|
|
|
|
|
گویند در گذشته ای نه چندان دوردر دهی از دهات ولایت ، خانواده ای زندگی میکرد که رزقش فراهم و روزگارش به خوبی می گذشت و خانواده با با قناعت به شکر میگذراند. آنان بر طبق سنت دیرین ، هر روز کم یا زیاد با هم بودند ، نمازشان را می خواندند و رضایتی در میان بود. این بود تا آنکه در ده آنان بنای گزینش بر پا شد. برخی به این و برخی بر آن امید بستند و هرکس رنگی را برای نشان خویش برگزید. روز به روز تنور همبستگی و وابستگی و دلبستگی گرمتر می شد. برخی آرامتر و برخی تند تر بر طبلها میکوبیدند.اما همچنان خانواده ی کوچک ما دلبستگیها و آرامش خود را داشت . قوت خویش میخورد و حالی از دعا و نمارز باخود داشت . به تازگی اعضای خانواده زمزمه ی آهنگهای پیچیده در کلمات مقدس می شنیدند و ایمانشان با آهنگهای مقال گزینش آمیخته میشد . تا آنجا که نمازهایشان نیز با دلبستگیهایشان ترکیب و با آهنگ علایقشان خوانده میشد.حالی ، در مقال گزینش شقاق پدید آمد و مطلوب آنان حاصل نشد.ابتدا بهت بود و بهت. چند روزی دعوا و بلوا و سپس شکاف و شکافت و یاس و تلخی پدیدار شد. در این میان نمازها دیگر آن رنگ سابق را نداشت و ضرب آهنگی از دوران هیجان در آن نبود. اعضای خانواده فراموش کرده بودند که سالها بدون این آهنگهای نوین دست به دعا بر میداشتند و با معبود سخن میگفتند و با آرامش زندگی میگذراندند. گاهی خواسته هایشان برآورده می شد و گاه برخلاف میلشان زندگی سپری می شد. امادر آن زمانه ی گزینش انگار باور کرده بودند که باید ایمانشان همرنگ و پیرو زبان و خواسته شان شود. تاریخ گذشته که بارها خواسته هایشان زیر پا گذاشته شده بود را انگار از یاد برده بودند. پدر میگفت فرزندانم، ما به دنیا نیامده ایم تا کام خویش برگیریم. بلکه این دنیا صحنه ی امتحان همه ی مردم و معرفی فرزندانی است که در پایمردی گوی سبقت از دیگران برگیرند. ونیز آنکه جهان در این مقوله ی گزینش خلاصه نمی شود. و گزینش ملاک ایمان نیست تا گزینش شده نماینده ی ایمانیان و ااگوی آنان باشد. بلکه رفتار در جریان گزینش است که ملاک سنجش ایمان است . این را نیز پدر تاکید داشت تا تفهیم کند که این تنها و آخرین گزینش نخواهد بودو هر کسی و هر قومی دورانی و مهلتی دارد. می دانید فرزندان، ایمان که پایه ی آرامش زندگی انسان است با چه آفتهایی تهدید می شود؟ بلی با شبهه های نسنجیده و نشناخته ای که بر دل و خانه ی ما عارض میشود و سخت لانه میکند و سنگین بیرون میرود. با ادعاهایی که ایمان دارد و بر طبل ایمان می کوبد اما طبلهایش توخالی است وطبلش دهلی است که از دور خوش بر گوش می نوازد. پس بهوش باشید گوش ایمان شما را صدای دهل منحرف و لرزان نکند. اما اکنون اگر لرزان شده اید بدانید که یا در ایمانتان خلل پدیدار شده و یا آنکه غفلت از خود آرامش ایمان شما را برهم زده است. پس بیایید و خاطر پریشان را با کوشش بلیغ باز آرید. ویا آنکه آرامش گذشته را بازکاوید. علل خللها را جستجو کنید، لوازم را فراهم آورید تا به ایمانی محکم دست یابید و دهل نوازان مدعی و مخل ایمان را نا امید سازید و بار دیگر خانه را پر مهرو بالنده ، ودستهای دعا را گرم و پر دعا گردانید که دستگیری هست و دستگیری هست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:12 توسط نای
