تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي

او را در قبر گذاشتند. به درون قبر رفتم. شانه اش را از روي كفن گرفتم و شروع شد....علي، فرزند ....علي: اسمع ، افهم. بشنو، بفهم .يك مرتبه ديدم خودم هستم ، نه ديگري . چه را بشنوم و چه را بفهمم؟

همان را كه نشنيدي و نفهميدي. همان قصه اي را كه برايت اولين بار گفتند . يكي بود ، يكي نبود . غير از خدا هيچكس نبود. همان را كه برايت در ابتداي راه گفتند. توي گوشت زمزمه كردند تا بيدار شوي. بعدا همان را مادرت به صورت "لالا"يي برايت خواندتا بداني كه مهمترين چيز اين است كه بداني و بتواني به خيلي چيزهاي اين دنيا "لا" يعني نه بگويي و پشت سر هم و هر روز هم "لا " بگويي.

چقدر با اين صوت زيباي لالايي خوش بودي. آنقدر خوش بودي كه فقط آهنگ را شنيدي تا خوابت ببرد. و خوابت برد براي سالها و سالها.  اكنون دوباره همان صدا و همان آهنگ. اما اين بار در خوابي بيدار كننده وارد شده اي.اكنون ميشنوي كه ميگويد : آيا من نبودم كه ترا پرورش دادم؟  مادر و پدر مهرباني به تو دادم، زمين را آسايشگاه و گهواره ي تو ساختم. باران را باراندم تا روزي ات را فراهم سازدو مايه ي شادي تو باشد؟!

 چه بهارها را كه ديدي و لذت بردي ، اما در خواب بودي. غرق در خواب بودي، ليكن تنها مي پنداشتي كه بيداري.

اكنون در خواب حقيقي بيدار شو. بشنو و بفهم. ...علي ، فرزند ...علي!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:58  توسط نای  | 

 

معمولا هنگامي كه به رفتار كودكان و جوانان نگاه ميكنيم و موارد نا مطلوبي را ميبينيم به دنبال روشهاي تربيتي براي اصلاح آنان ميگرديم و تصور ميكنيم كه اگر آنها با اين روشها بار آيند رفتار هاي ناهنجار نخواهند داشت. اما نگاه ديگري هم به اين مسئله ميتوان داشت. چرا نبايد بزرگتر ها را براي بهتر رفتار كردن آنان تربيت كرد. مطلب از اين جنبه اهميت دارد كه كودكان و نوجوانان، بسياري از رفتارها و گفتارهاي خود را از ديگران و مخصوصا از رفتارهاي اجتماع نزديك زندگي خود و يا شهر و كشور خود ميگيرند. هر انساني عمدتا شيوه ي راه رفتن، غذاخوردن، سخن گفتن، عبادت ، درس خواندن ، لباس پوشيدن و غيره را از ديگران ميآموزد.بسياري از نوجوانان از جوانان و جوانان از بزرگترها در رده هاي مختلف از قبيل معلمان، اساتيد،و غيره الگو ميگيرند. حتي آرزوهاي شغلي آنان بر اساس همين تقليد ها و آرمانهايي كه ممكن است فقط يك تقليد يا علاقه ي ساده باشد شكل ميگيرد .البته همه ي انسانها از طريق تقليد بسياري ازچيزها را ياد ميگيرند . اگر هركسي ميخواست همه چيز را خودش ابداع كند لازم بود هركسي عمري چندين برابر عمر معمول داشته باشد. تقليد شيوه اي براي ميانبر زدن واجتناب از تكرارهاست. شايد بتوان گفت كه توسعه امري است كه بخش عمده اي از آن داراي ويژگي تجمعي است يعني آنكه انسانها هركدام مقداري به  منحني صعودي آن ميافزايند. البته در مقاطعي هم در طول اين منحني مسيرخوشرفتار و تعريف شده، پله هايي نيز ديده ميشود كه حاصل حضور انسانهايي است كه بر سرنوشت بشريت تاثيرات جهشي ميگذارند. اين جهشها در واقع بريدگيهايي رو به بالا است با دانشي  حاصل از خلاقيت ، الهام يا چيزي وراي منطق قابل تدوين و مكتوب وياحقيقتي خارج از دانش كلاسيك .همان "نمي دانم از كجا  ولي بالاخره هست".

