|
|
|
|
|
خواستم در باب انسان کامل چیزی بنویسم یکی از درون نهیب زد که تو را با انسان کامل چه کار . تازه اگر بنویسی کارت را سخت تر کرده ای چون بالاخره کسی پیدا میشود و میپرسد تو که میشناختی چرا عمل نکردی ؟ چون عمل کردی چرا ای گونه عمل کردی ؟ گفتم شاید من اگر بدانم و نگویم هم با مشکل مشابهی روبرو شوم . ممکن است کسی بپرسد اگر تو شرایطش را میگفتی شاید کسی به دنبالش میرفت و سعی میکرد آن گونه که گفته بودی و تشخیص داده بود خود را اصلاح یا تصحیح میکرد و یا آنگونه تربیت میکرد. شاید مفهوم "چرا میگویید آن کاری را که عمل نمی کنید " این نباشد که اگر چیزی را دانستید تا موقعی که عامل به آن نشده اید نباید اظهار یا توصیه کنید . شاید معنایش این باشد که انجام چیزی که میدانید و به خوب بودنش واقف هستید اما انجامش نمیدهید را ادعا نکنید . اگر فرض کنیم این دیدگاه درست باشد ، که البته اگر مسئولانه با آن برخورد نکنیم میتواند مقدمه ی بسیاری از توجیه گریها برای کجرویها باشد ، آنگاه شرایط کمال و یا بهتر بگوییم شرایط کامل شدن چیست ؟ پاسخ به این سئوال مستلزم به دست دادن شناخت ما از انسان و قابلیتهای اوست . هربحثی در این باب به وسعت نظر و عمق فهم تحلیلگر بر میگردد . از آنجا که انسانها از دریافتهای گوناگون و سطوح متفاوتی از شناخت برخوردارند و این امر از فرهنگ به فرهنگ و در تمدنهای مختلف فرق میکند ، هر تعریف و توصیفی در نهایت موقوف به گستره و مرزهای شناختی مزبور است . لذا ممکن است توافقی در این زمینه ها در نهایت حاصل نشود. وادی عجیبی است . حتی تصمیم به ورود ، با معضل "من کیستم و از کجا می آیم" روبه رو میشود . با اینهمه ، با عنوان کردن سختی مسئله نمی توان آن را نادیده گرفت و یا صورت مسئله را پاک کرد. مانیامده ایم که بی مسئله باشیم و اتفاقا بسیاری را عقیده بر این است که برای پاسخ به همین مسایل به این وادی حیرت وارد شده ایم و غنیمت حیات در همین است . دلیلش هم این است که تنها آنها که سعی کرده اند تا با هر مشقتی پاسخی برای این گونه پرسشها پیدا کنند صاحب معرفتی شده و مقبول مردمان قرار گیرند و راههای برون رفتی از مسایل را برای مردم بیابند. مگر برای حیات هدفی جز فهم و کسب معرفت می توان قایل شد؟ از اینجا شاید بتوان مدخلی بر سئوال اولیه به دست آورد. اگر هدف حیات را بتوان در" کوشش برای کسب معرفت از هستی با دقت در و مراجعه به چرایی ، چیستی و چگونگی " خلاصه کرد پس شاید بتوان گفت که اولا انسان کامل یک مقصد رسیدنی نیست بلکه یک جریان طی کردنی و سیر کردنی است به عبارتی سلوک است . ثانیا ، انسانی بسوی کمال در سلوک یا حرکت است که مراقب است تا خط سیر و مقصود را هیچگاه از نگاه خود و چشم انداز خویش دور نکند . این امر به معنای تمرکز تام بر مقصد و مقصود است .اگر این گونه سلوک را بپذیریم آنگاه جان باختن در راه مقصود بهای راه تواند بود و میتوان با دل آرام در این راه جان باخت و آنهم چه آسوده و آرام . اما آیا میتوان به تنهایی در این راه رفت و اگربه جایی رسیدی دیگران را به حال خود رها کنی ؟ خود خواهی در این وادی جایی ندارد . زیرا این مسیر خط سیر جان باختگان است و پوست انداختگان. هر کس که در این راه قدم بر میدارد اگر جوانمرد این نیستان است ابتدا از خود شروع کرده تا به چیزی رسیده که او را بادرون آشتی داده است . سخن کوتاه کن که بیش از این پرعقاب و تیزبینی او را میخواهد که در خور گنجشکی چون تو نیست . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:40 توسط نای
|
|
||