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود . سالها قبل مردی بعد از عمری زندگی ، یک روز با خودش فکر کرد آیا بهتر نیست سفری را آغاز کند شاید بتواند از راز زندگی سر در بیاورد . مدتها به این قضیه فکر کرده بود که آخر چطور شد از آن همه موجودات ممکن خدا آدم را با این هیبت و هیئت و مشخصات و اخلاقیات آفرید. هرچه فکر کرد دید که پاسخ این سئوال را نمی تواند در شهر خودش به دست بیاورد . پس به خودش گفت مگر من مشکلم این نیست که چرا به جای آدم با این شرایط و ویژگیها ، موجودات دیگری در سطح آدم و یا بالاتراز آدم در این زمین آفریده نشدند؟ بالاخره بار سفر را بست و شروع کرد به رفتن . حالا مسئله برایش تبدیل شده بود به اینکه اگر قرار است موجود دیگری به جای آدم آفریده شود چه شکل و ویژگیهایی باید داشته باشد. اصلا شاید لازم باشد ببینیم چه چیز آدم خوب نیست که باید بهتر شود . اما قبل از این باید ببینیم همین چیزهایی که به عنوان ویژگیهای آدم تعریف میکنیم چه هستند. برای پاسخ به این سئوال مجبور شد هرچه بیشتر سفر کند و آدمهایی از انواع رنگها ، اندازه ها و با زبانهای مختلف را ببیند. سفرش به دور و درازا کشید . مجبور شد از درون لاک خودش بیرون بیاید تا بتواند اخلاقیات مختلف را بشناسد . کار سختی بود و تازه مجبور بود خیلی چیزها را هم یاد بگیرد. هر کسی اخلاقی داشت . البته بعد از مدتی متوجه شد که نیاز به دسته بندی رنگها ، شکلها ، اخلاقیات ، رفتارها ، عادتها و غیره دارد. خیلی از زبانها را مجبور شد یاد بگیرد . با خیلی از آدمهایی که دوستشان نداشت مجبور شد زندگی کند . گاهی اوقات به کسی علاقمند می شد ولی به یکباره به خودش می آمد و میگفت من برای هدف دیگری آمده ام و نباید از هدفم دور شوم . با گروههایی مجبور بود دوست و همدرد و همرفتار شود. البته دل بریدن کار ساده ای نبود همان طور که برخی از آنها را تحمل کردن هم آسان نبود. مجبور بود برای پاسخ به سئوالات گیج کننده ای که سالیان دراز او را به درون گرداب سهمگین خود کشیده و رهایش نمی کردند همه ی این مسایل و سختیها را با صبر فراوان تحمل کند.همین طور از دیاری به دیار دیگر میرفت و توشه ی اندیشه و یافته هایش ازویژگیها و قابلیتهای آدم را پرتر میکرد . حالا آنقدر اطلاعات و یافته هایش اضافه شده بود که نگهداشتن همه ی آنها کار مشکلی شده و مجبور بود به فکر انبار سازی ، تنظیم ، طبقه بندی ، و امکان جستجو در آنها شود ، که صد البته کار ساده ای نبود، تا بتواند چمع بندی و تحلیل و الگو سازی و تبیین کند . اما تازگی با این مشکل روبه رو شده بود که قابلیتهای نوینی بر حسب شرایط و در موقعیتهای تازه از آدم پدیدار می شد . این یعنی دردسر جدید . بدین معنی که بالفرض که او میتوانست همه ی قابلیتهای آدم را جمع بندی و او را تا یک زمان مشخص بشناسد ، از کجا معلوم که اندک زمانی پس از آن ، قابلیت نوینی که آدم از خود بروز میداد باعث نمی شد تا همه ی نظریه های او خدشه دار شود ؟ یادش به قبل از گالیله افتاد که عمدتا زمین را فضای تختی در مرکز عالم میدانستند . دفاع از این عقیده باعث شده بود تا گالیله را به توبه وادار کنند . اما مدت زمانی پس از آن این ایده رها و نگرش آدمی کاملا متفاوت و تا آنجا پیش رفت که حامیان آن نظریه که زمانی حاضر بود برایش آدم کشی کند را مسخره می کرد.این فکر، دلهره ی عجیبی را برایش ایجاد کرد چون او به دنبال پیدا کردن حقیقت یا آدم به این سفر آمده بود . اما اکنون متوجه شده بود که هر شناخت مقطعی ، حکم نوعی محدود سازنده را دارد و به دنبالش این حساسیت در او ایجاد شده بود که همین شناخت مقطعی میتواند او را با همه ی نیت خیری که دارد به یک عامل ایجاد محدودیت برای خودش و دیگران تبدیل کند . زیرا از ویژگیهای آدمهای زمان او این بود که بعضا به الگوهای شناخت خودشان از پدیده ها خصوصا در صورتی که چندین آزمون را میگذراندند آنقدرعلاقمند ، وابسته و پایبند می شدند که دیگر آنها را به عنوان احکام نهایی و مطلقا صحیح قلمداد میکردند به گونه ای که حاضر به تشکیک و رها کردن آنها نبودند . بدتر آنکه حاضر بودند حیات خود و دیگران را برای دفاع از آن ایده ها درمخاطره قرار دهند. این امر مبنای جنگ و جدالهای گسترده ای بود که نمونه ی بارز آن را جنگهای صلیبی در قرون وسطا میتوانست به شمار آورد. اکنون او در میان دو مسئله گیر کرده بود .اولا از یک طرف میخواست تکلیفش را با این پدیده یکسره کند و به اصطلاح او را بشناسد تا بتواند به این مسئله بپردازد که چرا خدا انسان یعنی موجودی با ویژگیهای کاملا قابل تعریف را ایجاد کرد. پس از آن می توانست سراغ مسئله ی امکان جایگزینی برای او برود. ثانیا ، از سوی دیگر متوجه شده بود که مسئله ی او تعریف گریز و به عبارتی کاملا سیال و گریزپاست . هر کوششی برای شناخت آن مسئله (انسان) مسئله زا و خود یک مسئله است . با خود اندیشید در این معرکه چه باید کرد. آیا می توان به خاطر مسئله زا بودن این مسئله دست از پرسشگری برداشت؟ آیا این سیر و سفر وی بیهوده بوده و بهتر می بود که با آنچه از انسان میدانست قانع باشد ؟ مسلم بود که این سیر و سفر مسایل اساسی او را لااقل تا اندازه ای به پیش برده و دست یافتن به نتایجی که برایش حاصل شده بود ، خود حدود توقعات او را از فهم انسانی تا اندازه ای روشن کرده بود . اینکه او اکنون میدانست شناخت دارای دو ویژگی مقطعی بودن و سیالیت بوده و نیز آنکه فرایند شناختن انسان بر روی انسان تاثیر میگذاشت و او را دگرگون میکرد و این جریان در صورت تداوم ، قابلیت تعالی و تعالی بخشی دارد ، برایش بسیار ارزنده بود. در این جریان به محدودیت شناخت پی برده بود و این مسئله برایش مطرح شده بود که تعلق خاطر به شناخت محدود انسان تا چه حد و تحت چه شرایطی ارزش تقبل مخاطرات را دارد . شاید بهترین دستاورد جوانمرد ما این بود که سفر او به سلوکی در خودشناسی رسیده بود و شاید به همین خاطر بود که دیگر نمی خواست هیچگاه از سفر باز ایستد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:17 توسط نای
|
|
||