|
|
|
|
|
راه طـــــــــريـــــــقــــــــت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:14 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
نیایش انسان ،ارتباطی ذهنی است میان یک موجودیت انسانی با وجودی برتر که توانایی و تحمل شنیدن و دیدن دارد و با دردها و احساسهای ابراز شده آشنا و به عمق و تمام جوانب آنها آگاه است . او نه تنها فهیم بلکه توانا در چاره جویی، پاسخگویی و نشان دادن راه برون رفت از مخمصه ها و حل مسایل ویا بردن مسایل به مدارهای بالاتری از توسعه ی وجودی است. سخنگویی با دیگری ، یا از نوع ارتباط با غیر است و بنابراین به صورت با فاصله انجام می شود و یا آنکه همانند سخنگویی و اندیشیدن با خویشتن است. در این مورد آخر، گویی تو با خویشتن به رازگویی می پردازی و چنین است که از خود یا از خودی می طلبی. رسیدن از دیگری به خود و دیگری را خود دانی ، فرایندی را طلب می کند که سالها در راه آن باید آموزش دید و خود را ساخت . هزاران بار زمین می خوری و از راه منحرف میشوی و بارها به فاصله ی چند لحظه از دیار خودی به ناکجا آباد روانه میشوی . آنگاه آه از نهاد بر میآوری که مگر می شود در یک آن از آسمان به زمین افتاد و از کهکشان به زمین آمد ؟ آنگاه می بینی که در کمال ناباوری این اتفاق عجیب افتاده است. اما آنگاه که تو در او که توانایش میدانی غرق میشوی و حتی خودی و ناخودی را فراموش میکنی ، گاه دیگر نه کلامی میماند و نه کلامی میتواند گویای حال و هوای تو باشد. حلاوت آن لحظه ها تو را از آن پس به دنبال خود می کشاند و برای درک دوباره و چند باره اش حاضری فداکاریها کنی و کمبودها را به جان بخری همان گونه که روزه را به خاطر این زیباییهایش تحمل می کنند و شب را و در چشمان خویش نمک میپاشند تا نکند خوابشان برود و گذر لطیف و حضور سبز او را از دست بدهند. گاه در میان رازو نیازهای معمول ، وضع دگرگون می شود و سر رشته ی کلام از دست میرود و آنگاه در وادی حیرت به پیش میروی . اگر هنوز چیزی از خودی در تو باقیمانه باشد آرزو میکنی که نکند مزاحمی در این میان پیدا شود و تو را از این حال بیرون آورد . گاه در این میان شعری میسرایی چون کلام معمول گویای حال تو نیست و اگر توانی در نای تو باشد به وجهی زیبا نوایی سر میدهی و آرزوی پرواز و جداشدن از تعلقات دردلت بیدار میشود. آنگاه میتوانی ببخشی بی منت و با خلوص و بگذری از هرچه با تمام قوت و توانت نگه داشته بودی . دیگر نه ملکی و نه مالکیتی برایت میماند چرا که تو دیگر صاحب همه چیز شده ای و بهتر بگویم همه چیز در برابر آنچه تو به دست آورده ای هیچ شده است. دیگر چه کلامی میتواند که بتواند حیرت را توصیف کند که اگر بکند دیگر حیرت نیست .پس فقط سکوت می تواند از هر سخنی گویاتر باشد. اگر این متناقض گویی است ، بگذار باشد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:41 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
مادرم غصههاش همه در اطراف بچههاش دورميزد و همسرش، سئوال برام شد كه چطور شده اين موجود، اينهمه زندگيش حول ديگران چرخ ميزنه. موجودي كه خودش هزار درد ميتونه داشته باشه و در واقع هم داره، چرا دردهاي خودش را فراموش ميكنه و به ياد ديگران زندگي ميكنه. آيا تكامل باعث اين گونه رفتار در او شده؟ آيا اين ويژگي روانشناختي موجودي است به نام مادر كه او را ديگر انديش بار ميآورد؟ اگر اين چنين است، آيا همه مادرها اين طور هستند؟ آيا ژن به خصوصي مسئول آن است؟ اگر چنين است ، چه تحولي باعث ايجاد اين ژن شده ؟ در حيوانات كه چنين چيزي شايع نيست، هر جند كه آنها تا مرحلهاي، ابعادي از ظاهر اينگونه رفتار را از خود بروز ميدهند، آن هم تا زماني از تحول فرزندان و سپس به حال و كار خود ميپردازند. اگر اين يك ويژگي جنسيتي است، پس چرا براي آن بايد ارزش قائل شد؟ هزار سئوال ذهن مرا به خود مشغول ميسازد و در نيمه راه پاسخ به يكي ، به سئوالات ديگري بر ميخورم. عجيب است اما براي من هميشه این مسئله بوده كه در ذهن مادر چه ميگذرد؟ آيا با اختيار خود در اين فضاي ذهني قرار گرفته يا اختياري ندارد؟ از آن مادراني كه فرزندان خود را رها كرده و زندگي جديدي را ساختهاند، ميتوانیم پيببريم كه آنها ميتوانند از اين حصار جدا شوند، و بنابراين بايد اختياري داشته باشند. اما شايد خيلي در مورد اين اختيار و اين فضا فكر نكرده باشند. يا اگر فكر كرده باشند، خارج شدن از اين فضاي سنگين را يا اصولاً بيمعنا دانسته، و يا چنان آن را زيبا یافته باشند كه خروج از آن را در حكم پوچي قلمداد كرده باشند. شايد هم جرأت خروج از آن را نداشته باشند. اما به هر حال تصور ميكنم با ارزشتر است اگر با اختيار خود و با فكر و انديشه در آن فضا زندگي كنند. شايد پاسخي به من داده شود كه اين فضا، فضاي عشق است و خروج از فضاي عشق، با عشق ممكن نباشد. سفيدي را با سفيدي نميتوان شست. شايد هم به همين دليل (نه علت) باشد كه مادران از خودگذشتگيهايي ميكنند كه براي عقول مصلحت انديش امثال من قابل فهم نيست، و اگر هم قابل فهم باشد، توجيهپذير نيست. شايد به همين علت باشد كه نتوانستهام گفتگو و همدلي سازگارانهاي باتو داشته باشم و بسياري از اوقات دلواپسيهاي تو را بيهوده دانستهام. آنگاه كه دل تو براي من لرزيده، با شوخي يا مزاح با تو رفتار كردهام. آنقدر بيتفاوت از كنار دلت گذشتهام كه دل شكسته شدهاي و حتي اين دل شكستگي را هم دريافت نكردهام. من از ديار عقل مصلحت انديشم و تو از وادي عشق سر از پا نشناس. تو با لبهاي خندان به سراغ من ميآيي و با چشمهاي اشك آلود و آغوش گرم محبت و من با غرور حاكي از انديشة علمي و منطقي كه از ارسطو به ارث رسيده و يا گونه ی نوين آن كه باز هم در جوهرش با سلف قديم خود همسان است با تو مواجه می شوم. چه كنم كه ترا درك نميكنم و از آن بدتر، ترا به خاطر دانش سادهاي كه دارم. از خود پائينتر ميدانم. چه كنم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:49 توسط نای
|
|
||