تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
پدر خواب دیدم که برایم کار جدیدی دست و پا کردی.

این را بدان فرزندم که من چنین کاری را برای تو نخواهم کرد. بنابراین دودستی کارت را بچسب.

دوست عزیز  میتوانی کاری برای کسی پیدا کنی؟

سعی میکنم .... ولی حتما این کار را میکنم

چرا حتما این کار را میکنی ؟

چون فرزندم آن خواب را دید

خوب.  که چه؟

یعنی فرزندم با خوابش به من گفت که اگر کار نیکی برای دیگری کردی ، در واقع آن کار را برای من که نماد خود واقعی تو هستم انجام داده ای.

هرچه کنی به خود کنی               گرهمه نیک و بد کنی.  

کاش بتوانیم همیشه این مطلب را در ذهن داشته باشیم.

حیف و صد حیف که مرا  بخل و دوستی خود و خودخواهی فراگرفته و خلاصی از آن ،بسیار مشکل. 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:35  توسط نای  | 

ميخواست براي امشب هديه اي براي دوستانش ببرد تا شايد همه از آن بهره ببرند. خيلي فكر كرد. خيلي چيزها به نظر آمد ، آنقدر چيزهاي خوب بود كه حيران شد چه كند و كدام را انتخاب كند.آخرش مستاصل شد و گفت من نمي دانم. دستهايش را به علامت تسليم بالا برد و به دوست پيرش گفت من از طرف شما كه عمري را با پاكي و خلوص تلاش و پيكار با درون و بيرون كرديد و عاقبت مظلوم به ديدار يار رفتيد ميخواهم  هديه اي براي دوستانم ببرم . پس بهتر است اگر قابلم بدانيد هديه را خود شما انتخاب كنيد. با اين فكر به كار خودش مشغول شد.

زنگ در خانه به صدا در آمد. ساعت در حدود 8 شب بود. كارگر شهرداري بود. با لحني تحكم آميز گفت:آقا ماهانه را بياوريد . پاسخ شنيد كه فعلا فرصت نيست ، فردا شب زنگ بزنيد. كارگر گفت آقا من فردا شب وقت ندارم . همين الان ماهانه را بدهيد . صاحبخانه پيش خودش گفت عجب آدم سمجي هست اين آقا. به او گفت آقا ميتوانيد ده دقيقه ي ديگر زنگ بزنيد؟ كارگر گفت من تا صبح توي اين كوچه دارم كار ميكنم . شما هروقت آمديد حق مرا بدهيد. صاحبخانه با خودش فكر كرد اين مرد ميداند امشب شب مهمي است و در اين رهگذر تا صبح ايستاده و راه گريزي هم از دست او نيست.

به يكباره به ياد خواسته ي خودش افتاد . برايش مشخص شد كه اگر ميخواهي به دست بياوري بايد سمج باشي  نبايد رها كني. بايد شب را بيدار باشي . نبايد لحظه اي چشم برهم بگذاري. معلوم نيست كه چه زماني ميخواهد از اين كوچه گذر كند . اما تو بايد گوش به زنگ و چشم و دل بيدار باشي.

هديه را دريافت كرده بود. خوشحال و گريان از خانه بيرون آمد. كارگر مهربان ، بيدار ودر انتظار بود.

اما يك چيز ديگر هم برايش روشن شد . گرچه ظاهرا از مرگ دوستش هزاران سال گذشته بود اما زنده بود و صدايش را ميشنيد و خواسته اش را بر آورده كرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:36  توسط نای  |