|
|
|
|
|
اين پوست خربزه موجود عجيبي است. بعضي از داروشناسان و پزشكهاي سنتي اعتقاد دارند كه علاوه بر خيلي خاصيتهاي ديگر، داراي خاصيت ضد سرطاني است . اما امان از وقتي كه پاي كسي روي پوست خربزه برود. آن وقت خاصيت اصلي آن مشخص ميشود. اين موجود در آن موقع، انسان را سريعاً از مهمترين اصل زندگي خودش آگاه ميكند. اين اصل، بي اطميناني، عدم قطعيت ، سفت نبودن جايگاه زندگي ، لغزنده بودن موقعيتها، ناپايداري و خيلي چيزهاي ديگر از اين دست را براي انسان روشن و تبيين ميكند. همين كه پايت روي پوست خربزه ميرود، يك مرتبه سرت به سوي آسمان كشيده ميشود. به سمت يك جايي كه بالاست ، اما نميداني كجاست. در همان زمان توي دلت ميلرزد، با وجودي كه ظاهراً چيزي در آن بالا نيست، اما دستت را دراز ميكني كه زنجيري را بگيري، فرقي نميكند كه چه كسي هستي، همه همين احساس را پيدا ميكنند. باور ميكني كه پس ماندة يك ميوة زميني، بتواند اين كارهاي عجيب كه برخي از بزرگان عالم و آدمهايي كه عمري را در خودشناسي و عرفان شايد نتوانسته باشند انجام دهند را انجام دهد؟ ولي واقعيت دارد ما خودمان را اشرف مخلوقات ميدانيم ولي موجودي كه خيلي راحت و هر روز ممكن است هزاران نفر بدون توجه به عنوان يك غذاي كنار غذاي اصلي ، استفاده كنند، ما را به چنين وضعي از آگاهي ميرساند. بيهوده نيست كه گفته شده، هزاران و ميليونها نشانه در آسمان و زمين و در وجود خود ماست كه بيتوجه به آنها عمري را ميگذرانيم و لحظهاي بر روي آنها مكث و توجه نميكنيم. از خواص ديگر پوست خربزه اين است كه اصلاً ظاهرش نشان نميدهد كه ميتواند چنين تحولي را در ديد و زندگي انسان ايجاد كند. همين موجود، ميتواند تو را كه خيلي سرحال و با جلال و شكوه زندگي و رفت و آمد ميكني چنان زمين بزند كه ضربة مغزي شوي و آن وقت ممكن است خوش اقبال باشي تا آن غرور و خودخواهي فرو بريزد و خاطرات توهم آميز خوش گذشته و خوشيهاي زودگذر و سبك كنار رود و تو با برخي از حقايق آشنا شوي.نكند آنقدر ناتوان شوي كه آنها را كه تا ديروز ميخريدي و آزاد ميكردي و هيچ حسابي روي آنها باز نميكردي، تو را توي چرخ دستي بنشانند و هرگونه كه بخواهند بگردانند. خيلي با پوست خربزه سرگرم نشو، پوست خربزه ميتواند هرچيزي و هركسي باشد. از هيچ ذرهاي غافل نشو. هيچ چيزي و كسي را دست كم نگير و خودت را بالاتر از هيچ كس ندان. همه ما همواره در معرض لغزش و نياز به حمايت هستيم . آن زنجيري را كه در هنگامي كه تعادلت را از دست دادهاي در نظر ميگيري بايد دايم در نظرت و در دستت باشد، نه فقط همين الآن كه خودت را مبتلا و بيياور ميبيني. تمركز كن و باز هم " تمركز بر روي زنجيرمحكمي كه از آسمان براي ياري تو آويخته است". بدين ترتيب است كه با محكمتر شدن رابطه ات، ميتواني در هر فضا و در موقعيتي بدون دغدغه اما با ادب و بدون كوچك شمردن ديگران حركت كني و حتي شايد بتواني دست ديگران را هم بگيري. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:56 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
چه هستي ؟ و كه هستي؟ آيا هرگز براي تو اين سئوال پيش آمده است كه اين فردي كه به نام تو در آينه نگاه ميكند كيست و از كجاست و چرا هست و چه ميكند؟ انديشيدن به اين سئوالات يك دنيا تفاوت را ميان حالت بي سئوالي قبل و بعد از آن ميتواند ايجاد كند. اين كه گفتيم " يك دنيا "، بي انگيزه نيست. چون انديشيدن به اين سئولات ، دنياي ما را به عالمي ديگر از ابعاد گوناگون تبديل ميكند. خو كردن به و تداوم روزمرگي ها و عادتهاي معمول كه در روزگاران دراز ايجاد شده اند و به نوعي يا ادامه يافته و يا دچار تحولاتي شده ظاهرا كارساده وبي مشقتي است . اما پس تو كجايي و تو كيستي و براي چه " تو" آمدي ؟ گذشتگان كه خود راههاي رفته را رفته بودند. پس براي تو چه چيزي و چه كاري باقي مانده است. به زبان ديگر معناي هستي تو چيست و تو چگونه هستي خود را معنا ميدهي؟ تداوم صرف عادتها و سنتها و نپرسيدن و نخواستن و نيانديشيدن كار انسان از آن جهت كه انسان است نمي تواند باشد. در وصف ديدن خود در آينه ، اين مسئله ميتواند مطرح باشد كه آيا شي و شكلي را كه من در آينه ميبينم همان چيزي است كه در حقيقت وجود دارد ؟ آيا وضع موجود را بايد باور كرد و بدون پرسش از كنار آن گذشت و با آن زندگي كرد؟ آيا زندگي همين است كه برايم تعريف كرده اند و پدر و مادرم نيز اينگونه اند؟ پاسخ اين سئوالات اين نيست كه هرچه در حال حاضرموجود و مورد باور است بي ارزش است. اما اين نكته را براي ما دارد كه انديشيدن در مورد اين سئوالات ميتواند لااقل ما را در معنا بخشي و بهبود وارتقائ حياتمان به طرف مفهوم انسان آنگونه كه بايد بشود و نشده است سوق دهد. تاريخ نيز به ما آموخته است كه آنها كه اين سئوالات را به عنوان مسايل جدي هستي خود قلمداد كرده اند به راهگشاييهايي براي خود و ديگران نايل شده اند. به بزرگاني كه امروز پس از هزاران سال نام آنها بر هر مكان قابل نام بردن بانگ زده ميشود دقت كن. آنها سالها با اين مسايل فكر سوز زندگي كرده اند و با همين انديشه توانسته اند الگو و محبوب قلوب شوند. آينه نمودي است از هر آنچه تو را يه خودت نمايش ميدهد. شايد بهتر است به دنبال ديدن خود در نه يك آينه بلكه آينه ها بود. شايد بدين سبب بتوان ابعاد و نمودهاي گوناگوني از خود را ديد. ديگران نيز آينه اي از توهستند. مگر روانشناسان براي شناخت انسان و ويژگيها و دردهايش در ديگران نظر نمي كنند؟ اسطوره ها و داستانها و دانشها و سرزمينها هم " ديگراني از تو" و آينه اي براي تو هستند. تو يك چيز نيستي . تو دنيايي ، هرچند در دنيايي . اما نه محدود در دنيا.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:12 توسط نای
|
|
||