما به جاي ديگري و مسئله ي ديگري جلب شده . آخرين مسئله اي هم كه به ذهن ميرسد اينكه شايد براي فوران ديگري آماده ميشويم. ورزشكارهاي پرش طول يا ارتفاع را ديده ايد. آنها براي يك پرش تمام انرژي خود را جمع و تمام ذهن خود را متمركز ميكنند و به يكباره به صورت فوراني پرشي را انجام ميدهند . كار آنها تفاوت اساسي با فوتباليستها و ساير ورزشكاران دارد. آيا اين شيوه را در زندگي هم ميتوان استفاده كرد ؟ مسلما براي هر كاري نميشود. اما براي كارهاي بزرگ شايد حتما لازم باشد از اين شيوه استفاده كرد. تا آنجا كه تاريخ نشان داده بسياري از بزرگان ،دوران پيش از آتشفشان را گذرانده اند. بعضي يكسال و بعضي پنج سال مثل بودا و بعضي هم بيشتر. و بالاخره هر حركت مهمي نياز به يك جمع كردن خود و تمركز مخصوص دارد. همه ي پرندگان قبل از پروازشان نياز به جمع كردن خودشان دارند. ماهيچه ها را منقبض ميكني و به يكباره رها ميكني .پرواز بدون تمركز نديده ام . اگه ميخواهي روي زمين راه بروي نياز به تمركز نداري . زندگي معمول تفكر ويژه نياز ندارد . اما اگر ميخواهي به دور دستها از بالا نگاه كني ، بايد خودت را جمع و جور كني . و تا همه ي وجودت را نخواهي با هم و هماهنگ به پرواز در آوري پرواز كامل و بي نقصي نخواهي داشت. اما به پرواز كه در آمدي لذت آور ميشود. ميبيني كه با همه ي سختي هايي كه دارد بازهم آدمهاي اهل عزم و اراده به بالاي كوهها و بلتدي ها ميروند تا از آنجا بدون صدا با كايت پرواز و گردش كنند. بدون صدا . در سكوت . نه با قيل و قال موتورهواپيما . با رانش طبيعي در حالي كه جريان هوا را با همه ي وجود حس ميكنند. و با سلامت از خوديها بيخود ميشوند.
اين از آن نوع مسكنها و رشد دهنده ها و آرامش بخشهايي است كه انسان به درستي به آن نياز دارد .
اما بازهم اين كاستي خاصي دارد (هرچند كه اگر دستت رسيد حتما توصيه ميكنم امتحان كني )چرا كه بالاخره تو پس از چند مدت پرواز به پايين ميرسي . ولي اگر با بال خودت حركت كردي و از نيروي عزم و تمركز آرام بهره گرفتي ( نه تمركز با تنش) و در فضاي رحمت كه همه ي اين عالم را فراگرفته كمك گرفتي ديگه پايين افتادن و تموم شدن پرواز در كار نيست .
فقط سعي كن اگر گرفتي، ريسمان را رها نكني. و اگر به بالا رسيدي غرور نداشته باشي و هول هم تورا برندارد. بازهم بالاتر و اونوقت دستاوردها رو بياور و براي بقيه بذل و بخشش كن تا باز هم بالاتر بروي. موفق باشي
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:5  توسط نای  |