به هرحال اكنون كه تقليد امري ضروري است و تقليد از بزرگترها هم حتمي است پس شايد به جاي نصيحت و  انحصارا سعي در ساختن يا تمركز براصلاح جوانترها، بهتر باشد بزرگترها هم  تربيت شوند آنهم نه يكبار بلكه طي يك فرايند مستمر و هميشگي. جالب است كه مردم موقعي كه پدر و مادر ميشوند تربيت فرزندان را مورد توجه قرار ميدهند و از خود غافل ميشوند. كسي نيست به ما بگويد كه تربيت شما تمام نشده و هيچگاه نيز تمام نخواهد شد. نگاه كنيم به آمار طلاق و آمار نزاعها و اختلافات ميان خانواده ها و درون خانواده ها. اين مشكلات را كه فرزندان ما ايجاد نكرده اند . اين مشكلات ساخته و پرداخته ي بزرگترهايي است كه ميخواهند كودكان و نوجوانان و جوانان را تربيت كنند. فرزندان، همين دعواها را درون خانه به خوبي و با ظرافت هرچه تمامتر از ما ياد ميگيرند و براي فردايي، ممكن است عينا تقليد كنند. مگر چند نفر از مردم براي خود فرصتي باز ميكنند  تا روزانه ، هفتگي ، ماهانه و يا سالانه به ارزيابي رفتار و گفتار و افكار خود بنشينند.سالها و حتي عمرها ميگذرد بدون آنكه براي خود ارزش قايل شويم و اين عزيزترين چيز يعني عمر خود را به ارزيابي بنشينيم.اين امر در تمام سطوح قابل روئت است . به خاطر همين هم هست كه در معرض بي خبري و سوئ استفاده هاي مختلف تبليغاتي و نمايشهاي پر رنگ و لعاب قرار ميگيريم و همين را به فرزندانمان و شاگردانمان و دوستانمان آموزش ميدهيم و دانسته يا نادانسته القا ميكنيم. اگر قرار است عادت و رفتار ناپسندي را در ميان جوانانمان نبينيم لازم است اول ما اصلاح شويم . به بيان ديگر ، بهتر است تربيت همواره از ما شروع شود  و ادامه يابد تا امكان تربيت فرزندانمان هم بيشتر شود. لازمه ي تربيت ، قبل از هرچيز فكر كردن ، حساس شدن در مورد اهميت تربيت در رشد انساني و اجتماعي، و عزم بر بهبود و تحول حال بسوي حال و روز بهتر است.     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:54  توسط نای  | 

