تبليغاتX
naay
از هر باغي گلي

غصه های من چیست که در باره ی آنها زاری کنم و یا به خاطر آنها مردم آزاری کنم. بهتر آن نیست که روزی دیگر را در اندیشه آغاز کنم و با شما در دیاری نو پرواز کنم؟ اما اگر غصه های من از دردهای شما باشد چطور؟ بازهم بی صدا باشم و کاری نکنم؟ دلم در هوای غمت در تب و تاب است و خواسته ام اینکه اندکی از اندوه تو را بردارم و با تو بگویم تا بدانی که تو در این وادی نه تنهایی و نه بی غمخوار . شاید توانی داشته باشم که راهی را باتو مرور کنم . شاید به خاطر تو نرسیده باشد . چرا من برای تو نگردم و نیابم؟اگر از عهده ام برآید چرا راهم رابا تو نگویم ؟ شاید از اینکه به من بگویی  مشکلت را اشتباه فهمیده ام به روشنتر کردن سئوالت برسی و این کم توفیقی برای من نیست و نیز خوشحالی بزرگی که بدانم مشکلت را بهتر فهمیده ای و شاید این آغازی باشد که خودت بتوانی راه حل آن را بیابی. نمی توانم ببینم بدور خود حصاری کشیده و در آن حبس شده باشی. دوران و گردش در دوایر بسته در پسند ما نیست. باید از حصارها خارج شویم و در سراشیبیها حرکت کنیم. هرگاه دیدی در دایره ای گیر افتاده ای بدان که با دست خودت وسایلش را ممکن است فراهم کرده باشی و یا دیگری تو را به این توهم رسانده باشد . برای انسان حصاری نیست و هیچ کس نمیتواند ترا برای ابد محدود کند . تو اگر تو باشی و من اگر انسان ، راه بیرون پیدا میشود . همین که میگویی درون بدان که بیرونی هست و هر حصاری نفوذ پذیر است . حصار عشق را اما حصار ندان که آزادی در آن است اگر در بند تن نباشی و وصال بی تن باشد. اگر به آن رسیدی با جان و دل در بندش باش که بس عزیز است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:20  توسط نای  |