تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي

راه طـــــــــريـــــــقــــــــت
يك شبِ مهتاب دل در بنــــدِ يار           آنقدر پيچيــــــــد گشتــــــــم بيقرار
كوچه ها از نور مه سيراب بود             هر طرف ساز و سرور و شاد بود
ميشنيدم بانگ نـَـــی از راه دور           حسرتم ميشد به دل ها در ســــرور
من جدا مانده بحال زار خويـش           غافل از گيتی بيادِ يــــــــار خويش
نا گه از جا جَستم و بيرون شدم         در قدوم يار خود مجنون شـــــــدم
شهر در پُشت و بيابــان پيش بود         دل برای ديـــــــــــدن او ريش بود
قله ها پر نور و روشـــن آسمان           من بُدم تيری كه جَستـــــه از كمان
تيز ميرفتم بســوی قـُلــه هــــــا           ميشدم دُور از ديـــــــــار و دره ها
چرچركها سوز و ساز انداخــته            هر طرف راز و نيــاز انــداخــــته
گاهگاهی ترس در دل بود جــــا           كـَی بترسد عاشقان جز از خـــــــدا
زير پايم دَشت و بر سر آسمــان           تـُند ميرفتم كه بينم يـــــار جــــــان
چونكه عشق آغاز و راز زندگيست         عشق خالق خود همه در بندگيست
من چو مجنون ره بسوی دلبــرم           نی خطر دانم نه خوفی در ســــرم
عشق مجنون عشق ليلايي بـــود        ديده يارش، چون دل آرایي بـــــود
من نديدم يار را با چشم خويـــش         ليك دانم من ورا از رسْم خويــــش
ناروا گفتم چه ميدانم ز رســْـــــم          وی هميداند ز رسم و راه ورســــم
من بجز تيری نبودم از كمـــــان             جويم آن راهِ طريقت از گـُمــــــان
اينچنين افكار جانم را گرفــــت              شب برفت وصبحدم ماوأ گرفـــــت
ديدم ازغاری چراغی روشن است         فكر كردم كاندرآن جا گـُلخن اســـت
جمع كردم من حواس نا درســت          در سر كوهی كسی گـُلخن نَجُســـت!
خود نه موسی تا بيابم طـُـوررا              من نَه پيغمبر كه بينم نـــــــــــور را
با همه سرعت دويدم سوی غـار          دل ز ديدار حوادث بی قــــــــــــرار
تا نهادم پای خود در سوی غــار            ناله آمد كای سمنــدِ خود بـــكــــــــار
از صدای غيب من بيجان شـــدم           در لبِ آن غار من لرزان شــــــــــدم
ايست آنجا ای توگـُم گشته زراه            با خود آی و دُور كن از سـَـر هــــوا
اين ديار عشق و سوزوساز است          دَر برای بيكسانـــــــش بـــــــاز است
پا گذارَد هر كه باشد يك كســــی         مِی نزيبد پای مانـَد هـــــر خَســـــــی
من به خود پيچيدم و حيران شدم          در ديار عاشقان نالان شـــــــــــــــدم
من نَه خس بودم كه افتادم بــَـــدَر         عشق يــار آواره كردم دَربــــَــــــدَر
ناله شد كای يار غافل از قفـــــــا          عشق تو خام و بخود كردی جــفـــا
گر تو دانستی زعشقش يك كمـی        می نكردی جان در محنت دمـــــــی
عشق او جُز عابد و معبود نيست          بهر دِيدش رنجها مقصود نيــــســت
چون بهرسو بنگری بينی وی است         قدرتِ او هر كجا در هر شی اســت
عين-عبادت، شين-شفا و قاف-قلب       عشق وی پاك از همه لهوو لعـــــب
حال كه پا كردی توخود دراين ديار          باش تا گويم بتو از نـــــــــور يــــار
روُ بگردان و ببين آن كـــــوه را               ريشه بركـَـــن نــــاله و انـــــدوه را
چونكه رُوكردم نه كوهی را سراغ          نيست آنجا كوه، مگر هستـم دمـــاغ؟
گفت كوهی بود سَر در آســمــان         موسه آمد تا ببينــــــــد يـار جــــــان
