|
|
|
|
|
هان ای عموی مهربانم آغوش تو آرام جانم
ای همدم شبهای تارم صبح سپید انتظارم لالای تو اهنگ خوابم بازوی تو تخت روانم هرگاه غم در سینه دارم لبخند تو آرامش جان و روانم شیری چو تو حافظ برایم شیرین کند خواب شبانم تا من ترا دارم چه خواهم تا زنده ام با تو بمانم گر سوی آبی میروی راهت ببندم تا من نبینم خسته می آیی سراغم هرگز نباید لحظه ای بی تو بمانم جان میدهم گر از لبت حرفی نخوانم من دختری کوچک در این تک کاروانم هرگز نگیرم دیده از عم جوانم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:13 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
در این دیار بی کسی افسرده ام باز که با تو همدم و بیگانه ام باز
سر در گریبان غمم من برده ام زار دور از نگاه پرسشت در خود دمم راز مهری به این گویای اسرارم زدم باز از هر که میپرسد شدم دور و دلازار شاید که از سر واکنم این بند را باز شاید که اوقاتی کنم در دشت پرواز باشد توانی ار مرا دوزم لبان را یا ار نباشد قدرتی، فریاد بردارم ز بیداد ای نامرادی، کودکی کردی تو با یار آن شد که امروزت نباشد جای فریاد وقت نکو را بیهده پر پر تو کردی آه آن گل شاداب را پرپر تو کردی خامش ولی در دل ندای عفو سرده سر بر درون دار و به او گوشی دگر ده
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 16:32 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
ادراك يك چيز،نوعي وصل شدن به آن يا آثار آن است.اين وصل و اتصال هم درجاتي دارد. اگر ميخواهي آن يا او را ادراك كني بالاخره بايد به خودش يا آثارش يا رابطينش وصل شوي و ارتباط برقرار كني تا بتواني از او باخبر شوي . اطلاع ، درجاتي از دوري و نزديكي و جزئي و كلي دارد. هر چه نزديكتر مي شوي وآزمايش ميكني احساس و درك بالاتري برايت ظاهر ميشود . منظور از آزمايش، معاينه است. اين يعني ديدن و رويت تصويري از او كه به تصوري ميانجامد، هرچند كه تصوير، الزاما شكل خاصي ندارد. همه ي اين رويتها يعني نزديكتر شدن به واقعيتها و حقيقتهاي هستي او. يعني رسيدن به حالتي كه جدايي از آن حقيقت ،كم فروغترميشود و روشني بر تاريكي و نور بر ظلمت غلبه ميكند .اين بدست آوردن يقيني است حاصل از تجربه. چنين تجربه اي، تجربه يا تمرين مواجهه با حقيقت است. آنگاه تو ديگر همواره خاطره ي آن مواجهه را در دل خواهي داشت. نميتوان پذيرفت كه او از من بخواهد بدون آنكه تجربه اي عيني و مواجهه اي حقيقي با او داشته باشم او را به يقين باور كنم و بپذيرم. او كه انتظار دارد باورش كنم حتما راهي براي تجربه و مواجهه ي عيني با خود و آثارش را برايم باز كرده است. اما اين را نيز ميدانم كه هيچ دركي بدون تمركز بر موضوع ادراك يا موضوع ادراك شدني،ممكن نيست و تا ادراك شدني نيز راهي براي شناسايي خود باز نكرده باشد امكان ارتباط وجود نخواهد داشت. شرط اول در ادراك ، تمركز بر او و آثار اوست. اما بالاترين و نزديكترين اثر او براي تو،"خود تويي" كه بايد آن را يعني خودت را درك كني. يعني آنكه نفست را بشناسي و قدر آن را بشناسي. پس قبل از هرچيز،شناخت خود را بايد محورتوجه قرار داد كه به حق گفته اند هركس خود را بشناسد او را شناخته است. بدان كه اين كار در عين سادگي عزم جزم و سنگيني مي طلبد و طي مراحلي در بلند مدت حاصل ميشود. قبل از هرچيز لازم است براي خودت در هر شب پيش از خواب فرصتي داشته باشي تا در تاريكي و خلوت به مرور روز گذشته بپردازي و خطا ها را ارزيابي و به آنها پشت كني .نكات مثبت را نيز سنجيده و در مورد آنها خوشحال باشي و سپس تصميم بر بهبود فردا داشته باشي. او راه را باز گذاشته و بالاتر اينكه تو را هم دعوت كرده و باز هم بالاتر اينكه رابطينش پاك و امينش را هم كه امتحان خود را پس داده اند براي دعوت تو ارسال كرده وبه ميهماني خود خوانده است.ميماند يك حركت از تو كه در تمركز ، در خلوت خود و سپس در هر زمان و مكان، با ادب و احترام دعوت او را بپذيري و بزمي با حضورش برپا كني و حضورش را گرامي بداري و بر اين كرامت خرم باشي . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 16:55 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار بود و فصل بيرون آمدن شقايقها. رفته بودند تا شايد نشاني از رزمندگاني كه سالها قبل در آن منطقه جنگيده بودند به دست آورند و براي خانواده هايشان برگردانند. چند روز كاوش در دشت شقايقها پاسخي به همراه نداشت و نشاني يافت نشد. روز آخر در يك لحظه ، جوينده در دشت ايستاد و به اطراف نگاهي از اميد انداخت و نيتي كرد به اميد مهدي .در ميان آنهمه شقايق يكي نظرش را جلب كرد. به پيش رفت . به بالاي شقايق رسيد . خم شد و پاي گل را نگاه كرد. شقايق در جمجمه ي رزمنده اي روييده بود. خاك را كاويد. در كنار جمجمه ي گل پلاكي را يافت كه بر روي آن حك شده بود: مهدي منتظر قائم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 15:38 توسط نای
|
|
||