تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي
یعضی اوقات را سخت بتوان دوباره به دست آورد

بعضی افراد را سخت بتوان فهمید

یعضی از بندگان را سخت است بتوان دنبال کرد

بعضی انسانها را مشکل بتوان از نظر دور داشت

بعضی سخنان را مشکل بتوان فراموش کرد

بعضی فداکاریها را هرگز نمی توان از یاد برد

بعضی دستهای پینه بسته ی  با محبت را نمی توان نبوسید

بعضی مکانها را نمی توان هر روز و هر لحظه زیارت نکرد

بعضی جواهرات را سخت بتوان قیمت گذاشت

بعضی لطفها را مشکل بتوان جبران کرد

بعضی کلمات را غیر ممکن بتوان همانندی پیدا کرد

بعضی قله ها را جز تماشا کاری دگر نتوان کرد

بعضی شبها را اشتباه است قدر ندانست

بعضی نورها را مشکل بتوان دوباره دید

بعضی قامتها را نباید خمیده دید

بعضی جوانمردان را نتوان دل بدانها نسپرد و حلقه به گوش بدنبالشان نبود 

بعضی سرهای شکافته را نتوان جز بربلندترین قله ها دید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:3  توسط نای  | 

 

چرا سپیده میزند و روزی نو آغاز میشود ؟ چون  در هستی مجوز این پدیده صادر شده است. و چرا چنین مجوزی صادر می شود؟ شاید چون آینده ای بالقوه بهتر از امروز میتواند وجود داشته باشد هر چند که چنین چیزی در عمل رخ ندهد و یا به تعویق افتد. مشکل از نظر ما همین به تعویق افتادنها و انجام اموری خارج از انتظار ماست که برای ما سخت و یاس آور است. اما آیا ما واقعا مجوزی برای چنین نا امیدی داریم؟  ما برای دستیابی به وقایع مورد انتظارمان با برنامه ریزی ، جمع آوری و به کارگیری منابع یا به عبارتی با محدود ساختن و یا محروم ساختن بخشی از نقاط دیگر زمین و یا آسمان سعی دراجرای برنامه ها و تسریع عملیات در جهت متبلورومجسم ساختن و رویت کردن خواسته هایمان میکنیم تا با آنچه که در رویاهایمان ساخته ایم در بیرون زندگی کنیم. این رویای مهنسی شده ،اما، با محدودیتها و مشکلاتی روبروست. اولا ما دانش محدودی از جهان اطراف خود داریم . ثانیا ما حتی بدن و روان خودمان را هم بدرستی نمی شناسیم . دانش ما از آن بخشی از وجودمان که همه ی این رویاها را در خود می پروراند و این کاخ خواسته ها را مهندسی می کند نیز بسیار کم و متناقض است . چه کسی میتواند ادعا کند که کارکرد مغز و ذهن را به گونه ای سیستماتیک و کامل می شناسد ؟ بد نیست نظری به کتابهای روانشناسی شناخت بزنید و سیر صد ساله ی گذشته را از نظر بگذرانید . دیگر مانع عمده بر سر راه ، همان عدم قطعیت  رویدادها در سطوح خرد و نیز کلان است . حاصل کلام اینکه  موجوداتی به نام انسان که نه خود را بدرستی میشناسند و نه بدرستی میدانند در چه موقعیتی قرار دارند و نه احاطه ی کاملی بر روند رویدادها دارند مدعی هستند و بر این ادعا اصرار دارند که میتوانند چنان فرمان این کشتی را در دست خود بگیرند که بدون مشکل و یا با مشکلات شناخته شده و مهارشدنی به ساحل نجات برسند  و کاخ آرزوها و رویا ها را به زیبایی و قوام و استقامت تمام بنا کنند .