نور رَبْ آن كوه را ويران كــرد                باد و بودش را به خاك يكسان كــرد
چون كه موسی و حريفانش بهوش       باز گشتند و شدند ديگـر خــــمــوش
رَو رها كن عشق خام خويش را           رَو به خانه تا بــــيــــــابی خويش را
گرچه تركِ كوهِ ياران مشكل است        بودنم ديگر درينجا عــــاطـــل اسـت
ماتْ بودم از حوادثْ در ضميــــر            آرد بودم من بگرديـــــدم خمـــيــــــر
چون جوابِ يار در بَر داشـــتــــم           رُوبسوی خانه يكسر داشـــــــتـــــــم
گه قدم سُسْت وگهی استـوار بــود      نور و غار و اين كدام اسـرار بــود؟
دل ملامت می نمود از جَور يــار           چون خسی بودم نگرديدم به غـــــار
باز گشتم قسم كــردم كه مــــــــن      میشوم داخل كشَم پا از كـــــمــــنــد
تا رسيدم لنگ لنگان در ديـــــــار           نی چراغی بود و نَه بُوِيی زغـــــار
جُز غبار تيــــره در آنجـــا نبــود             من فتادم روی بَر خاك در سجــود
تـــوبـــه كــردم خالــق مودود را           دانــــد او بـــود و نبـــود و جُـود را
رُو به سوی كعبــه كردم از نيــاز          وقت فجــر و من ادا كــردم نمـــــاز
"شيردل" پُر كن تو دل از عشق يار     کز طریقت آدمی شد رستگار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:14  توسط نای  | 

نیایش انسان ،ارتباطی ذهنی است میان یک موجودیت انسانی با وجودی برتر که توانایی و تحمل شنیدن و دیدن دارد و با دردها و احساسهای ابراز شده آشنا و به عمق و تمام جوانب آنها آگاه است . او نه تنها فهیم بلکه توانا در چاره جویی، پاسخگویی و نشان دادن راه برون رفت از مخمصه ها و حل مسایل ویا بردن مسایل به مدارهای بالاتری از توسعه ی وجودی است. سخنگویی با دیگری ، یا از نوع ارتباط با غیر است و بنابراین به صورت با فاصله انجام می شود و یا آنکه همانند سخنگویی و اندیشیدن با خویشتن است. در این مورد آخر، گویی تو با خویشتن به رازگویی می پردازی  و چنین است که از خود یا از خودی می طلبی. رسیدن از دیگری به خود و دیگری را خود دانی ، فرایندی را طلب می کند که سالها در راه آن باید آموزش دید و خود را ساخت . هزاران بار زمین می خوری و از راه منحرف میشوی و بارها به فاصله ی چند لحظه از دیار خودی به ناکجا آباد روانه میشوی . آنگاه آه از نهاد بر میآوری که مگر می شود در یک آن از آسمان به زمین افتاد و از کهکشان به زمین آمد ؟ آنگاه می بینی که در کمال ناباوری این اتفاق عجیب افتاده است. اما آنگاه که تو در او که توانایش میدانی غرق میشوی و حتی خودی و ناخودی را فراموش میکنی ، گاه دیگر نه کلامی میماند و نه کلامی میتواند گویای حال و هوای تو باشد. حلاوت آن لحظه ها تو را از آن پس به دنبال خود می کشاند و برای درک دوباره و چند باره اش حاضری فداکاریها کنی و کمبودها را به جان بخری همان گونه که روزه را به خاطر این زیباییهایش تحمل می کنند و شب را و در چشمان خویش نمک میپاشند تا نکند خوابشان برود و گذر لطیف و حضور سبز او را از دست بدهند.  گاه در میان رازو نیازهای معمول ، وضع دگرگون می شود و سر رشته ی کلام از دست میرود و آنگاه در وادی حیرت به پیش میروی . اگر هنوز چیزی از خودی در تو باقیمانه باشد آرزو میکنی که نکند مزاحمی در این میان پیدا شود و تو را از این حال بیرون آورد . گاه در این میان شعری میسرایی چون کلام معمول گویای حال تو نیست و اگر توانی در نای تو باشد به وجهی زیبا نوایی سر میدهی و آرزوی پرواز و جداشدن از تعلقات دردلت بیدار میشود. آنگاه میتوانی ببخشی بی منت و با خلوص و بگذری از هرچه با تمام قوت و توانت نگه داشته بودی . دیگر نه ملکی و نه مالکیتی برایت میماند چرا که تو دیگر صاحب همه چیز شده ای و بهتر بگویم همه چیز در برابر آنچه تو به دست آورده ای هیچ شده است. دیگر چه کلامی میتواند که بتواند حیرت را توصیف کند که اگر بکند دیگر حیرت نیست .پس فقط سکوت می تواند از هر سخنی گویاتر باشد. اگر این متناقض گویی است ، بگذار باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:41  توسط نای  | 

