تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
تا حالا فکر کرده ای چرا ما با همه ی سابقه ی تمدنی و نقشی که در تمدن دنیا داشته ایم در این وضعیتی هستیم که از آن رضایتی نداریم و به دنبال راهی برای برون رفت از این مخمصه هستیم؟ میدانی که هرسال که میگذرد تعدادی ازهموطنان ما با امید یافتن آینده ای متفاوت ویا کسب مدارجی بالاتر در زمینه های مختلف راهی دیارهایی نا آشنا و یا ناهمگون با پیشینه ی فرهنگی خود میشوند؟ چرا از مناطق دیگر بسوی ما نمی آیند و مهاجرت نمی کنند؟ اکنون در کشورهایی از دنیا رسم است که دیگران را به کشورهایشان دعوت میکنند تا تمدن و گذشته و حال خودشان را به آنها نشان دهند و شاید هم بتوانند از فکر و نبوغ و تخصص آنها استفاده کنند و اگر آنها را خوب تشخیص دادند تشویق به ماندن در خانه خودشان کنند. اما ما چه میکنیم؟ ما ایرانی ها سعی میکنیم بچه هایمان خوب درس بخوانند و از نان شبمان هم میزنیم تا آنها موفق شوند .تمام زندگی مان را روی آنها سرمایه گذاری میکنیم تا دبیرستان را بخوبی بگذرانند و اگر توانستند وارد دانشگاه شوند. آنوقت آنها تشخیص میدهند که اینهمه نیرو  و توان تخصصی براحتی قابل جذب نیست و برای آن سر و دست نمیشکنند. پس ساده ترین گزینه این است که به بیرون از کشور نگاه کنند. جایی که بسیاری از هموطنانشان موفق شده اند.

پس برآیند کار ما این است که نهالی را با زحمت و هزینه ی تمام بپروریم و دودستی تقدیم دیگرانی کنیم که از این پس میوه هایش را بچینند و ما هم خوشحال باشیم که بالاخره هموطنان ما بیشترین درصد تحصیلکره ها را در فلان جای جغرافیا دارند.

بسیاری از خیرخواهان در تاریخ ما به دنبال یافتن مسیرهای توسعه و ابزارهای آن بوده اند. اما همواره با مسایلی روبه رو بوده اند که از بارزترین آنها به موارد زیر میتوان اشاره کرد:

۱- مدعیانی که براین باور بوده اند که آنها همان کار را بهتر انجام میدهند

۲- مدعیانی که معتقد بوده اند کاسه ای زیر نیم کاسه است و توطئه ای در کار است

۳-کارشکنانی که هزار و یک جور سنگ در راه انداخته اند  

۴- مدعیانی که القا کرده اند که آن خیرخواهان علم و دانش کاری را که میگویند را ندارند و از عهده ی آن بر نمی آیند

این فهرست میتواند خیلی بلند بالاتر از آنچه در بالا آمد باشد.

در میان همه ی عللی که به معضلات بالا مربوط میشود شاید مهمترین دلایل این باشد که

الف- ما همدیگر را کمتر از دیگران قبول داریم .

ب-  علاقه ای به کار با یکدیگر نداریم

ج- قدرت تحمل همدیگر در ما بالا نیست

د - در مورد بالاترین گناهان یعنی دروغ و تهمت و غیبت در مورد همدیگر چندان نگران نیستیم

ه- آنچه خود دوست داریم و یا دوست نداریم را برای دیگران قایل نیستیم

و- آزادی و الزامات و امکانات آن عمدتا برای ما باید باشد و نه الزاما برای دیگران

ز- دوستی ها و دشمنیهایمان سریع و شکننده است

ح- نگرشها و چشم اندازها و راه حلهایمان باریک،محدود، کوتاه مدت و کوتاه بینانه است

ط- معتقدیم که ما کم عیب هستیم اما دیگران پر عیب  و همواره تقصیر از دیگران است

ی- چندان حوصله ی تحلیل و سپس خودسازی و بهبود را نداریم. 

بیاییم با خودمان صادق و با همدیگر دوست باشیم . ما اینهمه ایراد داریم . اما میتوانیم بهتر باشیم.شاید بعد از آنکه ما بسوی خودمان بازگشتیم ،هموطنانمان نیز این فضای با صفا را ببینند و  به سوی ما بازگردند. هر کسی که این دیار را ترک کرده شیفته ی زرق و برق فرنگ نبوده  و بسیاری از آنان نیز دلسوخته و دردمند و دانشمند بوده و هستند. شاید بتوانیم آن همه سرمایه را که برای ما صرف شده در میان خودمان با بهروری بیشتری به بار بنشانیم و سایر مردم عالم را هم بهره مند کنیم .زیرا ما هم در این عالم وظیفه ی خیر رساندن به مردم را داریمو پیشینه ی تاریخی ما هم گویای همین نگرش است. نمی توان  در این جهان زیست و فقط وارد کننده ی علم و فلسفه و تکنولوژی و...بود. تعادل در تعامل پایدار و پایاپای و عادلانه است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 6:9  توسط نای  | 