پدر سالها در خلوت و بيداري خود نگاه كرد به آسمان، زمين، خورشيد و ماه و ستاره  تا شايد دلش آرام گيرد به آن چيز پر عظمتي كه پايدار و هميشگي و پايدار و قابل اتكا  و نوربخش باشد. خورشيد طلوع و غروب و اوج و حضيض داشت. ستاره نيز چنين بود.قلبش گواهي مي داد كه نمي تواند پايبند خورشيدي باشد كه افول ميكند. خورشيد پس از افول بازهم اوج مي گرفت و پديدار ميشد.بهار نيز به زمستان تبديل ميشد و سپس باز ميگشت. آيا آنكه خشك ميشود و ميميرد ميتواند خود را زنده كندو آنكه بي اختيار و تحت تاثير نيرويي كه از حيطه ي قدرت او خارج است ميرود ، ميتواند با اختيار باز گردد؟آيا قانون در ماده است و ماده تحت تاثير قانون؟ خود را زنده كردن و نهايتا مردن و نابود شدن ؟ اين ديگر پذيرفتني نبود. او به ماوراي اين حركت و پديدارهارسيد. به هستي بي واسطه و بي نيازبه نگهدارنده.  او به اوج دهنده و بازگرداننده ي نور كه خود نيز نور بود متوجه شد و محبوبيت ذاتي زايل شوندگان از دلش بيرون رفت.فقط يك ذات را ديد و آن را يگانه در اين ويژگي يافت. آنگاه بر او متمركز و در اين مقام چنان كوشيد تا استوار شد. نور نيز او را لايق ديد و با او سخنها گفت كه با ديگران نگفته بود . او را الگو ساخت و بر اريكه ي پادشاهي خلايقش نشاند تا به آنان لياقت را در عمل شايسته ي خويش بنماياند. او را فرمان داد تا براي مردمان كه دوستشان داشت خانه اي همراه با فرزند خويش بنا كند تا همگان به اين خانه و سرزمين مقدس  و حريم امن بيايند . همه حتي آنان كه جز شتر لاغري ندارند از هر سرزمين دوري بيايند و زيبايي خاكي بودن و اوج عشق و خلوص را ديده وتمرين كنند. بيايند و از يك زن ، يك كنيز ياد بگيرند وفا و کوشش و محبت را. بيايند و با غم و شاديهاي يكيديگر آشنا و در آن شريك شوند و راههاي بديل براي مسايل خود بيابند، فارغ از مليت و سرزمين و نژاد و آداب سرزميني خود.

 

اكنون پس از 35 قرن بازهم فرزند خلف او بر قوم خويش تاسف ميخورد كه خانه ي پاك او را به بتكده اي بي جان تبديل كرده و بر گرد آن هياهو ميكنند و كف ميزنندو براي سمبولهاي پوك و بي جان قرباني ميكنند. او نيز همچون پدر به خود فرو ميرود و پس از سالها انديشه و تمركز و خواست و نيايش ناگهان به نور ميرسد. بازهم دست مهربان همان "او" به ياريش مي آيد. با او سخن ميگويد چرا كه دوست دارد مردمان با او گفتگو كنند تا آنان را به اوج برساند. ميگويد:  من تو را يتيم ديدم و ماوا دادم . من تو را نادار ديدم و مكنت دادم. تو اگر با من انس گرفتي ، من بودم كه با تو انس گرفتم . اما دوست داشتم كه تلاش كني . گردنه ها در اين راه برايت ساختم. و تو چه داني كه گردنه چيست. دوستت دارم اما ناز پروردگي در رسم من نيست. ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست.....اين است تولدي ديگر.

تولدت مبارك محبوبم   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:13  توسط نای  | 

سلام و صد سلام
امروز برگشتیم با خاطراتی  از نیمی از ایران :

از دریاچه ی پریشان
از اندیمشک خندان
از لاله های دوگنبدان
از آتشهای اهواز
از جوانمردیهای آبادان
از خرمشهر دلاوران
از بهبهان قلب بختیاران
از شوش و دانیال پاکان
برای همه تون دست به دعا بردیم نزدیک دانیال و پادشاه چراغ : 

سلامت خواستیم و شادی

عزت خواستیم و سربلندی

نان خواستیم و روزی

صبر خواستیم و تحمل

علم خواستیم و توفیق

ادب خواستیم و تواضع

آزادی خواستیم و عدالت

قربت خواستیم نه غربت

رواشدن حاجات خواستیم  با رضایت

وسعت نظر خواستیم و گذشت

فکر خواستیم و ذکر  پرصلابت

عاقبت خیر خواستیم و روئیت

روئیت یار زیبا و لبخند مهربان دوست غمخوار

شاد باشید و تن و دل به باد بهار دهید تا بار دیگرجوان شوید

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:23  توسط نای  |