 به نظر شما اینکه اصلا ما بتوانیم با تعادلی نسبی زندگی کنیم عجیب نیست؟  فکر نمی کنید این هم مدعای بزرگی باشد ؟ شاید علت اینهمه جنگها ، ساختنها و تخریبها ، قطبی شدنها و مهندسی های مجدد ، ادغامها و توزیعها ، استراتژیها و تجدید نظرطلبیها، انقلابها و ضد انقلابها، آرامشها و پراکندگیها ، عدم باور به محدودیتها و ناتوانیها و خود را در دریای طوفانی رویدادها و پدیده ها ندیدن باشد . این شاید تعبیری باشد از مفهوم بسیار عمیق " ظلوم و جهول " بودن انسان. اما اگر در این مفهوم غرق شویم ، به ورطه ی تناقض دیگری میافتیم و آن تعطیل کردن توان اندیشیدن و اندیشه را متبلور نساختن به بهانه ی محدودیتها و عدم شناختها و عدم قطعیت شناخت است. انسان نمی تواند به دلیل نشناختن راه و به دلیل نداشتن راهنما و به بهانه ی ندانستن طریق رهروی  ، حتی امکان اشتباه را از خود بگیرد چون اشتباه کردن هم اگر با نیت صادقانه انجام شود خود پند آموز و آموزنده و شناخت افزاست . البته ممکن نیست من و تو در این جهان و هستی بدون هیچ دستگیری که دایم به هر طریق و بهانه ای سر و سری با ما دارد ، پرت شده باشیم . چون اگر این بی توجهی و پرت شدگی به این موجود که انسانش مینامند در مورد ما  صادق بود از آنجا که من و تو به عنوان پدیده ، اموری جدای از دیگران و دارای بافت مجزایی نیستیم ، این وضعیت در مورد سایر پدیده ها نیز صدق میکرد و آنگاه دیگر شما نه از موجود و نه از قانون و نه از شکل و روند قابل پیگیری ای با خبر میبودید . این یعنی آشوب مستمر . آنگاه دیگر نه من و نه تو و نه جهان و نه ذهنی وجود میداشت که امروز بنشیند و این کلام را بنویسد و تو نبودی تا آن را بخوانی !

پس شاید سپیده میزند تا بازهم روزی دیگر با حسن نیت ، بدون ادعا ، با امید عمل کنیم و نیز خطا کنیم . اما بر خطا کاری خویش واقف باشیم و بر آن اذعان کنیم که ما فقیریم و ادعایی جز خطا کار بودن نداشته باشیم .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط نای  | 

دوستی داشتم که برایم از دیار زیباییها هدیه های زیبایی می آورد . سالهاست که با آن هدیه ها زندگی میکنم . شب و روزم با آنها سپری میشود چرا که آنها را از سوی حبیبم آورده است . اکنون با خبر شده ام که او به راهی متفاوت اما نه لزوما مخالف میرود . دوست دارم که راهمان یکی باشد و همانند گذشته با هم در یک مسیر قدم بزنیم.  در این اندیشه و یافتن راه حلی برای این بحران به اینجا رسیدم که حق دوستی چیست و چگونه میتوان این حق را ادا کرد ؟ آیا میتوان به یکباره به جرم تفاوت نگرشها در را به روی دوستی که تا دیروز با او بوده ای و این چنین برای تو عزیز بوده بست و همه ی خاطرات را نادیده گرفت؟ این که یک خودخواهی تمام عیار است. هدیه ها را هم که نمی توان پس داد خصوصا بعد از آنکه سالها از آنها منفعت برده ای و یک پایه ی رشد تو بوده اند. از سوی دیگر دوست تو چیزی شبیه توست و به عبارتی چنان در تو ترکیب شده که ترک او به معنای دفع خود است.