گاه در کشاکش زندگی روزمره گرفتار میشوی و طرب و تازگی را فراموش میکنی . این حرکت چنان ظریف و گاه در شکلهای موجه به وجود میآید و مسایل ظاهرا مهمی را برای تو مطرح میکند که خودت نیز آن را تایید میکنی و با دست خودت به چاهی وارد میشوی و معرکه هایی را میپیمایی که بتدریج تو را از حال خوب و دنیای زیبای هستی ها ( در مقابل نیستی ها - بخوان بدیها یا غیر حقیقی ها) جدا میکند. سرگرم و در میان موقعیتهایی قرار میگیری که مانند اکثر مردم به همان روزمرگیها گرفتار میآیی. آنگاه راه درمانگاه طبیب درد آشنای خوبت را قبل از هر چیز فراموش میکنی. خلوتهایت ، اگر چنین چیزی برایت باقی مانده باشد، با غمها و آرزوها و خاطرات ملال آور گذشته سپری میشود. در مقابل حوادث کنونی راه حلهای گذشته را ،اگر چیزی از آنها به خاطر داشته باشی،با همان سبک قدیمی امتحان میکنی و بالطبع عموما شکست میخوری . خلاقیت در تو ضعیف شده و در" حال" زندگی نمی کنی چون حالی برایت وجود ندارد. برای آنکه خودت را به راه بیاندازی ممکن است حتی از بیرون تقاضای انرژی کنی و دیگرانی که آنها نیز دست کمی از تو ندارند ،اما طبیبان ظاهرند، تا آنجا پیش روند که مواد انرژی زا تجویز و توصیه کنند.

هشیار باش. به خود آ.

 دور نشو . دور نشو . هین تو زمن دور نشو. بر سر آن عشق و جنون حوصله کن دور نشو. ساده بشو . باده بخور . چرخ بزن . چون تو زبام آمده ای . کی تو ز چاه آمده ای. کار جهان گر تو کنی شب تو چرا خواب کنی. شیشه بشو جام تویی. مست ز الطاف بشو . دوست هوادار  تو و محرم اسرار بشو . پاک کن از دغدغه ها دست ز اغیار بشو. وهم نجو سهم نبین.هر دو جهان ملک تو و سالک آن راه بشو.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:28  توسط نای  | 

چشم در راه عزیزیت دارم ای ماه تمام
دوستدار آن رخ زیبای یارم هر دم ای جانان، سلام
صبح و شامم در هوای روی زیبایت به سامان میشود
بر سحرگاهان که با باد صبا بیدار میگردی ،سلام
گر ندایی از لب شیرین تو آید به گوش این گدا
ناکسم گر لحظه ای مانم ز راه بندگی،جانان سلام
عشق تو در سینه ام خون میفشاند هر زمان
مهر تو در گوش من یاد آور روزی که گفتی السلام
من کیم تا قابل این مهر باشم ای خدا
بنده ای از بندگان شاه وادی السلام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 7:58  توسط نای  | 

آقا من شما را يك جايي نديده ام؟

چرا ، حتما ديده ايد!

كجا؟

نميدانم كجا. اما ميدانم كه من هم شما را يك جايي  ديده ام.

توي جايي كه زمان نداشت ، ما صورتهاي همديگر را ديده ايم . حضور همديگر را احساس كرديم. اما هر چه بود ما تنها نبوديم.

 من خيلي وقتها با كسان ديگري روبه رو شده ام كه احساس كرده ام آنها را قبلا ديده ام  و آنها هم همين احساس را داشته اند. شايد بتوانم بگويم كه جفتهاي همجور با هم بوده اند. يك چيز مهمي كه تفاوت اساسي با اين دنيا دارد  اين است كه من هيچوقت احساس نكرده ام كه آنجا  كوچكترين دعوا و مشكلي با آنها داشته باشم. فقط حس ميكنم با هم بوديم ، آزاد بوديم ، راحت بوديم ، و دعوايي نداشتيم . آرامش بود و آرامش. .به خاطر همين است كه حالا كه شما را مي بينم  دلم ميخواهد از آن خاطره ي خوب ياد كنم.

مثل اين بود كه از كنار هم ردشديم، در كمال صفا ، و يك دنيا گفتگو بود. اما نه از خودمان بلكه از هستي مان.. هستي هاي ما با هم حرف ميزدند. نه با كلامي كه از دهان خارج شود. شايد هم نبايد گفت هستي هايمان. يعني نبايد جمع بست.. يك هستي بود كه ما بوديم، چون يگانگي بود. بين ما محبت بود. من و تو يك چيز و يك زبان بوديم. آن فضا من و تويي را نمي پذيرفت . همه چيز هم مال همه بود و اصلا به مال نياز نداشتيم. وفور بود و هر چه ميخواستي توي دسترس و نزديك بود. نياز من و تو فقط حضور در آنجا بود. صرف حضور در آنجا نياز من و تو را رفع ميكرد.