مادرم غصه‌هاش همه در اطراف بچه‌هاش دورمي‌زد و همسرش، سئوال برام شد كه چطور شده اين موجود، اينهمه زندگيش حول ديگران چرخ مي‌زنه. موجودي كه خودش هزار درد مي‌تونه داشته باشه و در واقع هم داره، چرا دردهاي خودش را فراموش مي‌كنه و به ياد ديگران زندگي مي‌كنه. آيا تكامل باعث اين گونه رفتار در او شده؟ آيا اين ويژگي روانشناختي موجودي است به نام مادر كه او را ديگر انديش بار مي‌آورد؟ اگر اين چنين است، آيا همه مادرها اين طور هستند؟ آيا ژن به خصوصي مسئول آن است؟ اگر چنين است ، چه تحولي باعث ايجاد اين ژن شده ؟ در حيوانات كه چنين چيزي شايع نيست، هر جند كه آنها تا مرحله‌اي، ابعادي از ظاهر اينگونه رفتار را از خود بروز مي‌دهند، آن هم تا زماني از تحول فرزندان و سپس به حال و كار خود مي‌پردازند. اگر اين يك ويژگي جنسيتي است، پس چرا براي آن بايد ارزش قائل شد؟ هزار سئوال ذهن مرا به خود مشغول مي‌سازد و در نيمه راه پاسخ به يكي ، به سئوالات ديگري بر مي‌خورم. عجيب است اما براي من هميشه این مسئله بوده كه در ذهن مادر چه مي‌گذرد؟ آيا با اختيار خود در اين فضاي ذهني قرار گرفته يا اختياري ندارد؟ از آن مادراني كه فرزندان خود را رها كرده و زندگي جديدي را ساخته‌اند، مي‌توانیم پي‌ببريم كه آنها مي‌توانند از اين حصار جدا شوند، و بنابراين بايد اختياري داشته باشند. اما شايد خيلي در مورد اين اختيار و اين فضا فكر نكرده باشند. يا اگر فكر كرده باشند، خارج شدن از اين فضاي سنگين را يا اصولاً بي‌معنا دانسته، و يا چنان آن را زيبا یافته باشند كه خروج از آن را در حكم پوچي قلمداد كرده باشند. شايد هم جرأت خروج از آن را نداشته باشند. اما به هر حال تصور مي‌كنم با ارزش‌تر است اگر با اختيار خود و با فكر و انديشه در آن فضا زندگي كنند. شايد پاسخي به من داده شود كه اين فضا، فضاي عشق است و خروج از فضاي عشق، با عشق ممكن نباشد. سفيدي را با سفيدي نمي‌توان شست. شايد هم به همين دليل (نه علت) باشد كه مادران از خودگذشتگي‌هايي مي‌كنند كه براي عقول مصلحت انديش امثال من قابل فهم نيست، و اگر هم قابل فهم باشد، توجيه‌پذير نيست.

شايد به همين علت باشد كه نتوانسته‌ام گفتگو و همدلي سازگارانه‌اي باتو داشته باشم و بسياري از اوقات دلواپسي‌هاي تو را بيهوده دانسته‌ام. آنگاه كه دل تو براي من لرزيده، با شوخي يا مزاح با تو رفتار كرده‌ام. آنقدر بي‌تفاوت از كنار دلت گذشته‌ام كه دل شكسته شده‌اي و حتي اين دل شكستگي را هم دريافت نكرده‌ام. من از ديار عقل مصلحت انديشم و تو از وادي عشق سر از پا نشناس. تو با لب‌هاي خندان به سراغ من مي‌آيي و با چشم‌هاي اشك آلود و آغوش گرم محبت و من با غرور حاكي از انديشة علمي و منطقي كه از ارسطو به ارث رسيده و يا گونه ی نوين آن كه باز هم در جوهرش با سلف قديم خود همسان است با تو مواجه می شوم. چه كنم كه ترا درك نمي‌كنم و از آن بدتر، ترا به خاطر دانش ساده‌اي كه دارم. از خود پائين‌تر مي‌دانم. چه كنم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:49  توسط نای  |