|
|
|
|
|
ميگويند به تعداد موجودات ذيشعور تصور از خدا وجود دارد. هركس نيز خداي خود را جوري ميبيند. مورچه نيز خدا را چيزي شبيه خودش اما بزرگتر و توانا تر ميبيند. دعوت به وحدت ، دعوت به ترك تصور از خدا نیز هست. دعوت به عودت يا بازگشت از تصويرهاي ذهني ماست. دعوت به رها كردن فعال بودن در باره ي ساختن تصوير ذهني از چيزي به نام خداست. يعني او را نساز. يعني ميتواني رها كني تا ساخته شود؟ ميتواني رها كني تا خودش ايجاد كند؟يعني تو فعال نباش . تو خودت را باز كن و رها كن. اگر توانستي از تصويرها خالي شوي همين كافي است. بدان كه آنچه بايد غير از تو باشد ظاهر ميشود. من و تو با ايجاد تصويرهاي ذهني جلوي ظهور حقيقت را ميگيريم. ما دريچه اي خود ساخته و "خود تعريف" ميسازيم و ميگوييم خدا از اين در وارد شود.يعني من و تو تعيين كننده ميشويم. يعني من و تو آنچه را ميخواهيم ، ميسازيم.آيا هيچ انديشيده اي كه بزرگتر از تو نميتواند از دريچه ي تو وارد شود؟ پس تو بايد تخليه شوي تا از خودت گذر كني . آنگاه او ظاهر ميشود. يعني او به جاي تو مي نشيند نه تصوير او در ذهن محدود تو. درد همين است . رها شو. از تصوير ها رها شو. نگو چگونه. فقط بخواه و تصوير نساز. نخواستن كه راه نمي خواهد. فقط بخواه كه تصوير نسازي. اين يك تصوير فعال نيست. اين يك انتظار براي اتفاق افتادن است. كار تو در ابتدا فقط همين تصميم براي انتظار و سپس انتظار است. اما در اين انتظار تو تعيين كننده نيستي. يادآوري كن كه تو نعيين كننده نيستي. تا خواستي تعيين كننده شوي "يادآوري" كن كه "تو" نيستي. يعني تو فعال نيستي. اگر چنين شد او در تو فعال مي شود. اگر او در تو فعال شد و او را در خود ديدي ، در همه چيز و همه جا خواهي ديد .آنوقت فقط او را خواهي ديد . آنگاه فقط يكي ميماند، بي تصور. فقط تصديق. همان يكي را تصديق خواهي كرد آنهم صادقانه و بي ريا. همان گونه كه ديگراني كه مانند تو رها شده اند تصديق خواهند كرد. و تو با آنها در اين وادي به وحدت ميرسي و خواهيد خواند : كه يكي هست و هيچ نيست جز او...... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:7 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
اندك اندك ميروم تا من ببينم روز تو ساحل زيباي عشق موجدار خوب تو
عمر من بگذشته در انگار تو آه از آن صبحي كه بينم خواب تو هان مگر دردي بيايد تا ببيند عاشقت روي خوب و مرحمي از آن شکر دهان تو ساحل اميد را شايد كه نگذاري دمي ره به بيرون از فضاي جان بگيرد لمحه اي ماتم دوري اگر داني نمانی لحظه ای چون كه در پهلوي او باشد فضاي ديگري در همه عمرت شنيدي تو ز نقل ديگران آن سخنهايش كه مي آرد ترا اوج جهان ليك دستي كن ببالا تا نهان بشنوي نغزي كلامي زان لب شيرين بيان مهربانا لحظه اي با من بمان تا گذارم سر به پايت محو گردم در امان اي امیر عالم زيبا دلان چشم بگشا بر غم تنها يتيمان اين زمان دوست با حال دلم خوش آشناست حاجت گفتن نباشد چونكه او درد آشناست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:17 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
به یکباره جنگ آغاز شد!