گاهي اوقات احساس ميكني حرفي را كه كسي ميزند  و يا اتفاقي كه ميافتد را قبلا شنيده  و يا ديده اي  و پاسخ و نتيجه را هم ميداني. خواب ديدي؟ نه . در بيداري و در زماني در اينجا بود ؟ نه. حتي خيلي از مسايل بعدي را هم فقط منتظر مينشيني تا اتفاق بيافتد و اتفاق ميافتد. پس تو دروازه اي به آنسو يافته اي .

اين مسايل يه تو ميگويند دروازه اي به واقعيت وجود دارد و تو در خواب يا بيهودگي و خيال نيستي. پرده اي وجود دارد و پشت پرده اي. اين ياد آوري يك دروازه است ،دروازه اي  براي گوش و چشم و دل.

فقط دقت كن، خيلي دقت كن . باريك شو. تمركز كن. نگذار حواست پرت شود. آنوقت راهها و كارهاي درست  و بهترين آنها را تشخيص ميدهي. با دقيقتر شدن حواس پرتي ها كمتر ميشوند و چشم و گوشت آنچه را كه لازم است مي بينند و مي شنوند. از زيگزاگ و وقت تلف كردن خبري نيست . نيازي به پرخوري و پرگويي و پرحرفي و پرخوابي هم نداري. تو مستقيما روي هدف تمركز كرده اي و هستي ات توسعه پيدا ميكند و عميق و وسيع ميشود . بتدريج راه ورود به دروازه براي تو واضح تر و روشنتر ميشود و راحتتر به اصل روشنايي ميرسي.

معني توي زندگي ات كاشته ميشود و بارور ميشود. تو خودت ديگر باغ شده اي و كشتزاري سبز و خرم. خزان ديگر معنايي ندارد. هميشه بهاري و پرثمر. ديگران را نيز سيراب و پر طراوت و زندگي مي بخشي .

درست است . من و تو در بهار پاك بوده ايم و دوباره ميتوانيم به آن بازگرديم . به همين خاطر است كه تا از آن جدا ميشويم غصه ي آن را ميخوريم و در دل ميخوانيم

 بوي جوي موليان آيد همي                        ياد يار مهربان آيد همي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:34  توسط نای  | 

هنگامي كه در فرصتي به خودت نظر مي كني، موجود منحصر به فردي را مي يابي كه گرچه شباهتهايي با ديگران دارد اما از جنبه هايي حقيقتا منحصر به فرد است. از همين رو ، راه رسيدن هركس كه او را براي خودش روشن ميكند و متن او را در برابرش قرار ميدهد تا بتواند خودش را بخواند، از ديگران متفاوت است. به همين دليل هيچكس تنها با تقليد نمي تواند راه به سر منزل ببرد؟ ميداني چرا ؟ چون خلقت و هستي ما كپي برداري از روي يك نسخه نيست. هيچيك از ما تكرار ديگري نيست. هر جيزي هدف و دليل خودش را دارد و تك به تك و هر كدام با آداب و طريق ويژه ي خودش به صحنه مي آيد. هر كدام نيز عزت و اهميت خود را دارد. پس براي هر كدام بايد جداگانه انديشيد و هيچكس را نمي توان به خاطر ديگري وانهاد.

راه هركس به سوي لوح حيات خودش از ديگران متفاوت است . اين راه از درون يك روزن باريك ميگذرد كه روزن درون خود فرد است . براي ديدن و يافتن اين روزن بايد بر روي هستي خود باريك شد. فربه از درون آن نمي توان گذشت. اما چگونگي قدم برداشتن و حركت را ميتوان آموخت .زيرا شباهتها ميتواند وجود داشته باشد.. همانگونه كه موانع يا مركبها ميتوانند مشابه باشند. اينجاست كه ميتوان از يكديگر ياد گرفت ، همان گونه كه با متني پاك و دست نخورده كه حاصل نظر كردن دستگير و رهروي خالص و شيفته بر لوح گرانقدر هستي اوست و آن را با  كمال عشق خويش به تو هديه كرده ميتواني منزلها را بشناسي و سپس تجربه كني  و آنگاه سير كني. اما اين را بايد بداني كه نه ديگري به جاي تو قدم بر ميدارد و نه تو ميتواني با تقليد قدمهاي او به سر منزل خودت برسي. تو نيز به لوح ديگري نمي تواني برسي .لوح هركس مخصوص خود او و ويژه ي خود اوست. هدف ، رسيدن به سرمنزل براي خواندن لوح خودت است. اگر عذابي هست، به خاطر جدايي از اين هدف و يا گم كردن آن است. اگر لذت و شادي اي هست هم به خاطر نزديك شدن به اين لوح و خواندن حقايق آن و ديدن و لمس كردن ، تحسين كردن ، به ذوق آمدن، عاشق شدن ، وغرق شدن در خود حقيقي و مكتوب در جان و لوح نور تك رنگ و حفاظت شده از هر شك و شائبه اي است . 

کوشش کن خود را بخوانی تا از این روزن باریک تر از مو گذر کنی و به لوح رسی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:56  توسط نای  |