شاید بهتر باشد با او نزدیکتر شوی و مشکل را آنگونه که او می بیند ببینی . این مسئله نیازمند همسخنی و همفکری بیشتر و با هم زندگی کردن بیشتر است. روزی او دست تو را گرفت و امروز تویی که باید قدر محبتهای بی شائبه ی او را بدانی. پس به ابتدای خط جدایی برگرد و سیر رسیدن او به این وضعیت متفاوت با گذشته را بررسی کن. ببین چه مسیری را رفته ، و از کجا و تحت چه شرایط و چگونه آغاز جدایی اولیه اتفاق افتاده است. از خودت بپرس آنگاه که او به تنهایی تغییر مسیر میداد و پا بر روی عواطف و افکارخود میگذاشت تو کجا بودی ؟ شاید تو هم مقداری در این جدایی موثر بوده ای.  یک زاویه ی کوچک  در راس جدایی میتواند در طول حرکت بر حسب سرعت حرکت و تحولات مربوطه فاصله ی بسیار زیادی را میان دو خط مسیر ایجاد کند. نگاهی هم به خودت بیانداز آیا اگر تو هم در شرایط اوبودی مانند او این گونه عمل نمی کردی ؟ سئوال دیگر اینکه از کجا معلوم که او در خط راست و تو درمسیر اشتباه نبوده باشی .دلایلش را بپرس و آنگاه ببین راه بازگشت به وحدت و همدلی گذشته و یا حرکت بسوی وضعیت بهتری در آینده که حاصل تفاهم و تغییر رشد یابنده ی هر دوی شما باشد قابل دسترس است؟ جستجو کن و صبور باش . از بین بردن دوستیها کاری لحظه ای است اما حفظ و ساختن آنها بسیار سنگین ، فکر سوز و تحمل خواه است  و نیازمند از خود گذشتگی . سعی کن در حد امکان با کمک خودش راه را پیداکنید . تو تنها بارها را بدوش نکش . با هم به دیدار دیگران ، خصوصا آنان که جهاندیده تر و با حکمت ترند، بروید و مسایل را با آنان در میان بگذارید . از هر فرصتی برای همسخنی در فضایی صمیمی و به دور از تنش استفاده کنید و خاطره های زیبا بسازید تا در سایه ی درخت خاطرات خوبتان ساعتها بیاسایید و فکر جدایی از شما دور شود. مطمئن باش که از این وضعیت هردو و همه بهره مند خواهید شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:28  توسط نای  | 

 با یاد دوست

کیست که در این جهان وارد شده باشد و نیازمند مهربانی و لطف ، آموزش و پرورش،چشم انداز روشن و دستیابی به آینده ی درخشان و مطمئن نباشد.

کیست که در دل نیاز و امید به جاودانگی و زندگی در ورای این عالم فانی نداشته باشد.

کیست که اهل اندیشه باشد اما از لذت لحظه های ناب با خود بودن و سفر به ناکجا آباد دست بردار باشد.

کیست که به جستجوی راهی برای ورود به روشنایی و درک فراگیر هستی پرداخته باشد اما مشتاق برای یافتن روزنه ی ورودی به نور نباشد.

کیست که خطا کرده باشد ، و در لحظه ی خود آگاهی و اتصال به وجدان خویش ، از غضب وجدان و نهیبهای آن به وحشت و اضطراب گرفتار نشده باشد.

کیست که به بررسی گمراهیها پرداخته و پرتگاهها و گرفتاران در آن ظلمتها را درک کرده اما برخود نلرزیده باشد.

شاید این برداشتی هرچند ناقص از" مدخلی" بر کتاب هستی باشد.   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:30  توسط نای  | 

 

غفلتی از ما تو دیدی و آن طبع نازکت نتافت و غیرتت نخواست که ببیند با دیگری حتی لحظه ای گفتگویی باشد. تو همان سروش نابی که همه ساعت در گوش من میخوانی و با دستهایم مینویسی نام شریفت را . ای همه هستی من با من مدارا کن که کوچکتر از آن ادعاهای شبانگاهم . روز خواهد که خورد توشه هایی که از با تو بودن چیده ام درشب . من چه سازم چون هوای عالم فانی دمیدی در سر من . در میان این دو عالم  کشتی طوفان زده، موجها را با چه خواهد طی نمودن چون که او دریانوردی بی پناهست . کاش یک بار دگر جایی برای بازگشتن بود . اما هر کسی جز بار اول راه بر عالم ندارد . نه نخواهم شد روان بر سینه ی آب خروشان. یا اگر مجبور باشم ناخدایی جویم و چنگی زنم در پای آن یار توانا . تا بگیرد دست من  وانگه ببازو یش برد ما را ازین گرداب بیرون چون نیایس نوح والا. ای تو در جمع پریشان در مقام آن ستون محکم پایای پویا. ای تو در دریای مواجی چو یک کشتی سر افراز . ای تو تنها ناجی دلهای غمناک . ای تو تا هرجا افق باشد پدیدار. ای تودر اوج شکوه سادگیها . ای تو زیبا تر زگلهای چمنزار . سرو من ، سرمایه ی من ، سوسن صبح دل آرام.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:39  توسط نای  |