باور ندارم که جنگ به یکباره آغاز شود . باور ندارم که بمبها را خلبانها و تیر ها را فقط سربازان شلیک میکنند. هر خانه ای که تخریب میشود و هر کودکی که آماج گلوله ای قرار میگیرد تاریخی از خشم و حسد و بی عدالتی و غارت و نفرت و غصب و جنون او را هدف گرفته است. جنگ حاصل عمل کسانی است که یکدیگر را نمی شناسند ولی توسط کسانی که یکدیگر را میشناسند رهبری میشوند. اما در جریان عمل همانها که یکدیگر را نمی شناسند قربانی میشوند. انحراف در جریان حیات بشر همواره از چنین زوایایی وارد شده و ما را از هدف انسانی و متعالی خود دور ساخته است . کودکانی که در قانا کشته شدند قربانی ذهنیتی تاریخی از نفرت و زیاده خواهی و تحریف کلام و متون الهی هستند. کلام پاک را بازیچه ی امیال و افکار پوسیده و نژاد پرستانه گرفتن به یکباره حاصل نمی شود و نه یکباره از بین میرود. این مغلطه های نفسانی همواره تمدن و فرهنگ پاک را با عمل شیطانی و بر انگیختن انسانهای عملگرای تهی مغز و بازیچه ،به سوی ورطه های نابودی رهنمون شده است. بیدار شویم و مستقلانه فکر کنیم. به خود آییم و نسنجیده با احساساتی طرفدارانه هیزم برای شعله ور ساختن آتش جنون ضحاکان زراندوز جهان خواه مشتاق نابودی و آماده به تخریب فراهم نیاوریم. کودکانمان برای زندگی کردن و آشنایی با رمز و نور حیات و اتصال با او از ما محق ترند. با بینش خود راه نفوذ شیاطین دنیادار که در چهره ی حق بجانب در لباس زیبای تحریف ،جلوه گری و افسون میکنند را ببندیم . سنت انتقال کینه در میان نسلها را با اگاهی بخشکانیم. یاری انسانهاز گونه های مختلف است . هر کسی به میزان توان و حسن نیت خویش. گاهی با جان است و مال و گاهی از گونه ی آگاهی آنچه در این کوتاه سخن آمد از گونه ی آگاهی بود. پایداری حیات و جوشش در صلح و برادری و خلوص و آگاهی است. اما امروز و هر زمان زر با زور شکل میگیرد و بی آن زیور نمی یابد تا شیفته اش شوند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 8:40 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتها چون ابر بهاري بر من باريدي تا آنگاه كه باران را بي هيچ زحمتي و بي درخواستي ويژه ، امري طبيعي دانستم. به آن عادت كردم و نياز حقيقي به آن را احساس نكردم.تصور اينكه براي دريافت چنين موهبتي ، هم كوشش براي درخواست را نياز دارم و هم سعي در پالايش خويشتن، آنهم سعيي بليغ، از ذهنم دور شد. هرچه خواستم گفتم ، و هر فكر و خطور و نگاهي را بي سرزنشي دروني، مجاز دانستم و به نداي درون نيز بي توجه بودم يا سركوبش كردم.اما متوجه نبودم كه هيچ ثروتي جز گنج او پايدار نيست و بضاعت اوليه بسرعت از دست مي رود. افسوس زماني به خود آمدم كه ديگر نه حالي بود و نه قابليت دريافتي.آن شادي و سرخوشي و توان به زردي و كم رنگي تبديل شده بود . ديگر نه شكوفه اي ، نه خلاقيتي ، نه خنده اي از درون دل، نه پروازي و نه ديگر چشمي كه روي زيباي ترا ببيندو از آن نگاه به وجد آيدو چشمه اي از درونش بجوشد و شعري شود و هديه اي .اين همه حاصل بي توجهي ، بي تمركزي ، هرزه گردي و دوستي با هر كسي بود. مگر او با تو نبود ؟چرا اين گونه رها شدي و هرگونه كه نبايد و نشايد گفتار و رفتار كردي و هر چه را خواستي به خاطر خود راه دادي ؟ اما او با تو بود تا آنجا كه "با خود "بودي. آنگاه كه رهايي را با هرزه گردي و راحت طلبي اشتباه گرفتي و آنگاه كه "دروازه ي توجيه "را به جاي" دريچه ي توبه" باز كردي و پشت سرت را هم نگاه نكردي او هم به حق تو را به خويشتنت واگذار كرد.البته او از تو بهتر بود. چون با اينهمه "بي وفايي" و" بي معرفتي" باز هم نهيب ها به تو زد. دوستانش را به دنبالت فرستاد و هزاران راه را كه نمي دانستي و نمي داني را براي بازگرداندنت پيمود. اما نخواستي و نيامدي. اما رسم او چنين نيست كه ترا و هيچ كس ديگري را مجبور به بازگشت كند. زيرا ديگر آنگاه چيزي از تو بازنگشته است. او تو را ميخواهد، "خودت" را. تو را "تمام" و "كامل "مي خواهد نه يك زنداني در بند. چرا كه او زندانبان نيست . او آزادي خواه است و براي آزادي تو ارزش قائل است و بدين گونه ترا در اين جهان پسنديده است. آيا اين كلمات كه مي آيد، الهامي دوباره است؟شايد كه باشد ...تا باد چنين بادا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:39 توسط نای
|
|
||